انسانها گوش نمیدهند، چون نمیخواهند از ذهنشان بیرون بیایند. بیرون آمدن از ذهن و باور، یعنی تمام شخصیت خود را معلق کردن. کانت میگوید: بشر شجاعت فهمیدن داشته باش. وقتی میتوانی بفهمی که خود را معلق کنی و از نو متولد شوی. حضرت عیسی میگوید؛ لَن یَلج مَلکوتَ السموات مَن لَم یولد مَرتین، انسان به ملکوت راه ندارد مگر این که دو بار متولد شود. انسان دو تولد دارد، یک بار از رحم مادر زاییده میشود و این عالم را میفهمد. در تولد دوم باید از درون زاییده شود و خود را متولد کند. یعنی از جِلباب دنیویت و مادیت بیرون آید و به مقام عقل قدسی برسد.
انسان وقتی متولد میشود، عقل قدسی ندارد و بیشعور محض است. وَاللهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا. در تولد دوم باید خودش را بزایاند و خودش ماما باشد. سقراط میگفت: من ماما هستم، یعنی با طرح مساله فکر خود و مردم را زایش میداد. انسان با تولد اول این جهان و آن چه در آن هست را میبیند و با تولد دوم آن جهان و آن چه در آن هست را میفهمد. ملکوت را با عقل میفهمیم و تا تولد ثانی پیدا نشود، عالم ملکوت مُدرَک واقع نمیشود. درک ملکوت صرفا با عقل است و اگر عقل نباشد ملکوت بیمعنی است. ملکوت نیز مراتب دارد که در طول هم هستند.
#غلامحسین_ابراهیمی_دینانی
#تولد
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
امید نام دیگر مهدی موعود است، نامی که نشان میدهد انتظار با سکوت و سکون همخوانی ندارد. و مگر برای انسان چیزی جز سعی وجود دارد؟
#میم_ب_حقیر
#امید
#لیس_للانسان_الا_ماسعی
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
هدایت شده از خبر فوری
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ اظهارات صریح و تاملبرانگیز وزیر خارجه پهلوی که انگار برای امروز گفته شده
@AkhbareFori | khabarfoori.com
*چرا دشمن جذابتر است؟*
مقدمهای بر شجاعت خودانتقادی و اقدام
🖊 دکتر مریم برادران
*اول*
این روزها، مثل هر وقت دیگری که بحرانی رخ میدهد، افراد دلسوزی یاد ای کاش ها می افتند یا قوانین فراموش شده مثل فضای مجازی پاک را یادآوری می کنند که باید انجام میشد و نشد و این هم تبعات آن!
*دوم*
ما در دنیایی زندگی میکنیم که باز است. یعنی مرز ندارد؛ دنیای جهانی شده. جایی که ارتباطات به شکلهای مختلف وجود دارد و انکار ناپذیر است. جایی که هرکس به دنبال سلطه ارزشهای خویش است. جایی که نیاز و ارزش و قدرت درهم آمیخته و هرکس بیشتر به اقتصاد دسترسی دارد از ثروت و قدرت بیشتر برخوردار است و سلطه ارزشی بیشتری دارد. فکر میکنم کسی نباشد بر این معادله نقدی داشته باشد. مگر عده ای که بگویند «پس خداوند و متافیزیک کجاست؟»
*سوم*
هیچ چیزی در این عالم صد درصدی نیست چون تزاحم و تعارض وجود دارد. اما در عین حال در عالم قاعده و سنت هایی هست که خداوند نهادینه کرده است و در کتاب و سنت آنها را به ما گوشزد کرده است؛ مثل *سنت توفیق*. آنچه اراده کنی، برایش وقت و هزینه بگذاری، ترجیحاتت را در آن راستا قرار بدهی، هدف بگذاری و اهتمام بورزی و توکل کنی، احتمالاً تا حدی برآورده میشود. هسته مرکزی همه اینها ارزشهایی است که «انتخاب» میشوند. و انتخاب چیزی نیست که به زبان گفته شود یا صرفاً در متنی (مثل سیاستها و قوانین و بخشنامه ها) نوشته شود بلکه چیزی است که در دل اقدام ادراک میشود؛ ارزش بدون اقدام عبث است.
