「 نفس 」
نفسم را عمیق بیرون دادم و دستی به مقنعهام کشیدم. برای تحویل گرفتن شیفت از جایم بلند شدم.
- «خانم دکتر، امیرعلی... کد ۹۹»
نگاهی به صورت سفید همکارم انداختم و به سمت آیسییو پا تند کردم. راهرو سفید بیمارستان را طی کردم و به اتاق آیسییو رسیدم. نفسم را محکم بیرون دادم و رمز را وارد کردم. در که باز شد، بلافاصله خودم را به تخت امیرعلی رساندم. دستانم را روی هم گذاشتم و به قفس سینهاش فشار آوردم. تصویر مادر امیرعلی کوچولو یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیرفت.
- «خانم دکتر، تموم کرد.»
با صدای پرستار کنارم به خودم آمدم. نگاهی به ساعت توی دستم کردم. نفهمیدم که چطور چهل و پنج دقیقه گذشت. دستی به بدن امیرعلی کشیدم و آرام تخت را دور زدم. به در که رسیدم، نفسم را بیرون دادم. در را باز کردم و از دور نگاهی به زن جوانی که چادر سیاهش را روی سرش کشیده بود، انداختم. آرام قدم برداشتم. نزدیک زن که شدم، دستم را روی شانهاش گذاشتم. زن سرش را بالا آورد و با چشمهای قهوهایاش به من زل زد.
- «خانم دکتر، بعد از خدا امیدم به شماست. تو رو به این شب عزیز بهم نگو که بچهام رفت.»
بغضم را خوردم. خواستم حرفی بزنم، اما فقط کلمه «شب عزیز» در ذهنم خودنمایی میکرد.
آرام گفتم: «شب عزیز؟»
با یادآوری اینکه امشب چه شبی هست، بدو بدو خودم را به سمت آیسییو رساندم.
- «خانم دکتر...»
بیتوجه به حرف پرستار، سمت امیرعلی رفتم و پارچه سفید را از روی پیکرش برداشتم. دستهایم را روی هم قفل کردم و را روی قفسه سینهاش گذاشتم.
- «یا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِکرُهُ شِفاءٌ... خدایا قسمت میدم به قرآنت که توی این شب نازل شده، به امام علی علیهالسلام مقدرات امسال این بچه رو جور دیگه رقم بزنه»
نفسم را به سختی بیرون دادم. بدنش هنوز گرم بود. باید قبل از اینکه بدنش کاملاً سرد شود، کاری میکردم.
- «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من ظالمین... یا شافی.»
دوباره تکرار کردم. این بار بلندتر گفتم: «یا شافی.»
اشک مانع دیدنم میشد. دستی به چشمهایم کشیدم.
- «وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ.»
بدن امیرعلی هر لحظه سردتر میشد.دیگر حالم دست خودم نبود و فقط زیر لب نام خدا را تکرار میکردم.
- «یاشافی،یاشافی... یاشافی»
با صدای پرستار به خودم آمدم.
- «خانم دکتر، برگشت.»
دستم را آرام برداشتم و به پشت برگشتم. با اشاره پرستار، نگاهم را به انگشت امیرعلی که حالا تکانی کوچکی می خورد، دوختم.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
『 مأمول 』
「 نفس 」 نفسم را عمیق بیرون دادم و دستی به مقنعهام کشیدم. برای تحویل گرفتن شیفت از جایم بلند شدم. -
.
اگر از عزیزانتون بیماری دارید که آرزومندید
این شب قدر شفایِ عاجل و کاملش نوشته
بشه، داستان "نفس" رو از دست ندید.
التماس دعا :)💚
.
「 زادروز زرتشت 」
|إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالصَّابِئِينَ وَالنَّصَارَىٰ وَالْمَجُوسَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ|
همانا آنان که ایمان آوردند و آنان که یهودیاند و صابئان و نصاری و مجوس و کسانی که شرک ورزیدهاند، حتماً خدا روز قیامت میانشان داوری میکند [تا گرویدگان به حق از آلودگان به باطل جدا شوند و حق پیشگان به بهشت و باطل گرایان به دوزخ درآیند]؛ بی تردید خدا بر همه چیز گواه است.
«آیه ۱۷، سوره حج»
میدانید منظور از کلمه مجوس چیست؟🤔
منظور ایرانیان که پیروی دین زرتشتاند، هستند. خداوند در این آیه زرتشتیان را پیروی دین یکتاپرستی دانسته و آنها را مقابل کافران قرار داده است.
