eitaa logo
نگاه من به سرانجام است...
46 دنبال‌کننده
101 عکس
36 ویدیو
1 فایل
جنگ هست زندگی هست ما هستیم... admin: @baradaranmh admin2: @all_oneOne اسم این کانال از ترانه «ابراهیم» محسن چاوشی برگرفته شده. به امید زیست ابراهیمی
مشاهده در ایتا
دانلود
76.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎯 معرفی کانال : حمایت از کودکان و نوجوانان در بحران ‌ ما دانشجویان و فعالان علوم تربیتی به همراهی استاد دکتر سجادیه، در این روزهای جنگی سعی می‌کنیم محتواهایی در زمینه کتاب و پویانمایی به خانواده‌ها پیشنهاد کنیم. ‌ ویدئوی فوق اولین قصه پیشنهادی ما است کتاب《چرا، چرا، چرا؟》 به قلم خانم کلر ژوبرت نوشته شده و توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است. این داستان برای کودکان و خردسالان مناسب است. ‌ شما والدین گرامی می توانید پس از مشاهده فیلم فوق با فرزند خود درباره مشغله‌های ذهنی او، مقاومت، مبارزه با ظلم و زورگویی صحبت کنید. ‌ استاد ناظر: خانم دکتر نرگس سجادیه (هیئت علمی دانشگاه تهران) ‌ قصه‌گو: رضوان اسامی (دانشجو دکتری فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه تهران) ‌ ‌ @hemayat1404
بذارید دیشب رو براتون توصیف کنم. به عنوان کسی که بعد از 8 شب برگشته خونه و داره شب رو تجربه می کنه. دیشب نزدیکای ساعت 3، از صدای برخورد پهبادها با موشک ها از خواب پریدیم. با هر صدا تو دل آدم خالی میشه و یک استرس ریز و زیرپوستی میاد سراغت. اگر ناراحتی قلبی دارید، اگر فشار خون بالا دارید، اگر استرس شدید می گیرید و نمی تونید کنترلش کنید، اگر با شنیدن این صداها بچه رو در آغوش می گیرید و می رید تو پناهگاه خونگیتون، زیر میز و از این حرفا، اگر می دویید می رید تو کوچه... برگشت به مهرآباد بهتون توصیه نمیشه! اگه جاتون خوبه و امکان موندن دارید و خیلی هم بهتون خوش می گذره، خب بمونید و نیایید. اما اگر بلدید 3 نصفه شب از خواب بپرید و خیلی راحت بر اون استرس ریز زیرپوستی غلبه کنید و همسرتون رو در آغوش بگیرید و همدیگه رو ببوسید و تا خوابیدن صداها همدیگه رو نوازش کنید تا دوباره خوابتون ببره و کاری نکنید که بچه از خواب بپره، حتما برگردید. خییییلی خوش می گذره چه خواب خوبی بود دیشب، تو رختخواب خودم... صبح کسی نبود سروصدا کنه نذاره بخوابیم. در طول روز استرس آدم تو خونه ی خودش خییییلی کمتره. اصلا نیست! کلافگی که دور از خونه داری و کل روز آزارت میده توی خونه خودت نداری. و خیلی محاسن دیگه که بازم براتون میگم... https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
من ایلیا هستم. دیروز به دنیا آمدم. زودتر از موعد مقرر... فرزند اولین روز تابستان شدم. سلام بر زندگی ‌ من ایلیا هستم. دیروز به دنیا آمدم. زودتر از موعد مقرر... فرزند اولین روز تابستان شدم. سلام بر زندگی https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
از بالکنِ اتاقِ خوابگاه به آسمانِ تهران نگاه می‌کردم. بخاطر آلودگی نوری، سه ستاره بیشتر پیدا نکردم.‌ از کودکی، روحم با پر نور ترین ستاره به سمت آسمان پرواز می‌کرد و سخت ترین لحظاتِ زندگی ام با نگاه کردن به آن التیام پیدا می‌کرد. تا دو روز دیگر باید برای دو امتحان درس می‌خواندم و برای پروژه هایم داده جمع آوری می‌کردم. برای همین با وجود عید غدیر به اصفهان نرفتم و خوشحال بودم که برای اولین بار در مهمانی ده کیلومتری شرکت می‌کنم. بچه های خوابگاه مثل همیشه به دنبال مسئولیت خود در این جشن بزرگ بودند تا برای حضرت پدر سنگ تمام بگذارند. من به نقش خودم فکر می‌کردم به اینکه کاش لایق خادمی امیر المومنین (ع) باشم. در افکارم غرق شده بودم و ساعت از دستم در رفته بود. نگاهی به ساعت گوشی انداختم. ساعت ۱:۲۰ بامداد؛ دلم هنوز با این یادآوری این لحظه میلرزد. با یادِ غم سنگین شهادت حاج قاسم خوابم می‌برد. با صدای مهیب و لرزش شیشه ها از خواب می پرم. دو نفر از بچه های خوابگاه هراسان