「دنیا بدون او」
صدای قدمهایش را می شنوم. آرام و بدون تکبر راه میرود. دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم:«علی جان نیا... مولا من این سحر را به مسجد نیا»
خودم شنیدم؛ وقتی ابنملجم زیر سایهام راه میرفت به وردان میگفت:«بهزودی فرق علی را با همین شمشیر میشکافم.»
صدای قدمهایش نزدیکتر میشود. دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم:«امیر من نیا، اگر ابنملجم به آروزی شومش برسد... علی جان حسن که توی کوچه سیلی خوردن مادر را دید حالا چگونه سر غرق خون پدر را تاب بیاورد؟ امیرالمومنین نیا حسین طاقت دنیای بدون پدر را ندارد. مولانا نیا به خاطر زینب نیا، میگن دخترها باباییاند. زینب که در کودکی آن طور در عزای مادر نشست حالا دنیای بدون پدر را چگونه تاب بیاورد؟ امامم نیا عباس هنوز جوان است»
از دور بویش را حس میکنم. نزدیکتر میشود. آن قدر نزدیک که زیر برگهایم قرار میگیرد. کمی میایستد. لبخندی میزند. گویی همه چیز را میداند. آرام قدم برمیدارد. صدای قدمهایش کمکم آهستهتر میشود. وقتی دیگر صدایی نمیشونم، متوجه میشوم که به مسجد رسیده.
نگاهی به ماه که پشت برگهایم قایم شده است، میاندازم. میتوانم بیقراری او را هم حس کنم. او تنها کسی نیست که بیقرار است. این سحر عرش و زمین، عرض و سماء، جن و ملک بیقرارند. دلم میخواهد زمان را متوقف کنم.صدای ناله عرشیان را میشنوم، گویی تمام موجودات عالم در این لحظه به سوگ نشستهاند. باد با زوزهای غمانگیز، به دورم میچرخد. دلم می خواهد فریاد بزنم. نگاهی به آسمان که هر لحظه تیرهتر میشود، میاندازم. زمین و آسمان و همه موجودات و ذرات آن از اتفاقی که بهزودی میافتد، خبر میدهند. دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم:«وای بر دنیای بدون حیدر، وای بر انسانهای این زمانه»
.
نماز را کشتند، آسمان را به خون نشاندند، هستی بی پدر شده است، عدالت به پایان خط رسیده است، ظلمت بر جهان حکم فرما شده است، و همه میدانند که عالم هیچ گاه
چون علی نخواهد دید!
و چون علی نخواهد آمد!
و چون علی نخواهد زاد!
سالروز شهادت اولین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت بر شما تسلیت باد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 فتحالمبین 」
بسم الله الفاتح المبین
روزهای اول عید ۶۱ بود. همه مردم درگیر تکاپوهای سفره هفت سین و دید و بازدید و لباس نو و لذت از تعطیلات... به برکت همین داستانها، مردم برای چند روزی اضطراب و دغدغه جنگ را دور ریخته بودند و سرشان به خوشیها گرم. البته که دعای تحویل سال همه سر سفره هفت سین، نابودی صدام بود و پیروزی جبهه حق!
اما در میان همین بیخیالیها و دلخوشیها، عدهای مرد همچنان دغدغهٔ کشور را داشتند. دغدغهٔ دفاع از تمامیت عرضی ایران، دغدغهٔ باز پس گرفتن خوزستان که بخش زیادی از خاکش هماکنون در دست دژخیمان بود، دغدغهٔ اهواز که اگر پای دشمن به دروازه شهرش باز میشد، تمامِ خوزستان رسما سقوط کرده بود...
فرماندهان، در همان حال و احوال خوش روزهای ابتدایی عید، دل از خانوادهها و لباسهای نو و پدر و مادر و فرزند و همسرشان بریدند و عزم راهی متحیرالعقول را کردند! و روز دوم فروردین، با رمز "یا زهرا" به دل میدان زدند برای عملیاتی که امام در پاسخ استخارهاش فرموده بود:
- نگران نباشید، در این عملیات ان شاءالله فتح و نصرت با شماست. بروید و عملیات کنید!
پس دیگر هیچ ترس و تردیدی به دل راه ندادند و راهی جبههها شدند. برای فتحالمبین..!
