دوستانم یه نکتهای رو بگم که از حرفام
سوءبرداشت نشه🥲
من تو جمع ۱۵۰ نفرهی صمیمی مأمول،
قصد فروش هیچ دورهای رو به شما ندارم
فقط سعی دارم طبق تجربیات خودم
هر چه بیشتر درکتون کنم
و با فهم دغدغههاتون، اون شگفتانهای
که دارم رو کاملتر بچینم🦋
نظرتون چیه یه خرده خودمو بیشتر
معرفی کنم تا بیشتر آشنا بشیم با هم؟
اول از همه بگم که من همونم که کانال
متنهامو با #تأویل خوندید🩵
میتونید اینجا رزومه، و نمونهکارهای
بنده رو بطور مفصل بخونید
https://eitaa.com/freelancer_com/9
این همون کانالی هست که به همکارانم
معرفی میکنم برای شناخت بیشتر
بنده و اعتماد به کارم
تصمیم گرفتم بهجای اینکه اینجا از نو
بگم، مطالعه همین پستها رو بهتون
پیشنهاد کنم🌱
هیچ لزومی به عضویت در اون کانال
نیست! فقط برای دوستانی گذاشتم که
دوست داشتن با بنده و رزومهام در حیطه
نویسندگی بیشتر آشنا بشن.
「غروب خورشید」
هرچقدر بالاتر میآیم، زمین سردتر میشود.
آنقدر بیجان که گویی نه روز بود، نه نور، نه امید...
منی که در غار، شاهد بودم بر آن بعثت نورانی، حالا باید شاهد خاموشیاش باشم؟
خانه کوچکش هنوز خاموش است. بهتر است بگویم مدینه هنوز خاموش است. میدانم چرا، اما نمیخواهم باور کنم. نمیخواهم باور کنم که منشأ روشناییام را از دست دادم. من تنها نیستم، گویا هیچ کس باور نمیکند که دیگر او نیست. کسی که وقتی جهان را سیاهی پر کرده بود چون شمعی شعلهور شد و بر جان جهان و جهانیان تابید.او روشنیِ جهالت بود. بیسواد، اما روشنگر مسیر علم. بیقدرت، اما فریادرس بیصداها. باعث تقرب مخلوق به خالقش بود. نفس تازه دخترانی بود که خاک، زنده نفسهایش را بلعید بود. چهره زیبایش در ذهنم نقش میبندد. لبخندش به هنگام بازی با کودکانه را خوب یادم هست. صدای سلامش در گوشم میپیچد، اما او دیگر نیست.
سکوت همه جا را فرا گرفته است. پرندگان ساکتاند... انگار آواز را از یاد بردهاند.
نسیم، دیگر مهربانانه نمیوزد. با هر حرکتش، خاک مدینه را به گریه میاندازد. نخلها سر به زیر انداختند. ابرها دیگر حرکت نمیکنند و آبها تشنهاند.
اما هنوز... نوری در دل زهراست،
نوری در نگاه علی،
نوری در اشک حسن و فریاد حسین.
روزی دوباره، کسی از نسلش، روشنتر از من طلوع کند...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「آخرین روز」
نگاهی به اطراف انداختم. خانه دور سرم چرخید. دستم را روی سرم گذاشتم و فریاد زدم، دوباره فریاد زدم . با سوزش گلویم متوقف شدم.
-«زهر»
این کلمه کوچک روی زبانم چرخید. چقدر سبک بود آن جام در دستانم، اما حالا سالهاست که سنگینیاش را روی سینهام حس میکنم.
-«ای کاش هیچوقت آن جام رو نمیگرفتم، ای کاش فریب نمیخوردم، اصلاً ای کاش به دنیا نمیآمدم»
چشمهایم را بستم و با خود گفتم:«بس کن جعده! با ایکاش که درست نمیشه»
زهر، تمام فکرم را پر کرد. نگاهی به طرف مقابلم کردم و آرام گفتم:«چی به من میرسه؟»
زن نگاهی به اطراف انداخت و پاسخ داد:«همسری یزید، پول هنگفت، یک عمر زندگی در ناز و نعمت»
لبخندی زدم . وقتی جام را در دست گرفتم، انگار نه انگار انگشتانم به آتش دوزخ آلوده شدهاند. چیزی تا غروب نمانده بود. حسن(ع) بزودی برای افطار به خانه میآمد. بلافاصله سمت آشپزخانه حرکت کردم. ظرف شیر را برداشتم و با کمی عسل و مقداری زیادی زهر قاطی کردم. او آمد. سر سجادهاش نشست و به نماز مشغول شد. او نماز میخواند و من به بانویی شام فکر میکردم. نمازش تمام شد. نگاهی به من انداخت. لبخندی زد و در خواست کرد تا برایش غذایی بیاورم.
آرام ظرف شیر را برداشتم، دلم نمیخواست زحماتم بر باد برود. ظرف را کنارش گذاشتم و نظارهگر شدم. جرعه اول را نوشید، جرعه بعدی و بعدی... با هر جرعهای که او مینوشید، خاطراتمان را مرور کردم. روز اول که پا به خانهاش گذاشتم، روز اعلان جنگ با معاویه، بیوفایی یارانش و زخمهایش مقابل چشمهایم خودنمایی میکردند. رنگ از چهرهاش پرید. بالاخره زهر اثر کرد. ظرف از دستش افتاد. دستی به جگرش گذاشت و آهسته گفت:«خداوند تو را بکشد که باعث کشته شدن من شدی. به خدا قسم نزد کسی بهتر از من نخواهی رفت و به آرزوهایت نخواهی رسید. بدان که خدا تو و ترغیبکنندهات را ذلیل و خوار خواهد کرد.»