*چهارم*
همه اینها را نوشتم که بپرسم: کدام اقدام ما نشان میدهد *آموزش، آگاهی توأم با عقلانیت، تربیت عاطفی-فرهنگی-اجتماعی صحیح و تشکیل جامعه یادگیرنده* در اهداف، برنامه ها و سیاستهای ما به عنوان ارزش بروز و ظهور داشته و دارد که انگشت حسرت به دندان نگزیده امیدوار باشیم این بذر کاشته شده روزی جوانه بزند؟ میزان بودجه اختصاص یافته به امور ذکر شده چقدر است؟ افراد موثر چند نفرند و چگونه و در کجا حضور فعال دارند؟ شبکه سازی برای تشکیل سرمایه انسانی و اجتماعی کجای برنامه های ما بوده است؟ سیستم نظارتی (و نه صرفاً کنترلگر) برای ایجاد یادگیری مداوم و کشف خلأها و اهتمام به رفع آنها کجاست؟ کی تلاش کردیم به جای کنترل بیرونی بر خودکنترلی صحه بگذاریم و انسان تربیت کنیم؟ نیازهای طبیعی را چگونه پاسخ داده ایم؟ گفتگو و هم فهمی در کدام بخش در نهاد آموزش (اگر بشود اسمش را نهاد گذاشت) و فرهنگ و اجتماع مداومت داشته است و به رسمیت شناخته میشود؟ بذر اعتماد را کجا کاشتیم؟ و هزار سوال دیگر که به وقتِ بی وقتی یادش میکنیم و باز در سکوت فراموشش میکنیم تا وقتی دیگر!
*پنجم*
انگار هنوز عمق فاجعه ها را درک نکرده ایم که اگر درک شده بود جور دیگری اقدام میکردیم. تا زمانی که انسان به رسمیت شناخته نشود و اقتصائات جامعه انسانی به واقع فهم نشود و تسهیم قدرت (در سطوح مختلف و نهادهای متفاوت) جدی گرفته نشود، تا شنیدن فعال به عنوان یک اصل نخست پذیرفته نشود (شنیدن فعال حتی خواندن صحیح بدون قضاوت و سپس نقد منصفانه را در بر میگیرد) تا باور نکنیم انسانها نیازمند رؤیت پذیری هستند، تکرار «ای کاش» ادامه خواهد داشت و از دست دادن سرمایه ها در عرصه های مختلف امری طبیعی خواهد بود. بچه های ما آینده خودشان را در ما میبینند؛ در جامعه ای که قدر انسان به قدرت است و قدرت به ثروت است و همه اینها به چیزهایی فارغ از علم و آگاهی و تخصص و توانمندی و استقلال اندیشه ربط پیدا میکند چه انتظاری وجود دارد؟
*ششم*
هر تصمیمی تبعاتی دارد. اینکه کدام تصمیم بهتر است قطعاً به همان ارزشها ربط دارد. نقل به مضمون از شهید گرانقدر دکتر بهشتی که باید پرسید هر تصمیم آسیبش به چیست و چقدر می ارزد. که اگر چنین بنگریم بسیاری از امور تغییر جهت میدهد.
مثلا بازی یکی از روشهای مهارت آموزی است که امروزه به عنوان روشی حتی در دانشگاهها در رشته هایی مانند مدیریت و سیاستگذاری مورد استفاده قرار میگیرد. هرچیزی تیغی دو لبه است. چرا ما همواره آسیبهای چیزها را می بینیم؟ ما نتیجه تدبیر خودمان هستیم.
