وقتی بهش فکر کردم
اینکه ما مینویسیم، اما هنوز
نویسنده نیستیم، ۲تا دلیل اصلی
داره!
۱. انتظار میره یه نویسنده دستش
به قلم باشه! بتونه راحت بنویسه و
از موضوعات الهام بگیره، اما نوشتن
برای خیلی از ما، خیلی وقتا جدا یه
عذابه! انگار قلممون خشک شده و
هر چیام التماس کنیم واژهها کنار
هم ردیف نمیشن:)
کسی نمیتونه برای نوشتن روی ما
حساب کنه و خودمون گاهی شک
میکنم چه جور نویسندهای هستم
که اینهمه داستان نصفه نصفه و
ایده نوشته نشده دارم.
چرا علاقه دارم، حتی شاید کلاس
رفتم و نویسندگی یاد گرفتم! ولی
نمیتونم بنویسم 🤧
۲. خیلیامونم اتفاقا خیلی دست به
قلم هستیم!
خیلی مینویسیم، به نویسندگی علاقه
داریم و سرمون درد میکنه برا خوندن و
نوشتن! کلی ایده و سناریو داریم...
ولی در عمل، سواد نویسندگی نه!
ذوقش رو داریم اما آموزش نویسندگی
ندیدیم... و این باعث شده اصلا حرفهای
نباشیم🥲
^^حالا شما بگید؟
دغدغهتون بیشتر کدومشه؟
یا غیر از اینا، درباره نویسندگی چه حسی
یا سوالی دارید که دوست دارید با ما در
میون بزارید؟
- اینجا ناشناس بگو
- اینجا شناس!
بقیه بحث با کمک صحبتای شما پیش میره
پس منتظرتون هستیم💕
فکر کنم این دو تا پیام به هم مربوط
بودن درسته؟🤍
بله کاملا درک میکنم
ذهنهای خیلی خلاق
و گاهی مغزهای کمالگرا
و بعضا هم اهمالکاری و تنبلی
به ما این اجازه رو نمیدن که علیرغم
داشتن ایده، داشتن مهارت، و...
اثری شایسته رو خلق کنیم.
حالا آیا باید این ذهن خلاق مهار
بشه که من نویسنده بشم؟
نه! خشک کردنش بزرگترین اشتباهه:)
جالبه بدونید تمریناتی هست که از
همین پتانسیل ذهن شما استفاده میکنه
و منجر به خلق شاهکار میشه✨
همچنين، اون هیجان مغز رو تخلیه میکنه
تا شما برای نوشتن هدفمند آماده بشید.
دوستانم یه نکتهای رو بگم که از حرفام
سوءبرداشت نشه🥲
من تو جمع ۱۵۰ نفرهی صمیمی مأمول،
قصد فروش هیچ دورهای رو به شما ندارم
فقط سعی دارم طبق تجربیات خودم
هر چه بیشتر درکتون کنم
و با فهم دغدغههاتون، اون شگفتانهای
که دارم رو کاملتر بچینم🦋
نظرتون چیه یه خرده خودمو بیشتر
معرفی کنم تا بیشتر آشنا بشیم با هم؟
اول از همه بگم که من همونم که کانال
متنهامو با #تأویل خوندید🩵
میتونید اینجا رزومه، و نمونهکارهای
بنده رو بطور مفصل بخونید
https://eitaa.com/freelancer_com/9
این همون کانالی هست که به همکارانم
معرفی میکنم برای شناخت بیشتر
بنده و اعتماد به کارم
تصمیم گرفتم بهجای اینکه اینجا از نو
بگم، مطالعه همین پستها رو بهتون
پیشنهاد کنم🌱
هیچ لزومی به عضویت در اون کانال
نیست! فقط برای دوستانی گذاشتم که
دوست داشتن با بنده و رزومهام در حیطه
نویسندگی بیشتر آشنا بشن.
「غروب خورشید」
هرچقدر بالاتر میآیم، زمین سردتر میشود.
آنقدر بیجان که گویی نه روز بود، نه نور، نه امید...