به سمت اتاق من آمدند و گفتند: «اینجا تنها نمون. سریع چادرت رو سر کن و بیا بیرون.» مغزم هنگ کرده بود. حیاط خوابگاه پر شده بود از دانشجویانی که از خواب پریده بودند و عده ای که ترسیده بودند. یکی از بچه ها گفت: «اسرائیل حمله کرده.» دیگری گفت: «میگن ترور بوده.» من هاج و واج به آن ها نگاه می‌کردم. فکر می‌کردم شوخی می‌کنند یا شایدم همه این ها در خواب من اتفاق می افتد! ناگهان صدای مهیب دیگری همهمه ما را شکست. چند نفر که کنارم نشسته بودند با حالت اضطرار امام زمان را صدا زدند و برای نابودی اسرائیل به او پناه بردند. تا بعد طلوع آفتابِ روز جمعه همگی بیدار بودیم‌ و دعای عهد و ندبه می‌خواندیم و من خداروشکر می‌کردم که با این توفیق اجباری یک روز توانستیم سحرِ روزی که خدا آن را اختیار کرده بیدار بمانیم و برای فرج صاحبِ زمین و زمان دعا کنیم. با خودم فکر کردم اگر این جنگ رخ نمی‌داد آیا من برای نماز صبح آن روز اول وقت از خواب بلند می‌شدم؟ آیا ممکن بود با تمام قلبم ظهور حضرت مهدی (عج) را بخواهم؟ آن روز صبح، متوجه عمقِ مظلومیت و بی تفاوتی جهان به مردم غزه شدم‌ و آن فیلمی که کودک غزه از صدای بمب ها چشمانش بسته نمی‌شد و می‌لرزید را بهتر فهمیدم. حالا به آسمان نگاه می‌کردم. از ظهر به بعد، به لطف سربازان گمنام امام زمان (عج) پهبادها درگیر شدند و سامانه پدافندی را از هک رژیم ضعیف صهیونیستی در آورند. اخبار را نگاه کردم. اسرائیل دسته گل هایی را چیده بود که به علت خون سنگینشان مردم را غیور تر خواهد کرد و این جنایت به نابودی آن ها ختم می‌شود. حالا دیگر با نگاه بر آسمان به یاد شهیدان دیگر این وطن مخصوصا آن هایی که گردنشان از مو نازک تر بود می افتم. حالا مسئولیت ما برای غدیر تغییر می‌کند: ریشه کن کردن دشمنان امیر المومنین (ع) و ما با دستان خیبر شکن او آن یهودیان یاغی را در هم می شکنیم. خوشحالم که در دوره آخر الزمان هستم...ظهور خیلی نزدیک است! علامت های ظهور پشت سر هم رخ میدهد و این اعتقاد ماست که در جنگ بین حق و باطل، حق همیشه پیروز است. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
ساعت حدود دو شب است. صدایش ، منظم و تندتند می آید. تالاپ، تالاپ. سرم را چسبانده به سینه اش و دست هارا محکم دورش حلقه کرده . سر را بالا می گیرم تا صورت نمکی اش را ببینم. لبخند ظریف و دخترانه ای میزند، چشمانش را می بندد و سرم را دوباره به خودش می چسباند. نمی دانم چرا گوشه چشمم تر می شود. این شب ها به خاطرجنگ تصوراتم ناجور است. اگر صدای قلب این گنجشک را نشنوم ، زنده می مانم؟ به قول پیرزاد، وَرِ قاطع ذهنم می گوید: «باید این توهمات را رها کنم.» ور نگران جواب می دهد: «اما...آخر این تصویرها برایم آشناست.» ذهنم در کسری از ثانیه به غزه می رود. چشمان ترسیده و بی پناه آن کودک را دوباره می بینم. یعنی توی آن لحظه که بالای سرش پهپاد آمد، صدای قلبش چه طور بود؟ مگر یک قلب کوچک، چه قدر می تواند تند بزند؟ مادرش، صدای قلب مادرش، چشمان مادرش، وجود مادرش... نمی توانم باور کنم، یعنی این مادر سال هاست که این طور می خوابد؟ چطور زنده مانده و چرا دوباره بچه آورده؟ چه طور درکش کنم؟ دست های دخترک روی سرم سنگینی می کند. انگار بالاخره خوابش برده. آرام جدایش می کنم، از بیخوابی و سردرد سمت گوشی می روم. پیام آمده:《الله اکبر، اصابت موشک های ایرانی به یک مقر نظامی در قدس اشغالی》گونه هایم از شوق خیس می شود. احساس قوت می کنم، دلم زنده می شود و لبخند محوی کنج لبم می نشیند. شبی را تصور می کنم که نزدیک است. شبی که همه ی بچه ها و مادرهای جهان آرام می خوابند. ذکر می گویم، تمام دل را متوجه آقایی می کنم که با آمدنش آرامش به دل همه ی مظلومان جهان می ریزد . چشمانم را می بندم . ضربان دلم متعادل شده، و چشمانم سنگین می شود و لب هایم تکرار می کند ای صاحب زمین و زمان ادرکنا ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
نگاه من به سرانجام است...