*هفتم*
خوب است تجربه بشری را قدر بدانیم و تجربه خویش را به آن بیفزاییم و بدانیم هیچ چیزی جز سعی و امید برای انسان نیست و با ای کاش و پیش کشیدن مافات چیزی حل نمیشود. اما این سعی و امید باید قاعده داشته باشد. ما کجا و رو به کدام سمت ایستاده ایم؟ چرا دشمن جذابتر است؟ لطفاً نگویید *سراب*... شاید باید اندکی سکوت کنیم و به جای موعظه و حسرت، اندیشیدن و اقدام را آغاز کنیم. سخت ترین بخش این تغییر، قطعاً خودانتقادی و فروریختن اشتباهات خود ماست. گویی باید مسیرهایی را برگردیم و اخلاقیات را کمی واکاوی کنیم. میپذیریم؟ بسم الله...
▫️
*، درنگ در فرهنگ*
گزینه و گزیده تأملات و اخبار فرهنگ و اندیشه
ble.ir/join/MTc2YzA3Nm
eitaa.com/de_rang
Easy Voice Recorder Pro413482140759957249_3226858857959.mp3
زمان:
حجم:
30.1M
سخنرانی دکتر خوش چشم در مورد وقایع اخیر
۳ بهمن ماه
https://ble.ir/asayemoosa
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرض بگیرید که اینها آمدند...
#امام_خمینی
#قدرت_ایمان
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
🔥محبوب نابغه ما(۱)
🔻گاهی در قامت یک ادیب برجسته از میان چند صد رمان خارجی و داخلی که خوانده، برخی را معرفی و بر دیگری تقریظ می نویسد تا بخوانند و بنویسند
🔻گاهی خورشید محفل شاعران می شود تا ادبیات فاخر و مسئولانه رشد کند.
🔻گاهی همچون استادی چیره دست در محفل قاریان و حافظان با دقیقترین نکات فنی، عهده دار پرورش نسل برجستهای از قاریان و مدیران قرآنی می شود و نقش تاریخی خود را ایفا می کند.
🔻گاهی درمیان نخبگان،چنان عمیق تاریخ اسلام یا ملل را تحلیل می کند که انسان تصور می کند او تمام عمر مشغول مطالعه تاریخ بوده است.
🔻گاهی درمیان نظامیان و فرماندهان پیر و جوان، آن چنان راهبردها و تاکتیک های تخصصی نظامی، امنیتی وتسلیحاتی را در برابر دشمن خارجی هدایت می کند که تحسین برخی از قدرتمندترین رهبران و فرماندهان جهان را بر میانگیزد.
🔻گاهی همچون پیر فرزانهای در جمع اساتید، دانشجویان،طلاب،فناوران از آینده علمی کشور سخن میگوید ونقشه حرکت دهها سال بعد ایران قوی و پیشرفته را ترسیم می کند.
🔻گاهی در جمع علما،خبرگان و صاحب نظران دینی داخلی و خارجی،چنان با تسلط بر مبنای علمی و نواندیشی و ابتکار، مسیرهای جدید پیشرفت امت اسلام را استنباط می کند که تحسین ایشان برانگیخته می شود.
🔻و گاهی دیگر همچون پدری مهربان در جمع دختران تازه به سن تکلیف رسیده و فرزندان شهدا بالهای مهر و عطوفت را میگشاید که کودکان از شوق دیدارش شادمان سر از پای نمی شناسند
🔻بله این رهبر ما،نابغه بینظیر دوران است
او دست پرورده خاص امام عصر و شاگرد روح الله است
او سید علی خامنهای است.
#حمیدرضا_ابراهیمی
#او_آمد
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
🔥محبوب نابغه ما(۱) 🔻گاهی در قامت یک ادیب برجسته از میان چند صد رمان خارجی و داخلی که خوانده، برخی
*یک*
یازدهم بهمن است؛ در آستانهٔ دههٔ فجر.