دهها تن از بزرگترین فرماندهان نظیر وزرایی و باقری و همت و خرازی و متوسلیان و باکری و صیادشیرازی و...، فقط چند تن از مشاهیر و نامداران جاودانی بودند که در این عملیات درخشیدند، در کنار نیروهای مخلص بسیجی، از پیرمرد ۶۰،۷۰ ساله تا دهها دهها جوان و نوجوان ۲۰، ۱۸، ۱۷، ۱۶، ۱۵ و حتی ۱۳ ساله که همه از خانواده و عید و فلان و فلان و خلاصه تمام وابستگیها از جمله جان! بریدند و به جبهههای جنوب آمدند...
و همین ایمان، همین اخلاص، همین اراده، و صد البته ذکاوت و دقت و هوشیاری تیم طرحریزی و فرماندهی که مقدمات این عملیات را از آبان ۱۳۶۰ فراهم کرده بود، فتحالمبین، "پیروزی آشکارا" را رقم زد که تمام جهان را وادار به اعتراف پیروزی و قدرت و شکوه ایران کرد و ورق جنگ را برگرداند و رؤیای "جئنا لنبقی" را برای دشمن ناپاک، سراب کرد...
باز پسگیری بخش عمدهای از خاک کشور، در کنار این آمار تلفات، ۳۰٫۰۰۰۲۵٫۰۰۰ کشته یا زخمی، ۱۵٫۰۰۰ تا ۲۰٫۰۰۰ اسیر، و انهدام ۳۶۱ عراده تانک و نفربر، ۱۸ فروند هواپیما، ۳۰۰دستگاه خودرو، ۵۰ واحد توپخانه، ۳۰ خودروی مهندسی و غنیمت گرفتن ۱۵۰ عراده تانک و ۱۷۰ نفربر، ۵۰۰ دستگاه خودرو، ۱۶۵ واحد توپخانه، ۵۰ دستگاه مهندسی و... تنها بخشی از فتحالفتوحات این عملیات شکوهآمیز است!
فتحالمبین فقط یک عمليات در گذشته نیست. نام فتحالمبین در تقویم رسمی کشور ثبت شده که تا ابد یک نشانه باشد. زیرا فتحالمبین فقط یک عملیات نبود، یک اعجاز بود! یک روایت عارفانهی عاشقانه... داستان فتحالمبین را باید نسل به نسل و گوش به گوش گفت چون نه فقط یک عملیات، بلکه نماد توانایی ارادهٔ ایرانی است.
و شما که امروز این متن را میخوانی، بدان در همان نقطه که هیچکس فکر نمیکند بتوانی، و تمام جهان برای مبارزه با تو به میدان آمده، اگر در همان ساعتی که هیچکس فکرش را نمیکند برخیزی، اگر توکل کردی و برای هدف حقات برخواستی، پیروزی وعدهٔ روشن خداست؛ که "انّا فَتَحنا لَکَ فتحاً مُبینا" :)💫
✍🏻: #تأویل
「@MAMOL_ir」
「 روزِ آب! 」
دستش را به کوزه نمدار کشید. از فرط تشنگی، بخش نمناک کوزه را به صورتش چسباند. سهم آب امروزشان تمام شده بود و باید تا فردا برای گرفتن جیرهٔ آب صبر میکرد. سی روز بود که روستای سرسبز و باصفایشان درگیر خشکسالی شده بود. مردم آنقدر تشنهٔ دیدن و لمس آبیِ آب بودند که قالیهایی که حتی نقش آب بر آنها بود، آرامشان میکرد.
مادربزرگ در خلق کردن چنین قالیهایی استاد بود! رج به رج، ماهی قرمز و دریا و رود میبافت... و مردمِ تشنه و سرگردان نیز خواهانش بودند. موهای بلند خرماییاش را بافت. روی یکی از قالیها نشست و پرزهای اضافیاش را گرفت. تا مادربزرگش را سرگرم دید، مشغول خیالبافی شد.
ماهیهای ریز و درشتی روی قالی نقش بسته بودند که گاه از زیر پاهایش با سرعت زیادی رد میشدند. پاهایش را روی آبیِ رودخانهٔ قالی گذاشت... خنکی آب تا قلبش دوید! صدای پچپچ ماهیها توجهاش را جلب کرد. سرش را روی قالی گذاشت تا واضحتر بشنود. یکی تسبیح میگفت، دیگری حمد... با هر حرکت، بوسهای به آب میزدند و آن را تحفهای آسمانی میپنداشتند... خنکی آب و تسبیح بیشمار ماهیها باعث شد به خواب فرو رود.
