.
داستان "خون خدا"
روایتی از دل نینوا؛
در دو روز عاشورا
و تاسوعا، جــهــت
درک عمیق ماجرا و
مصائب آلالله، از
قاب مأمول تقدیم
نگاه شما میشه🖤
.
「 خون خدا」
لباسی آوردند، حسین«ع» آن را پوشید. آرام از جای برخاست. پرده خیمه را بالا زد و از خیمه بیرون آمد. سکینه«س» سراسیمه سمت او دوید. حسین«ع» او را به سینه چسباند.
ـ«سکینه! بدان پس از شهادتم گریههای طولانی خواهی داشت. تا جان در بدن دارم با اشکت حسرت دلم را آتش مزن. ای بهترین زنان! هنگامی که شهید شدم، تو از هر کسی به سوگواری سزاوارتری»
حسین«ع»، سکینه«س» را از خود جدا کرد و سمت خیمهها پاتند کرد.
ـ«ای سکینه! ای فاطمه! ای زینب! ای امکلثوم! خداحافظ من هم رفتم.»
سکینه فریاد زد:«پدرجان! آیا تسلیم مرگ شدهای؟!»
-«چگونه تسلیم نشود کسی که یار و یاوری برای او نمانده است؟»
سکینه«س» دستی به صورتش کشید.
-«پدرجان! ما را به حرم جدمان برگردان!»
حسین«ع» نگاهی به دختر نوجوانش انداخت.
ـ«اگر مرغ قطا را رها میکردند در آشیانهاش آرام میگرفت.»
صدای گریه بانوان بلند شد. حسین«ع» بانوان را آرام کرد و سوار ذوالجناح شد.
آفتاب کمکم داشت غروب میکرد. حسین«ع» نزدیک دشمنان شد.
-«واى بر شما! چرا با من مىجنگید؟ آیا سنّتى را تغییر دادهام؟ یا شریعتى را دگرگون ساختهام؟ یا جرمى مرتکب شدهام؟ و یا حقّى را ترک کردهام؟.»
یکی از میان لشکریان فریاد زد:«به خاطر کینهای که از پدرت داریم، با تو میجنگیم و تو را میکشیم.»
حسین«ع» به طرف لشکریان تاخت و مبارزه طلب کرد. نفر اول در ظرف چند ثانیه کشته شد. نفر دوم، سوم ...حسین«ع» بسیاری از آنها را به هلاکت رساند. او سمت راست سپاه هجوم آورد.
-«مرگ بهتر از زندگی ننگین است»
سپس به سمت چپ یورش برد.
ـ«سوگند یاد کردم که (در برابر دشمن) سر فرود نیاورم، از خاندان پدرم حمایت مىکنم و بر دین پیامبر رهسپارم.»
قطرات عرق در صورت حسین«ع» نمایان شد. او ادامه داد:«واى بر شما! اى پیروان آل ابى سفیان! اگر دین ندارید و از حسابرسى روز قیامت نمىترسید لااقل در دنیاى خود آزاده باشید، و اگر خود را عرب مىدانید به خلق و خوى عربى خویش پایبند باشید.»
مردی چاق با صورتی پیسی از میان لشکریان فریاد زد:«اى پسر فاطمه! چه مىگویى؟»
حسین«ع»نگاهش را به خیمهها دوخت.
-«من با شما جنگ دارم و شما با من، ولى زنان که گناهى ندارند، پس تا زمانى که زنده هستم، سپاهیان طغیانگر و نادان خود را از تعرّض به حرم من باز دارید.»
مرد سرش را به نشانه موافقت تکان داد و رو به لشکریان گفت:«از حرم او دست بردارید و به خودش حمله کنید که به جانم سوگند هماوردى است بزرگوار!»
سپاه به سمت حسین بن علی«ع» هجوم آورد. حسین«ع» راه فرات را در پیش گرفت. لشکریان نیز سمت فرات حرکت کردند.
ـ«به خدا سوگند! به آن نخواهی رسید تا در آتش درآیی!»
شخص دیگری فریاد زد:«یاحسین! آیا آب فرات را نمیبینی که مثل شکم ماهی میدرخشد؟ به خدا سوگند! از آن نخواهی چشید تا آنکه با لب تشنه از جهان چشم بپوشی!»
حسین«ع» دستی روی پیشانیش کشید.