طبقِ تقویم، باید این روزها برود حرم. مثلِ هر سال.
اما امسال، وضعیت به ظاهر متفاوت است.
رئیسجمهور فاسد و آدمکش آمریکا، مقامات غربی و رسانههایشان، چند روزی است که زبان به تهدید گشودهاند. تهدیدِ مستقیم. خط و نشان برای حمله و ترور.
حرفشان را، یا بهتر بگویم آرزوی خام و باطلشان را با صراحت فریاد میزنند: «میخواهیم کار جمهوری اسلامی را تمام کنیم.»
میخواستند با «تهدید» نشان دهند وضعیت بحرانی است تا مسئولین را دچار اختلال محاسباتی کنند. میخواستند القا کنند که سایهی ترس، این روزها بر سر کشور سنگینی میکند.
*دو*
صبح شد.
خبر آمد. عکس آمد.
مثل همیشه رفته است.
نه در پناهگاهی که خبیثزادگان مدام در رسانههایشان میبافند، و نه حتی با تغییر در سبک و برنامهی هر ساله.
دقیقاً همانجا؛ مرقدِ امام.
دقیقاً همانطور؛ با همان عبا و قبا.
ماشین ایستاد. پیاده شد. قدم زد.
بدونِ هیچ هیجانِ اضافهای.
اتفاقاً تمامِ پیام، در همین «هیجان نداشتن» است. در همین «عادی بودن».
وقتی دشمن دارد فریاد میزند و با ناو و موشک و رسانه چنگ و دندان نشان میدهد، «سکوت» و «آرامش»، کوبندهترین پاسخ است.
*سه*
آمد.
مثلِ هر سال. طبقِ «روال».
کلمهی عجیبی است این «روال». برای ما شاید یعنی تکرار، اما برای او یعنی «ثبات».
یعنی طوفانهای شما، حتی نسیم هم نیست که بخواهد برنامهی من را به هم بریزد.
رفت بالای سرِ «امام». بالای سر پیر و مرادش. بالای سر آنکه واسطه بودن در این مسیر نورانی را او میداند. فاتحه خواند. نماز خواند.
آرام. شمرده. بدونِ عجله.
این «عجله نکردن»، خودش یک دنیا حرف داشت. پیامی بود برای فرعونها و نمرودها که فکر میکنند با تهدید، میتوانند ضربانِ قلبِ این مرد را بالا ببرند.
*چهار*
شجاعتِ عقلانی یعنی همین.
اینکه اسیرِ «جوسازی» نشوی.
اینکه در محاسبات دشمنت اختلال ایجاد کنی.
اینکه به دوستان، فرزندان معنوی و مقلدینت قوت قلب بدهی و دشمنانت را دچار خشم کنی.
نوشتم خشم...
این خشمِ ناشی از شجاعت و صلابتِ این ولیِ خدا، سرانجام دشمنانش را به جنون میکشاند.
سرِ مزارِ امام، با آن آرامش و نورانیت نماز خواندن، آن هم در اوجِ تهدیدِ ترور، یک معنایِ ساده دارد:
«ما با مرگ رفیقیم؛ شما ما را از چه میترسانید؟»
قبل از آنکه در شناسنامه اش«خامنه ای» باشد «حسینی» است؛ اما مهمتر از نام شناسنامهای، تمام عمرش را «حسینی» زیسته. چیزی که دشمنانش توان درک و فهم آن را ندارند.
*آخر*
چند ساعتی است در بیمارستان نشستهام. در انتظار آنکه پسرم، «مهدی»، چشمانش را به این جهان بگشاید. رسم نیست برای کسی که هنوز به دنیا نیامده نامهای نگاشته شود... اما مهدی جان می نويسم این چند خط را به حسب ضرورت آن، تا بدانی در این لحظات مهم، مهترین توصیه پدرت برای تو چیست.