طولی نکشید که مردم روستا را در بیابان دید... در حال استغفار بودند و گریه میکردند. آسمان سخت ابری بود و بیباران! نزدیک کدخدا شد؛ کدخدا بیمقدمه گفت:
«دخترم، استغفار کن... باران به خاطر گناهان ما رخت بسته... استغفار کن.»
ناگهان اشکی به چشمانش نشست. دستانش را به سمت آسمان بالا برد... از اعماق وجود بیجانش استغفار کرد. زمین خشک روستا با اشکهایشان آبیاری شد و با صدای رعد و برق بیدار شد.
باران بیمهابا میبارید؛ صدای هلهلهٔ مردم و حمدشان همهجا میپیچید... سر به سجده گذاشت و بارها استغفار کرد.
برای نعمتی که جبرانشدنی نبود.
برای آب.
روزِ جود:)
✍🏻: #غزلچه
「@MAMOL_ir」
「 نفس 」
نفسم را عمیق بیرون دادم و دستی به مقنعهام کشیدم. برای تحویل گرفتن شیفت از جایم بلند شدم.
- «خانم دکتر، امیرعلی... کد ۹۹»
نگاهی به صورت سفید همکارم انداختم و به سمت آیسییو پا تند کردم. راهرو سفید بیمارستان را طی کردم و به اتاق آیسییو رسیدم. نفسم را محکم بیرون دادم و رمز را وارد کردم. در که باز شد، بلافاصله خودم را به تخت امیرعلی رساندم. دستانم را روی هم گذاشتم و به قفس سینهاش فشار آوردم. تصویر مادر امیرعلی کوچولو یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیرفت.
- «خانم دکتر، تموم کرد.»
با صدای پرستار کنارم به خودم آمدم. نگاهی به ساعت توی دستم کردم. نفهمیدم که چطور چهل و پنج دقیقه گذشت. دستی به بدن امیرعلی کشیدم و آرام تخت را دور زدم. به در که رسیدم، نفسم را بیرون دادم. در را باز کردم و از دور نگاهی به زن جوانی که چادر سیاهش را روی سرش کشیده بود، انداختم. آرام قدم برداشتم. نزدیک زن که شدم، دستم را روی شانهاش گذاشتم. زن سرش را بالا آورد و با چشمهای قهوهایاش به من زل زد.
- «خانم دکتر، بعد از خدا امیدم به شماست. تو رو به این شب عزیز بهم نگو که بچهام رفت.»
بغضم را خوردم. خواستم حرفی بزنم، اما فقط کلمه «شب عزیز» در ذهنم خودنمایی میکرد.
آرام گفتم: «شب عزیز؟»
با یادآوری اینکه امشب چه شبی هست، بدو بدو خودم را به سمت آیسییو رساندم.
- «خانم دکتر...»
بیتوجه به حرف پرستار، سمت امیرعلی رفتم و پارچه سفید را از روی پیکرش برداشتم. دستهایم را روی هم قفل کردم و را روی قفسه سینهاش گذاشتم.
- «یا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِکرُهُ شِفاءٌ... خدایا قسمت میدم به قرآنت که توی این شب نازل شده، به امام علی علیهالسلام مقدرات امسال این بچه رو جور دیگه رقم بزنه»
نفسم را به سختی بیرون دادم. بدنش هنوز گرم بود. باید قبل از اینکه بدنش کاملاً سرد شود، کاری میکردم.
- «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من ظالمین... یا شافی.»
دوباره تکرار کردم. این بار بلندتر گفتم: «یا شافی.»
اشک مانع دیدنم میشد. دستی به چشمهایم کشیدم.
- «وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ.»
بدن امیرعلی هر لحظه سردتر میشد.دیگر حالم دست خودم نبود و فقط زیر لب نام خدا را تکرار میکردم.
- «یاشافی،یاشافی... یاشافی»
با صدای پرستار به خودم آمدم.
- «خانم دکتر، برگشت.»
دستم را آرام برداشتم و به پشت برگشتم. با اشاره پرستار، نگاهم را به انگشت امیرعلی که حالا تکانی کوچکی می خورد، دوختم.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
『 مأمول 』
「 نفس 」 نفسم را عمیق بیرون دادم و دستی به مقنعهام کشیدم. برای تحویل گرفتن شیفت از جایم بلند شدم. -
.