زرتشت گفت:«اهورامزدا، مرا برای راهنمایی در این جهان برانگیخت، و من از برای رسالت خویش، از منش پاک تعلیم یافتم.»
چند آموزه قشنگ دین زرتشت را با هم مرور کنیم؟
-هر کس باید بیاندیشد که کیست؟ از کجا آمده است و برای چه در این جهان زندگی میکند؟
-انسان به هر چه که اراده کند خواهد رسید. اندیشه آدمی سازنده زندگی اوست.
-وظیفه هر انسان در زندگیاش کار و کوشش و آبادی و پیشرفت جهان است.
-انسان در گزینش خوب و بد زندگی اش آزاد است. هر زن و مردی بایستی بهترین گفتار را بشنوند و مسیر خویش را در زندگی برگزیند.
-بهترین زندگی دو جهان برای کسانی است که نیک بیاندیشند و پارسایی را سرلوحه زندگی خویش کنند.
-بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست. نیکی پاسخ نیکی است و بدی سزای بدی. نتیجه زندگی ما حاصل اعمال ماست.
-فاش نکردن اسرار مردم دلیل کرامت و بلندی همت است.
-انسانی که گمراهی را ببیند و او را با دانش و خرد خویش راهنمایی نکند در ردیف گناهکاران است.
- همسری که برای دخترت برگزیدی به او معرفی کن ولی انتخاب نهایی را به دست خودش بسپار.
۶فرودین زادروز زرتشت گرامی باد ♥️
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 روز قدس 」
آرام سرفه کن! مبادا آدم برفیها، صدایت را بشنوند!
تو باید زنده بمانی؛ زندگیات هر قدر هم که به مرگ نزدیک باشد، باید زنده بمانی! زندگیات هرقدر هم که سخت باشد، به مرگِ آنها نزدیک است. اصلاً تو کافی است زنده باشی، تا آنها بمیرند؛ کافی است نامت بر تارک نقشه جهان بدرخشد تا در کنارش، هیچ نام بیگانهای نباشد!
کافی است فلسطین باشی؛ هرچند زخمی، تا اسرائیل نباشد. هیچ ستاره ششزاویهای نمیتواند با وجود نورافشانی خورشید، پیدا باشد.
مبادا آرزوهایت را بادهای زهرآلودی که از سمت غرب میوزند، آلوده کنند؛ تا با خیال راحت، زیتونهایت را از ریشه بکنند، کودکانت را پیش از فریاد بکشند، مردانت را پیش از انفجار به گلوله ببندند و زنانت را در سپیدهدم بدزدند.
چرا تو؟
بادهای سیاهی که از دور میوزند، فقط بادند؛ فقط کولیاند؛ کولیهایی که به دنبال خانه میگردند و میخواهند طلسم آوارگیِشان را روی سر تو بشکنند.
انگار دیواری کوتاهتر از دیوار تو پیدا نکردند که بتوانند دیوارهای بلندشان را بلندتر نشان بدهند!
از پشت پنجرههای دودی هولوکاستهای وهمآلود، نعره میزنند و دستشان را روی گلوی تو میفشارند و دهان کودکانت را با بمب میبندند.
اما چرا تو؟چرا به آلمان نمیروند تا حقشان را از اجداد نازی آلمانیها پس بگیرند؟ چرا در آغوش کابارههای کثیفشان در اروپا لم نمیدهند و دست از سر مساجد تو برنمیدارند؟! چرا در دود کافههای شبآلود غرب محو نمیشوند؟! چرا ساکت نمیشوند؟!
چرا این بادهای سرگردان، این کولیهای آواره از زمان موسی تا امروز، بیشتر از حقشان را از زمین و آسمان میخواهند؟ کاش دوباره موسی به سوی قومش باز میگشت، تا ببیند اینبار به سراغ کتاب رفتهاند و واژه واژه تورات را تحریف کردهاند! کاش برمیگشت، تا ببیند خاخامهای مشکیپوش آئینش فتوای جواز قتل کودکان مسلمان را میدهند!
برای آزادی
سیگار قهوهای بلندی را هی میکشند و هی در بدن تو فرو میکنند؛ مبادا آخ بگویی! آنها در حسرت یک آخ تواند که اعلامیه بدهند؛ «او تاریخ و فرهنگ ما را پذیرفته است.» و بعد برای بادهای کولیصفت، نامه بفرستند که به خانه بیایید.