پسرم! بدان در حال قدم گذاشتن به دنیایی هستی که دو قطب دارد و دو جبهه. رهبر یک طرف، کسی است که همین دیشب اسناد فسادش منتشر شد؛ آنچنان که حتی رسانههای شیطانی غرب هم از بیانش معذورند. کسی که آنقدر خون مظلومان و بیپناهان عالم را ریخته که میتوان با آن تمام دریاها را به رنگ سرخ درآورد. و در طرف دیگر، کسی است که جز خدا را در زندگیاش نمیبینی.
اهل مناجات است. اهل نماز است. ورد زبانش دفاع از مظلومین است و تیزی کلامش فقط برای شیطان و شیطانصفتان. ما اسلام را از او یاد گرفتهایم. او برای همه آزادگان عالم در این عصر چراغ راه بوده و جز در مقابل خدا، در برابر هیچکس سر خم نکرده است.
از خدا میخواهم مسیر تو هم، مسیر پاکان و باشرافتانِ عالم باشد.
#حسام_الدین_براتی
#سیاسیچی
#به_کودکی_که_هنوز_زاده_نشد
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
اگر بیشتر میدیدمت، حتما با هم رفیق صمیمی میشدیم. ما خیلی چیزهایمان شبیه هم بود. توی دههی سوم زندگی بودیم، دخترهایمان تقریبا هم سن هستند، مطمئنم هم بازی میشدند. تهلهجههایمان، گیلکی بود.
هوای لطیف گیلان، نرممان کرده و حدس میزنم تو هم اهل تعارف بودی، قلبت رقیق بود و مثل همهی مادرها، جانت برای بچه در میرفت. من درکت کردم وقتی زهرا گفت:《 گذاشت بچهش چهارساله بشه و حسابی از آب و گل درآد، بعدش رفت سر کار تو درمانگاه امام سجاد.》
تو عزیز همسرت، الیاس بودی. برای او هم کم از مادر نبودی. هر خانمی دوست دارد همسرش را هر روز ببیند، توی مسالههای زندگی، تنها نباشد. تو راضی شدی نگهبان مرز باشد و اثرش را توی دنیا بگذارد. چه شبها و روزها که نبود. من میفهمم که خیلی سخت بود. تو نشان دادی واقعا دوست داشتی مرز کشورت از الیاس سهم داشته باشد تا امن بماند. آخر مرزها هم مادر میخواهند.
میدانم دوست داشتی حافظ و مروج قرآن شوی، ولی تو خیلی کار داشتی، خوش به حالت به خاطر همان سهم هشتجزئی توی سینهات.
تو حتما پدر و مادر خوبی هم داشتی. احتمالا نگذاشتهاند آب توی دلت تکان بخورد، و با "بلامیسَر" و "جانِ قوربان" بزرگ شدی. عادت به خشونت نداشتی.
شاید به خاطر همین جگرم مثل تن بی جانت موقع رفتن شده. ۲۱ روز است زبانم قفل شده و هربار آمدهام بنویسم، چشمهایم تار شده، سرم تیر کشیده و آن قدر باریدهام که حال قلم گرفتن توی دستم را نداشته باشم.