ساعت حدود دو شب است. صدایش ، منظم و تندتند می آید. تالاپ، تالاپ. سرم را چسبانده به سینه اش و دست هارا محکم دورش حلقه کرده . سر را بالا می گیرم تا صورت نمکی اش را ببینم. لبخند ظریف و دخترانه ای میزند، چشمانش را می بندد و سرم را دوباره به خودش می چسباند. نمی دانم چرا گوشه چشمم تر می شود. این شب ها به خاطرجنگ تصوراتم ناجور است. اگر صدای قلب این گنجشک را نشنوم ، زنده می مانم؟ به قول پیرزاد، وَرِ قاطع ذهنم می گوید: «باید این توهمات را رها کنم.» ور نگران جواب می دهد: «اما...آخر این تصویرها برایم آشناست.» ذهنم در کسری از ثانیه به غزه می رود. چشمان ترسیده و بی پناه آن کودک را دوباره می بینم. یعنی توی آن لحظه که بالای سرش پهپاد آمد، صدای قلبش چه طور بود؟ مگر یک قلب کوچک، چه قدر می تواند تند بزند؟ مادرش، صدای قلب مادرش، چشمان مادرش، وجود مادرش... نمی توانم باور کنم، یعنی این مادر سال هاست که این طور می خوابد؟ چطور زنده مانده و چرا دوباره بچه آورده؟ چه طور درکش کنم؟ دست های دخترک روی سرم سنگینی می کند. انگار بالاخره خوابش برده. آرام جدایش می کنم، از بیخوابی و سردرد سمت گوشی می روم. پیام آمده:《الله اکبر، اصابت موشک های ایرانی به یک مقر نظامی در قدس اشغالی》گونه هایم از شوق خیس می شود. احساس قوت می کنم، دلم زنده می شود و لبخند محوی کنج لبم می نشیند. شبی را تصور می کنم که نزدیک است. شبی که همه ی بچه ها و مادرهای جهان آرام می خوابند. ذکر می گویم، تمام دل را متوجه آقایی می کنم که با آمدنش آرامش به دل همه ی مظلومان جهان می ریزد . چشمانم را می بندم . ضربان دلم متعادل شده، و چشمانم سنگین می شود و لب هایم تکرار می کند *ای صاحب زمین و زمان ادرکنا* https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
روز به روز مفهوم زمان برایم تغییر می‌کند. بخصوص وقتی سراغ مفاهیم دینی می‌روم. به مفهومی مثل قیامت فکر می‌کنم که *نزدیک است*! در سخنان کنش‌گران اصلی چه در آمریکا چه در اسراییل و چه در ایران می‌خوانم و می‌شنوم که در این «جنگ آخرالزمانی» پیروزی «نزدیک است» گویا باید آماده شد اما برای چه زمانی؟ زبان رمزواره دین همیشه مرا گیج می‌کند. و اصلاً مگر می‌شود غیر از این باشد! اینکه انسان رشد یافته در لحظه باید زندگی کند؛ تحمل بار سنگین بی مکانی و بی زمانی را بر دوش می‌کشد. و این جاست که مفهوم *لحظه* این روزها رخی دیگر می‌نماید. بازی فکری این روزهای من همینهاست. بین بود و نبود قدم زدن. بین داشتن و نداشتن نفس کشیدن. دیروز به زینب گفتم «زندگی همیشه غیرقابل پیش بینی بوده. چه کسی می‌دانسته لحظه بعد چه چیزی در انتظار اوست؟ اما انگار شرایطی مثل جنگ بعضی چیزها که فراموش شده را جلوی چشمهایمان آورده و همین عامل پیش بینی پذیری را بیشتر کرده است.» لحظه سرمایه انسان است و *اندیشه* بستر تفسیر همه چیز است که عمق زیستن را معین می‌کند و معنا می‌بخشد به لحظه ها؛ لحظه های ترس و امید، لحظه های رها شدگی و توکل، لحظه های شک و یقین... https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