جنگ شش روزه، آنقدر برگ ارزشمندی نیست که لیاقت داشته باشد در کتاب سترگ تاریخ تو اندوخته شود؛ با همه تانکهایش، با همه شعارها و سرودهای حماسیاش، با همه سربازها و تفنگها و تجهیزات بهروزش.
انتفاضه تاریخ تو است؛
هرچند با سنگ، هرچند با خون، هرچند با چنگ و دندان.
بلند شو ای زیتون خونین؛ ای مادر سبز با برگهای ضخیم سوزنی، سرت را بلند کن و شاخههایت را به هوا پرتاب کن و هواپیماهای فانتوم را به خاک و آتش بکش! مِرکاواها را زیر پا له کن و خواب آسوده این بارهای سرگردان را به هم بزن!
خوب نگاه کن؛ ببین آن طرفِ سیمخاردارها مردی ایستاده است که بادهای سرگردان، از چند کیلومتری هم نزدیک او نمیشوند.
تا تمام کشورش را دور نزنند، نمیتوانند عبور کنند. حتی بعضی از خاخامها، کلاهشان را برایش از سر برمیدارند و آنقدر خم میشوند که موهای به هم بافتهشان، به کفشهاشان میخورد!
آن طرف سیمخاردارها، مردی ایستاده است که بُرد غریوش حتی به مریخ هم میرسد؛ چه برسد به تلآویو!
گوش کن؛ دارد قسم میخورد؛ «اسرائیل از خانه عنکبوت سستتر است.» حالا چهره شفقگونت، بشارتِ صبح میدهد. دستهای زخمیات را پنهان کن. سیمچین شکستهات را دور بینداز. تو باید سیمخاردارها را ببلعی تا آزاد بشوی.
آرام سرفه کن؛ مبادا آدمبرفیها صدایت را بشنوند؛ تو باید زنده بمانی!
✍🏻: #آریو
「@MAMOL_ir」
「 عید فطر 」
شاید دستانت از قنوتهای طولانی نماز بیحس شده.
شاید عادت خوش سحرخیزی در وجودت نهادینه نشده و هنوز خواب باشی.
شاید صبحانه مفصلی خوردهای بعد از یک ماه.
شاید چمدان بستهای که بروی و زحمت این یک ماه مهمانی را رفع کرده و تا سال بعد پشت سرت را هم نگاه نکنی.
شاید هم نمکگیر شدهای و نمیخواهی که بروی؟!
مثلا حال و هوای شبهای قدر نمکگیرت کرده باشد...
یا نوای «اللّهُمَّ إِنِّی أَسأَلُکَ...» خواب را از چشمانت برده باشد...
مثلا شیرینی خرما که گسی دهانت را میشست و میبرد، زیر زبانت مزه کرده باشد...
قرآن دیگر قرار نیست روی طاقچه خاک بخورد و رفیق شفیقت شده باشد...
و هر روزت بهار باشد برای عشقبازی با معبود و خزان فاصلهها دور دور دور شده باشد...
و از امروز به بعد، هر روزت عید باشد...
عید سعید فطر مبارک باد.
✍🏻: #نورسا
「@MAMOL_ir」
「 روز جمهوری اسلامی ایران 」
بی حوصله از زیر و رو کردن کوهِ سبزی های پیش رویم تره ای برداشتم و زیر لب غر زدم«چقدر معطل میکنند جان دادیم از نگرانی»
انگار اینقدرها هم آرام و زیر لب نبود که مادر تبسمی به چهره درهمم زد و گفت
"خدا با حقِ، انشالله که خیره..."
با اینکه همسایهها در حیاط جمع شده بودند و سبزی پاک میکردند اما همهٔ حواسشان معطوف به رادیوی روی میز کوچک چوبی بود؛
که نتیجه شمارش را اعلام کنند
زمانی که صدای گوینده رادیو
اعلام کرد که نتیجه شمارش
با نود و نه درصد آراء به نفع
جمهوری اسلامی است...!
اشکها و لبخندها تلفیق شد
شادی بود که از همه جا سرازیر میشد
حالا وقت جشن و شادی بود
حالا وقت رفتن به خیابان بود
اما این بار بدون ترس از مأمورین ساواک
و محکم کردن بند کفش و نیمه باز گذاشتن در حیاط...
اینبار پر از حس شادی و غرور و امنیت بود
آری!
این ذوق و خوشحالی حق ما مردمی بود
که ظلم دیدیم و ایستادیم
داغ جوان دیدیم و ایستادیم
مجاهدت کردیم و ایستادیم
پای تمام آرمانهای روحالله...
✍🏻: #مهاد
「@MAMOL_ir」