من مدام به آن شب فکر میکنم. شب سرد ۱۸ دی ماه را میگویم. از خودم میپرسم وقتی میدانستی قرار است خیابانها شلوغ شود، چه طور کارت را تعطیل نکردی؟ چه عشقی بود که نگهت داشت؟ خواهرت گفت قبلا توی جنگ ۱۲ روزه، صبح و شبت یکی شد و همیشه محل کار بودی. مگر دلت به زینب بند نبود؟
فاطمه جوابم را میدهد: 《بعضی همکارا شیفتشون تموم میشه و طبیعیه برن. ولی توی این موقعیتا مردم بیشتری میان؛ داد زخمی ها زیاد میشه و به پرستار خیلی نیازه؛ وگرنه مرضیه رشتهش مامایی بود، اومد به پرستارا کمک کنه.》
میدانی؟ فرق من با تو توی همین انتخابهاست. تو میتوانستی نروی ولی نخواستی پنجشنبه شب، بچهی یکی از هموطنانت، روی تخت درمانگاه، تنها بماند. سِرُم را سر حوصله از دستانش بیرون آوردی و بدرقهاش کردی برود. آن مرد و زنهای پنجشنبهشب را هم دوست داشتی. اصلا آنجا بودی که اگر تنشان زخم برداشت، مرهمشان شوی. من فکر میکنم، نمیتوانستی نروی، چون آنقدر تمرین مادری کرده بودی که جزو بودنت شده بود.
همهاش از خودم میپرسم، آن شب وقتی از پشت درهای شیشهای درمانگاه، قمهزنهای مسلح را دیدی، چه حالی داشتی؟ فکرش را نمیکردی نه؟ همسرت و زینب، چند متر آن طرفتر منتظرت بودند، جمعیت نگذاشت خودشان را به تو برسانند.
شنیدهام وقتی باهمکارهایت از پلههای اضطراری بالا میرفتید، هرجا پنجره میدیدی سرت را بیرون میدادی، فکر می کردی همسرت صدا را میشنود. هرچه توان داشتی میگذاشتی توی گلو. آن مردنماهای پایین، صدای ریز زنانه ولی محکمی را میشنیدند که بعضی حرفها را میکشید و میگفت:《برید، بچه رو ببر. بچه رو ببر.》
تو توی آن لحظهها هم به جای جان خودت، به چشمهای زینب فکر میکردی؟ من فکر میکنم تو تمام ثانیههای آن روز و شب به زینبت فکر میکردی، و به بچههای دیگر، آیندهشان، کشورشان.
رفیق صمیمیات، گفت که نامردمها، اول لولهی گاز شهری را دستکاری کردند، بعد سرش را کشیدند سمت طبقهی اول، به حال فرصت گذاشتند که گاز تا توی درز دیوارها بتازد. پشت بندش آتش درست کردند.گاز، آتش را وحشی کرد و آن هم توی چشم به هم زدنی، هرچه جلویش بود سوزاند، بالا و بالاتر رفت، دو طبقهی اول کج و معوج شدند و روی هم فروریختند و سرهایشان پایین آمد. آتش سرکش بازهم جلوتر رفت. شعلهها از پنجرهها جهید توی طبقهها.
فاطمه، به اینجا که رسید صدایش لرزید:"من فقط میگم ای کاش قبل اینکه آتیش به طبقه هشت برسه، راه نفسش بسته شده باشه." فاطمه هم مادر و پرستار است. نمیخواست دم رفتن، دردی را حس کنی. نمیخواست چنگال آتش خشم دشمن، به جانِ توی تنت برسد. نمیخواست که قرآن توی سینهات، مثل قرآنهای تکهتکهی توی مسجدها شوند. میدانی مرضیه؟ هیچ جوانمردی نمیتواند دردکشیدن زنها را تحمل کند. غم و مظلومیتش سنگین است.
من فکر میکنم تو آن قدر روح مادریات بزرگ شده بود، که دیگر توی جسمت و توی این دنیا جا نمیشد. حالا گمانم خوشحال باشی، چون مادر آدمهای بیشتری هستی. هرجایی و توی هر لحظهای صدایت بزنند، مرامت نمیگذارد جوابشان را ندهی؛ تو نشان دادی برای مردمت جان میدهی. گمانم حضرت مادر، مادریهایت را قبول کرده باشد. حالا با خاکستر تنت حافظ قرآن و مادر کشورت شدی دوست من.
#شهیده_مرضیه_نبوی_نیا
#فاطمه_کهن_پور
https://ble.ir/LookatEnd
https://eitaa.com/LookatEnd