چشمهایم را بستم و زمزمه کردم:«حق با تو بود.»
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
سید رضا نریمانیenc_17303874957493512827651.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
.
دنیای منه؛
امام رضا بزرگتر از دردای منه:)
「@MAMOL_ir」
.
「نور هشتم」
نگاهی به امام انداختم. چهرهشان از سایه غربت پیش رو سنگین بود. دستی به صورتم کشیدم و نگاهم را به آسمان دوختم. خورشید بیامان پرتوهای نورش را به زمین میتابید، اما گویی امروز نورش بیروح بود. با صدای در به خودم آمدم. سمت در قدم برداشتم. نمیدانم چقدر گذشت، اما من با تمام توانم آرام حرکت کردم. میدانستم چه کسی پشت در است. فرستاده خلیفه عباسی، قاصدی که قرار بود امام را از مدینه به خراسان روانه کند. شنیده بودم ایرانیان عاشق خاندان پیامبر هستند، اما دلم آشوب بود و قلبم به تندی میتپید.
امام سوار مرکب شد و به سوی تربت پیامبر(ص) حرکت کرد. هنگام وداع بود. امام کنار قبر پیامبر(ص) نشست. سکوت حرم، سنگینتر از همیشه بود؛ گویی زمان ایستاده بود تا آخرین نجوای نوه پیامبر را بشنود. امام دستانش را بر خاک قبر گذاشت و آرام زمزمه کرد. صدایش را نمیشنیدم، اما دیدم که چشمانش را بست و قطره اشکی از چشمان مبارکش بر خاک قبر پیامبر غلتید، گویی میخواست تمام دلتنگیهای راه را در این آخرین دیدار بگرید. نگاهم به آسمان افتاد. نور خورشید کمرمق شده بود و سایههای بلند، مسجدالنبی را در بر میگرفت، انگار که دیوارهای حرم نیز از فراق او میگریستند.
برخاست، ولی دوباره بازگشت و دستانش را یکبار دیگر بر قبر نهاد، گویی طاقت جدایی نداشت. سمت امام قدم برداشتم. سلام کردم و به خاطر ولایتعهدی که مأمون به او تحمیل کرده بود، تبریک گفتم. نگاهم به صورت امام افتاد. اشک از چشم امام جاری شد و راه خود را به سوی محاسنش پیدا کرد. سکوت، لبهایم را بست.
امام نگاهی به چشمهایم کرد.
-«خوب مرا نگاه کن!... حرکتم به سوی شهر غربت است و مرگم نیز در همان جاست... ای سجستانی!... بدن من در کنار قبر هارون، پدر مأمون، دفن خواهد شد.»
چشمهایم گرد شدند. امام رو به سوی خراسان کرد... او رفت، به سوی دیار غریبی که با نور وجودش، برای همیشه روشن شد.
و اکنون، پس از قرنها،
آستانهایش هنوز گرمای عشق میبخشد؛
ضریحش هنوز نجوای عاشقان را پاسخ میدهد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
『 مأمول 』
نظرتون چیه یه خرده خودمو بیشتر معرفی کنم تا بیشتر آشنا بشیم با هم؟ اول از همه بگم که من همونم
سلام روز شما بخیر و
حلول ماه ربیع مبارکتون
باشه🌱
امروز بالاخره وقتشه که
بریم سراغ قسمتهای آخر
توضیحات و خبر خوبی که
ازش صحبت کردیم و بدم😁
「@MAMOL_ir」
『 مأمول 』
وقتی بهش فکر کردم اینکه ما مینویسیم، اما هنوز نویسنده نیستیم، ۲تا دلیل اصلی داره! ۱. انتظار میر
دوستان عزیزم🌱
ما اومدیم، بر اساس تمام این دغدغهها،
یه پلن فوقالعاده چیدیم!
یه دوره متفاوت.. با سرفصلهایی که
پوششدهندهٔ حداکثری این دغدغهها
باشن
و بخش مهمتر، تمریناتی که باعث بشه
فارغ از فضای تئوری، واقعا و عملا
تغییر رو در توانایی نویسندگیتون
احساس کنید
و بخش مهمترتر! فصل جدیدی که
بعد از این دوره قراره در زندگی شما
باز بشه.
چیزی که ما اسمش رو گذاشتیم
"لایفاستایل نویسندگی!"
و قراره طی این دوره و حتی بعدش
در کنار هم تمرینش کنیم🤍✨
منتظر ماه ربیع بودیم که بیایم
مفصل دربارهاش باهاتون صحبت
کنیم:)
ما که از اول تشکیل مأمول برنامهشو
داشتیم و از اول چیدن سرفصلا ذوقشو
حالا وقتشه این حال خوب رو با شما
هم شریک بشیم🥹✨️
پادکست پایین رو همون روزای اول
که سرفصلهای دوره قطعی شد با
کلی شوق ضبط کردم و الان براتون
میفرستم🤍
* آخر اون پادکست گفتم پیام بدید،
اون رو نادیده بگیرید😅!
「@MAMOL_ir」AC_20250710_032826.mp3
زمان:
حجم:
2.3M
🦋هیچ نویسندهای با معجزه شروع نکرد…
اسم این دوره شد "دکمهٔ نوشتن"
چون..🎙
「@MAMOL_ir」