eitaa logo
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
150 دنبال‌کننده
17 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
دخترا من با بعضی چنلاتون همسایه نیستم و شما فور میدید . . . یعنی اد هستم تو چنلتون اما نگفتید همسایه هستیم منم رفاقتی ادتون کردم🙏🏻 پس لطف کنید اگر همسایه هستیم بگید بهم تو پیویم 🫂 @S_a_m_i_n_14
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 3 شب سنگین روی عمارت افتاده بود… انگار دیوارها هم منتظر یه انفجار بودن. کایرا وسط سالن ایستاده بود. چمدون کنار پاش. یاشار روبه‌روش بود. نگاهش سرد… بی‌احساس… مثل همیشه. کایرا اول سکوت کرد… بعد آروم گفت: «من میرم.» یاشار بدون تکون: «کجا؟» کایرا یه قدم جلو رفت. صداش محکم‌تر شد: «هرجا… فقط اینجا نه.» یاشار ابرو بالا داد: «دلیل؟» کایرا مکث نکرد. فقط نگاهش کرد… و جمله رو مثل ضربه گفت: «اگر اون زن اینجا بمونه… من نمی‌مونم.» سکوت. سنگین. وحشتناک. یاشار یه لحظه پلک زد… بعد با خنده‌ی تلخ گفت: «تو داری برای من شرط می‌ذاری؟» کایرا جواب داد: «من دارم برای زندگیم تصمیم می‌گیرم.» یاشار چند قدم جلو اومد. صداش پایین ولی خطرناک: «تو هنوز توی خونه منی.» کایرا سریع جواب داد: «نه… من فقط توش گیر افتاده بودم.» لحظه‌ای هیچ‌کس حرف نزد. فقط نگاه‌ها جنگ داشتن. بعد کایرا خم شد، چمدون رو برداشت. صاف ایستاد. با صدای سرد گفت: «من یا میرم… یا اینجا می‌میرم از درون.» یاشار چیزی نگفت. و همین سکوت، اجازه داد کایرا حرکت کنه. قبل از رفتن، کایرا برگشت. برای آخرین بار نگاهش کرد: «تو پدر بودی… ولی انتخابت کردی که نباشی.» و رفت. در بسته شد. و برای اولین بار… یاشار فهمید چیزی رو از دست داده که دیگه برنمی‌گرده. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 4 شب، مثل یه پتوی سنگین روی شهر افتاده بود… اما برای کایرا، سنگین‌تر از شب، دلش بود. در خونه ستاره که باز شد، گرمای خونه خورد توی صورتش… ولی دلش یخ بود. ستاره تا چشمش به کایرا افتاد، خشکش زد. «کایرا… چی شده؟» کایرا جواب نداد. فقط وارد شد… آروم… خسته… انگار تمام دنیا رو با خودش کشیده بود. چمدون رو گذاشت کنار دیوار. و همون لحظه، انگار پاهاش هم دیگه تحمل نداشتن… نشست. ستاره سریع کنارش نشست. «با من حرف بزن… خواهش می‌کنم.» کایرا چند ثانیه فقط نگاه کرد… بعد خیلی آروم گفت: «مامانم رفت…» همین. نه توضیح اضافه. نه اشک. فقط یک جمله… که دنیای ستاره رو هم ساکت کرد. ستاره دستش رفت سمت دست کایرا، محکم گرفتش. «تو تنها نیستی… می‌فهمی؟» کایرا لبخند خیلی کمرنگی زد… تلخ‌تر از گریه. «من دیگه حتی نمی‌دونم تنها یعنی چی…» سکوت افتاد. اما این سکوت مثل قبل خفه‌کننده نبود… یه ذره امن بود. ستاره بلند شد، پتو آورد، انداخت روی شونه کایرا. «امشب اینجا می‌مونی… هیچ‌جا نمی‌ری.» کایرا چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد… و برای اولین بار اون شب، چشم‌هاش یه ذره لرزید… نه از درد… از خستگی. بارون پشت پنجره ادامه داشت… ولی داخل خونه ستاره، برای چند ساعت، دنیا آروم‌تر شده بود. و کایرا… برای اولین بار، جایی رو داشت که لازم نبود قوی باشه. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
شب یه پارت دیگه میدم🥲
هدایت شده از قشاع
یه تعبیری تو زبان کردی هست به اسم «باوان» ترجمه ساده‌ش میشه جگرگوشه ولی خب اصلش از بابان و بابا میاد، یعنی خانه پدری. چیزی فراتر از جگرگوشه. وقتی بهت میگه باوانِم یعنی داره با زبون بی زبونی میگه اونقدر با روحم آمیخته شدی که حال ریشه ی منی🤍🥲 بفرست براش. «فور نیست»
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 5 صبح زود بود… ولی کایرا از قبل بیدار بود. چشم‌هاش خسته… ولی تصمیمش قطعی. ستاره با نگرانی نگاهش کرد: «مطمئنی می‌خوای تنهایی بری دنبال خونه؟» کایرا فقط سر تکون داد: «باید یه جای خودم داشته باشم.» املاکی درِ دفتر املاکی باز شد. صدای زنگ کوچیکش تو فضا پیچید. مردی پشت میز بود… مشغول کار. کایرا وارد شد. «یه خونه کوچیک می‌خوام… با پول خودم.» مرد سرشو بالا آورد… یه لحظه نگاهش ثابت موند. قبل از اینکه جواب بده… در دوباره باز شد. ورود ارین یه پسر وارد شد. آروم… مرتب… نگاهش جدی ولی خسته. کایرا ناخودآگاه نگاهش کرد… و یه لحظه کوتاه مکث کرد. نه ترس… نه چیزی… فقط یه حس عجیب. ارین نگاهش به کایرا افتاد. اونم مکث کرد. لحظه‌ی برخورد کایرا سریع نگاهش رو دزدید… ولی انگار دیر شده بود. ارین خیلی آروم گفت: «چی می‌خوای؟ خونه؟» کایرا کمی جدی شد: «یه خونه کوچیک. ساده. اجاره‌ای.» ارین یه نگاه کوتاه بهش انداخت… بعد یه چیزی گفت که فضای اتاق رو عوض کرد: ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
14تافرشته‌میفرستین‌اینور‌100تایی‌شیم🥲✨