اگر از عزیزانتون بیماری دارید که آرزومندید
این شب قدر شفایِ عاجل و کاملش نوشته
بشه، داستان "نفس" رو از دست ندید.
التماس دعا :)💚
.
「 زادروز زرتشت 」
|إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالصَّابِئِينَ وَالنَّصَارَىٰ وَالْمَجُوسَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ|
همانا آنان که ایمان آوردند و آنان که یهودیاند و صابئان و نصاری و مجوس و کسانی که شرک ورزیدهاند، حتماً خدا روز قیامت میانشان داوری میکند [تا گرویدگان به حق از آلودگان به باطل جدا شوند و حق پیشگان به بهشت و باطل گرایان به دوزخ درآیند]؛ بی تردید خدا بر همه چیز گواه است.
«آیه ۱۷، سوره حج»
میدانید منظور از کلمه مجوس چیست؟🤔
منظور ایرانیان که پیروی دین زرتشتاند، هستند. خداوند در این آیه زرتشتیان را پیروی دین یکتاپرستی دانسته و آنها را مقابل کافران قرار داده است.
زرتشت گفت:«اهورامزدا، مرا برای راهنمایی در این جهان برانگیخت، و من از برای رسالت خویش، از منش پاک تعلیم یافتم.»
چند آموزه قشنگ دین زرتشت را با هم مرور کنیم؟
-هر کس باید بیاندیشد که کیست؟ از کجا آمده است و برای چه در این جهان زندگی میکند؟
-انسان به هر چه که اراده کند خواهد رسید. اندیشه آدمی سازنده زندگی اوست.
-وظیفه هر انسان در زندگیاش کار و کوشش و آبادی و پیشرفت جهان است.
-انسان در گزینش خوب و بد زندگی اش آزاد است. هر زن و مردی بایستی بهترین گفتار را بشنوند و مسیر خویش را در زندگی برگزیند.
-بهترین زندگی دو جهان برای کسانی است که نیک بیاندیشند و پارسایی را سرلوحه زندگی خویش کنند.
-بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست. نیکی پاسخ نیکی است و بدی سزای بدی. نتیجه زندگی ما حاصل اعمال ماست.
-فاش نکردن اسرار مردم دلیل کرامت و بلندی همت است.
-انسانی که گمراهی را ببیند و او را با دانش و خرد خویش راهنمایی نکند در ردیف گناهکاران است.
- همسری که برای دخترت برگزیدی به او معرفی کن ولی انتخاب نهایی را به دست خودش بسپار.
۶فرودین زادروز زرتشت گرامی باد ♥️
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 روز قدس 」
آرام سرفه کن! مبادا آدم برفیها، صدایت را بشنوند!
تو باید زنده بمانی؛ زندگیات هر قدر هم که به مرگ نزدیک باشد، باید زنده بمانی! زندگیات هرقدر هم که سخت باشد، به مرگِ آنها نزدیک است. اصلاً تو کافی است زنده باشی، تا آنها بمیرند؛ کافی است نامت بر تارک نقشه جهان بدرخشد تا در کنارش، هیچ نام بیگانهای نباشد!
کافی است فلسطین باشی؛ هرچند زخمی، تا اسرائیل نباشد. هیچ ستاره ششزاویهای نمیتواند با وجود نورافشانی خورشید، پیدا باشد.
مبادا آرزوهایت را بادهای زهرآلودی که از سمت غرب میوزند، آلوده کنند؛ تا با خیال راحت، زیتونهایت را از ریشه بکنند، کودکانت را پیش از فریاد بکشند، مردانت را پیش از انفجار به گلوله ببندند و زنانت را در سپیدهدم بدزدند.
چرا تو؟
بادهای سیاهی که از دور میوزند، فقط بادند؛ فقط کولیاند؛ کولیهایی که به دنبال خانه میگردند و میخواهند طلسم آوارگیِشان را روی سر تو بشکنند.
انگار دیواری کوتاهتر از دیوار تو پیدا نکردند که بتوانند دیوارهای بلندشان را بلندتر نشان بدهند!
از پشت پنجرههای دودی هولوکاستهای وهمآلود، نعره میزنند و دستشان را روی گلوی تو میفشارند و دهان کودکانت را با بمب میبندند.