و همسران بسیاری که پس از این باید هم مادر باشند هم پدر و هم شیرزن بمانند! ‌ https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd
🎯 *معرفی کانال* : راوینا- روایت مردم ایران ‌ همسایه‌ی اروپایی عمان ساکنیم. قبل از جنگ آمدم ایران و با بسته شدن خطوط هوایی ماندگار شدم. من اینجا و همسر و فرزندان آن‌ور آب... ‌ یکی از همسایه‌های ما توی عمان، مردی‌ست بور و چشم رنگی. از همان اروپایی‌ها یا شاید هم آمریکایی‌هایی که ایرانی‌ها برایش سر و دست می‌شکنند. در این چهار سال، فقط گه‌گداری بین راهرو و توی آسانسور به هم بر خورده‌ایم دیداری در حد یک کلمه، "های، هلو" با بچه‌ها و آقای همسر هم همین‌طور. نمی‌دانم چرا هیچ وقت معاشرتمان از این حد فراتر نرفت. نمی‌دانستیم اسمش چیست؟ کجایی‌ست؟ کلا بود و نبودش را حس نمی‌کردیم. دیروز سر صبح آمده در خانه، خندان و خوشحال. کیک تولدی در حد ده پانزده نفر را به عنوان پیش‌کش با خود آورده بود. در جعبه را که باز کرد روی کیک نوشته بود درود بر ایران و مردمش. با آقای همسر دست داد و یک دنیا تشکر کرد بابت این ایستادگی در مقابل قلدرهای بین‌المللی. تازه امروز ما فهمیدیم مرد همسایه بلژیکی است. ‌ معصومه محمودی جمعه | ۳۰ خرداد ۱۴۰۴ | روایت قم @revayat_qom ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir
در این روزها هربار که اخبار را می‌خواندم، اگر اتصالات اینترنت یاری می‌کرد حتما سری هم به چت‌های کانال و گروه تلگرامی نوجوانان و جوانانی می‌زدم که چند ماه پیش کشف‌شان کرده بودم و بعد از تهاجم دشمن، غافلگیرم کردند. خواندنشان به طرز عجیبی آرامم می‌کرد، فارغ از ادبیات خاص‌شان؛ پخته، فهمیده و حتی گاهی سنجیده حرف می‌زدند. شاید سنجیده‌تر از برخی دیگرانی که بزرگترهای این فضا محسوب می‌شوند. یکی‌شان ناشناس پیام داده بود که: «عمو یه متن قشنگ دیدم میگفت که، اگر شما با چوپان مشکل دارید دلیل نمیشه گرگ دوستتون باشه!» گاهی هم ویدئوهای شلیک و اصابت موشک‌های ایران را به اشتراک می‌گذاشتند و با موشک‌ها حال می‌کردند و من هم با موشک‌ها و حالِ آن‌ها، کیفور می‌شدم. شاید عده‌ای ندیده باشند یا نخواهند ببینند، اما من دیدم که این جوانانی که طرفدار پروپاقرص گروهی از کی‌پاپ بودند به یکدیگر می‌گفتند: «تفرقه‌ افکنی نکن، همه ما الان تو یه خاکیم تو یه وطنیم» ، «نشنوم کسی بگه اینا و اونا، کلمه درستش: «ما» ». حالا چند روزی هست که به کانال و حرف‌هایشان دسترسی ندارم و کمتر کیفور می‌شوم اما خیالم راحت است که این دوستانِ تازه‌ام هستند و فکر می‌کنند. دوستانی که گویی هدیه جنگ بودند به من و اگر صادق باشم باید بگویم که پیش از این خیال نمی‌کردم این همه نقطه‌ی اشتراک با یکدیگر داشته باشیم و اینگونه برایم امیدآفرینی کنند. https://ble.ir/LookatEnd https://eitaa.com/LookatEnd