منی که در غار، شاهد بودم بر آن بعثت نورانی، حالا باید شاهد خاموشیاش باشم؟
خانه کوچکش هنوز خاموش است. بهتر است بگویم مدینه هنوز خاموش است. میدانم چرا، اما نمیخواهم باور کنم. نمیخواهم باور کنم که منشأ روشناییام را از دست دادم. من تنها نیستم، گویا هیچ کس باور نمیکند که دیگر او نیست. کسی که وقتی جهان را سیاهی پر کرده بود چون شمعی شعلهور شد و بر جان جهان و جهانیان تابید.او روشنیِ جهالت بود. بیسواد، اما روشنگر مسیر علم. بیقدرت، اما فریادرس بیصداها. باعث تقرب مخلوق به خالقش بود. نفس تازه دخترانی بود که خاک، زنده نفسهایش را بلعید بود. چهره زیبایش در ذهنم نقش میبندد. لبخندش به هنگام بازی با کودکانه را خوب یادم هست. صدای سلامش در گوشم میپیچد، اما او دیگر نیست.
سکوت همه جا را فرا گرفته است. پرندگان ساکتاند... انگار آواز را از یاد بردهاند.
نسیم، دیگر مهربانانه نمیوزد. با هر حرکتش، خاک مدینه را به گریه میاندازد. نخلها سر به زیر انداختند. ابرها دیگر حرکت نمیکنند و آبها تشنهاند.
اما هنوز... نوری در دل زهراست،
نوری در نگاه علی،
نوری در اشک حسن و فریاد حسین.
روزی دوباره، کسی از نسلش، روشنتر از من طلوع کند...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「آخرین روز」
نگاهی به اطراف انداختم. خانه دور سرم چرخید. دستم را روی سرم گذاشتم و فریاد زدم، دوباره فریاد زدم . با سوزش گلویم متوقف شدم.
-«زهر»
این کلمه کوچک روی زبانم چرخید. چقدر سبک بود آن جام در دستانم، اما حالا سالهاست که سنگینیاش را روی سینهام حس میکنم.
-«ای کاش هیچوقت آن جام رو نمیگرفتم، ای کاش فریب نمیخوردم، اصلاً ای کاش به دنیا نمیآمدم»
چشمهایم را بستم و با خود گفتم:«بس کن جعده! با ایکاش که درست نمیشه»
زهر، تمام فکرم را پر کرد. نگاهی به طرف مقابلم کردم و آرام گفتم:«چی به من میرسه؟»
زن نگاهی به اطراف انداخت و پاسخ داد:«همسری یزید، پول هنگفت، یک عمر زندگی در ناز و نعمت»
لبخندی زدم . وقتی جام را در دست گرفتم، انگار نه انگار انگشتانم به آتش دوزخ آلوده شدهاند. چیزی تا غروب نمانده بود. حسن(ع) بزودی برای افطار به خانه میآمد. بلافاصله سمت آشپزخانه حرکت کردم. ظرف شیر را برداشتم و با کمی عسل و مقداری زیادی زهر قاطی کردم. او آمد. سر سجادهاش نشست و به نماز مشغول شد. او نماز میخواند و من به بانویی شام فکر میکردم. نمازش تمام شد. نگاهی به من انداخت. لبخندی زد و در خواست کرد تا برایش غذایی بیاورم.
آرام ظرف شیر را برداشتم، دلم نمیخواست زحماتم بر باد برود. ظرف را کنارش گذاشتم و نظارهگر شدم. جرعه اول را نوشید، جرعه بعدی و بعدی... با هر جرعهای که او مینوشید، خاطراتمان را مرور کردم. روز اول که پا به خانهاش گذاشتم، روز اعلان جنگ با معاویه، بیوفایی یارانش و زخمهایش مقابل چشمهایم خودنمایی میکردند. رنگ از چهرهاش پرید. بالاخره زهر اثر کرد. ظرف از دستش افتاد. دستی به جگرش گذاشت و آهسته گفت:«خداوند تو را بکشد که باعث کشته شدن من شدی. به خدا قسم نزد کسی بهتر از من نخواهی رفت و به آرزوهایت نخواهی رسید. بدان که خدا تو و ترغیبکنندهات را ذلیل و خوار خواهد کرد.»
چشمهایم را بستم و زمزمه کردم:«حق با تو بود.»
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
سید رضا نریمانیenc_17303874957493512827651.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
.
دنیای منه؛
امام رضا بزرگتر از دردای منه:)
「@MAMOL_ir」
.