اما چرا تو؟چرا به آلمان نمیروند تا حقشان را از اجداد نازی آلمانیها پس بگیرند؟ چرا در آغوش کابارههای کثیفشان در اروپا لم نمیدهند و دست از سر مساجد تو برنمیدارند؟! چرا در دود کافههای شبآلود غرب محو نمیشوند؟! چرا ساکت نمیشوند؟!
چرا این بادهای سرگردان، این کولیهای آواره از زمان موسی تا امروز، بیشتر از حقشان را از زمین و آسمان میخواهند؟ کاش دوباره موسی به سوی قومش باز میگشت، تا ببیند اینبار به سراغ کتاب رفتهاند و واژه واژه تورات را تحریف کردهاند! کاش برمیگشت، تا ببیند خاخامهای مشکیپوش آئینش فتوای جواز قتل کودکان مسلمان را میدهند!
برای آزادی
سیگار قهوهای بلندی را هی میکشند و هی در بدن تو فرو میکنند؛ مبادا آخ بگویی! آنها در حسرت یک آخ تواند که اعلامیه بدهند؛ «او تاریخ و فرهنگ ما را پذیرفته است.» و بعد برای بادهای کولیصفت، نامه بفرستند که به خانه بیایید.
جنگ شش روزه، آنقدر برگ ارزشمندی نیست که لیاقت داشته باشد در کتاب سترگ تاریخ تو اندوخته شود؛ با همه تانکهایش، با همه شعارها و سرودهای حماسیاش، با همه سربازها و تفنگها و تجهیزات بهروزش.
انتفاضه تاریخ تو است؛
هرچند با سنگ، هرچند با خون، هرچند با چنگ و دندان.
بلند شو ای زیتون خونین؛ ای مادر سبز با برگهای ضخیم سوزنی، سرت را بلند کن و شاخههایت را به هوا پرتاب کن و هواپیماهای فانتوم را به خاک و آتش بکش! مِرکاواها را زیر پا له کن و خواب آسوده این بارهای سرگردان را به هم بزن!
خوب نگاه کن؛ ببین آن طرفِ سیمخاردارها مردی ایستاده است که بادهای سرگردان، از چند کیلومتری هم نزدیک او نمیشوند.
تا تمام کشورش را دور نزنند، نمیتوانند عبور کنند. حتی بعضی از خاخامها، کلاهشان را برایش از سر برمیدارند و آنقدر خم میشوند که موهای به هم بافتهشان، به کفشهاشان میخورد!
آن طرف سیمخاردارها، مردی ایستاده است که بُرد غریوش حتی به مریخ هم میرسد؛ چه برسد به تلآویو!
گوش کن؛ دارد قسم میخورد؛ «اسرائیل از خانه عنکبوت سستتر است.» حالا چهره شفقگونت، بشارتِ صبح میدهد. دستهای زخمیات را پنهان کن. سیمچین شکستهات را دور بینداز. تو باید سیمخاردارها را ببلعی تا آزاد بشوی.
آرام سرفه کن؛ مبادا آدمبرفیها صدایت را بشنوند؛ تو باید زنده بمانی!
✍🏻: #آریو
「@MAMOL_ir」
「 عید فطر 」
شاید دستانت از قنوتهای طولانی نماز بیحس شده.
شاید عادت خوش سحرخیزی در وجودت نهادینه نشده و هنوز خواب باشی.
شاید صبحانه مفصلی خوردهای بعد از یک ماه.
شاید چمدان بستهای که بروی و زحمت این یک ماه مهمانی را رفع کرده و تا سال بعد پشت سرت را هم نگاه نکنی.
شاید هم نمکگیر شدهای و نمیخواهی که بروی؟!
مثلا حال و هوای شبهای قدر نمکگیرت کرده باشد...
یا نوای «اللّهُمَّ إِنِّی أَسأَلُکَ...» خواب را از چشمانت برده باشد...
مثلا شیرینی خرما که گسی دهانت را میشست و میبرد، زیر زبانت مزه کرده باشد...
قرآن دیگر قرار نیست روی طاقچه خاک بخورد و رفیق شفیقت شده باشد...
و هر روزت بهار باشد برای عشقبازی با معبود و خزان فاصلهها دور دور دور شده باشد...
و از امروز به بعد، هر روزت عید باشد...
عید سعید فطر مبارک باد.
✍🏻: #نورسا
「@MAMOL_ir」