eitaa logo
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
161 دنبال‌کننده
59 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 4 شب، مثل یه پتوی سنگین روی شهر افتاده بود… اما برای کایرا، سنگین‌تر از شب، دلش بود. در خونه ستاره که باز شد، گرمای خونه خورد توی صورتش… ولی دلش یخ بود. ستاره تا چشمش به کایرا افتاد، خشکش زد. «کایرا… چی شده؟» کایرا جواب نداد. فقط وارد شد… آروم… خسته… انگار تمام دنیا رو با خودش کشیده بود. چمدون رو گذاشت کنار دیوار. و همون لحظه، انگار پاهاش هم دیگه تحمل نداشتن… نشست. ستاره سریع کنارش نشست. «با من حرف بزن… خواهش می‌کنم.» کایرا چند ثانیه فقط نگاه کرد… بعد خیلی آروم گفت: «مامانم رفت…» همین. نه توضیح اضافه. نه اشک. فقط یک جمله… که دنیای ستاره رو هم ساکت کرد. ستاره دستش رفت سمت دست کایرا، محکم گرفتش. «تو تنها نیستی… می‌فهمی؟» کایرا لبخند خیلی کمرنگی زد… تلخ‌تر از گریه. «من دیگه حتی نمی‌دونم تنها یعنی چی…» سکوت افتاد. اما این سکوت مثل قبل خفه‌کننده نبود… یه ذره امن بود. ستاره بلند شد، پتو آورد، انداخت روی شونه کایرا. «امشب اینجا می‌مونی… هیچ‌جا نمی‌ری.» کایرا چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد… و برای اولین بار اون شب، چشم‌هاش یه ذره لرزید… نه از درد… از خستگی. بارون پشت پنجره ادامه داشت… ولی داخل خونه ستاره، برای چند ساعت، دنیا آروم‌تر شده بود. و کایرا… برای اولین بار، جایی رو داشت که لازم نبود قوی باشه. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
شب یه پارت دیگه میدم🥲
هدایت شده از قشاع
یه تعبیری تو زبان کردی هست به اسم «باوان» ترجمه ساده‌ش میشه جگرگوشه ولی خب اصلش از بابان و بابا میاد، یعنی خانه پدری. چیزی فراتر از جگرگوشه. وقتی بهت میگه باوانِم یعنی داره با زبون بی زبونی میگه اونقدر با روحم آمیخته شدی که حال ریشه ی منی🤍🥲 بفرست براش. «فور نیست»
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 5 صبح زود بود… ولی کایرا از قبل بیدار بود. چشم‌هاش خسته… ولی تصمیمش قطعی. ستاره با نگرانی نگاهش کرد: «مطمئنی می‌خوای تنهایی بری دنبال خونه؟» کایرا فقط سر تکون داد: «باید یه جای خودم داشته باشم.» املاکی درِ دفتر املاکی باز شد. صدای زنگ کوچیکش تو فضا پیچید. مردی پشت میز بود… مشغول کار. کایرا وارد شد. «یه خونه کوچیک می‌خوام… با پول خودم.» مرد سرشو بالا آورد… یه لحظه نگاهش ثابت موند. قبل از اینکه جواب بده… در دوباره باز شد. ورود ارین یه پسر وارد شد. آروم… مرتب… نگاهش جدی ولی خسته. کایرا ناخودآگاه نگاهش کرد… و یه لحظه کوتاه مکث کرد. نه ترس… نه چیزی… فقط یه حس عجیب. ارین نگاهش به کایرا افتاد. اونم مکث کرد. لحظه‌ی برخورد کایرا سریع نگاهش رو دزدید… ولی انگار دیر شده بود. ارین خیلی آروم گفت: «چی می‌خوای؟ خونه؟» کایرا کمی جدی شد: «یه خونه کوچیک. ساده. اجاره‌ای.» ارین یه نگاه کوتاه بهش انداخت… بعد یه چیزی گفت که فضای اتاق رو عوض کرد: ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
14تافرشته‌میفرستین‌اینور‌100تایی‌شیم🥲✨
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 6 برای کسی مثل تو… اینجا سخت پیدا میشه.» کایرا ابرو بالا داد: «برای “کسی مثل من” یعنی چی؟! ارین چیزی نگفت… فقط نگاهش کرد. ورود آراد در همون لحظه صدای قدم اومد. «ارین.» اسمش فقط همین بود. کایرا سرشو برگردوند… و اونجا دیدش. آراد. آروم وارد شد… نه عجله داشت، نه هیجان. ولی حضورش… فضا رو سنگین کرد. ارین گفت: «این مشتریه.» آراد نگاهش افتاد روی کایرا… و همون لحظه… مکث کرد. سکوتی که طول کشید هیچ‌کس حرف نزد. کایرا هم نگاهش رو نگه داشت… برای اولین بار فرار نکرد. آراد خیلی کوتاه گفت: «چی می‌خوای؟» کایرا محکم‌تر از قبل: «یه خونه. کوچیک. با پول خودم.» آراد نگاهش عوض شد… انگار چیزی توی ذهنش فعال شد. «می‌تونی ببینی.» کایرا هنوز نمی‌دونست… ولی اون لحظه، مسیر زندگیش داشت عوض می‌شد. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
پارت بعدی رو شب میدم💙