-«خدایا او را تشنه بمیران»
در همین هنگام تیری به پیشانیش اصابت کرد. حسین«ع» دستی به تیر کشید و تیر را با یک ضربه در آورد. خون از صورت و محاسن حسین«ع» جاری شد.
ـ«خدایا! تو شاهدى که از این مردم سرکش به من چه مىرسد. خدایا! جمعیّت آنان را اندک کن و آنان را با بیچارگى و بدبختى بمیران، و از آنان کسى را بر روى زمین مگذار و هرگز آنان را نیامرز.»
سپس به آنان حمله کرد و به هر کس که رسید، او را با شمشیرش بر خاک افکند.
تیرها از هر سو سمت بدن حسین«ع» و ذوالجناح هجوم آوردند.
-«اى بدسیرتان! شما در مورد خاندان پیامبر«ص» بد عمل کردید. آرى! شما پس از کشتن من از کشتن هیچ بندهاى از بندگان خدا هراسى ندارید، چرا که با کشتن من قتل هر کس برایتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند! من امیدوارم که پروردگارم شما را خوار و مرا به شهادت (در راهش) گرامى بدارد. آنگاه از جایى که گمان نمىبرید انتقام مرا از شما بگیرد.»
مردی از میان جماعت فریاد برآورد و گفت: «اى پسر فاطمه! چگونه خداوند انتقام تو را از ما بگیرد؟»
حسین«ع» گفت:«نزاع و اختلاف در میانتان مىافکند و خونتان را مىریزد آنگاه شما را به عذاب دردناک گرفتار مىسازد.»
حسین«ع» همچنان مىجنگید تا اینکه تیری به گلویش اصابت کرد.
ـ«به نام خداوند و هیچ حرکت و نیرویى جز از جانب خدا نیست و این شهیدى است در راه رضاى خدا!»
آثار خستگی در چهره حسین«ع» پدیدار شد. هر کسی با چیزی سمت او هجوم آورد. یکی با شمشیر، یکی با نیز و دیگری با سنگ... حسین«ع» ایستاد . ناگهان سنگى آمد و پیشانیش را شکافت. او دامن پیراهنش را بالا زد تا خون را از چهرهاش پاک کند که تیر سه شعبه مسمومى آمد و به سینهاش فرو نشست.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 خون خدا」
-«به نام خدا و به یارى خدا و بر آیین رسول خدا...»
حسین«ع»سرش را به آسمان بلند کرد.
-«خداى من! تو آگاهى که اینان کسى را مىکشند که در روى زمین پسر پیامبرى جز وى نیست.»
سپس تیر را بیرون کشید. خون مانند ناودان جارى شد. دستش را بر محل زخم گذاشت، چون از خون پر شد آن را به آسمان پاشید و قطرهاى از آن به زمین بازنگشت!
حسین«ع» بار دیگر دست را از خون پر کرد و آن را به سر و صورت کشید و گفت:«آرى، به خدا سوگند! مىخواهم با همین چهره خونین به دیدار جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله بروم و بگویم: اى رسول خدا فلان و فلان مرا شهید کردند.»
حسین«ع» از اسب به زمین افتاد. آرام از جایش بلند شد.
زینب«س» از خیمه بیرون آمد و گریهکنان گفت:«ای کاش آسمان بر زمین فرو میافتاد»
نگاهش به مردی که نزدیک حسین«ع» ایستاده بود، افتاد.
-«ای عمر بن سعد! اباعبدالله«ع» را شهید میکنند و تو نظاره میکنی؟»
اشک از دیدگان عمر جاری شد و او صورتش را برگرداند.
زینب«س» اینبار فریاد زد:«وای بر شما! آیا در میان شما مسلمان نیست؟»
سکوت مرگباری همه را فرا گرفت. حسین«ع» نگاهی به تیراندازان و نگاهی به حرم کرد.
-«آیا بر کشتن من با هم متّحد شدهاید؟ هان! به خدا سوگند! پس از من بندهاى از بندگان خدا را نمىکشید که خداوند را بیش از کشتن من به خشم آورد.
به خدا سوگند! من امیدوارم خداوند مرا با خوارى شما گرامى بدارد و انتقام مرا از آنجا که گمان نمىبرید از شما بگیرد.
هان! به خدا سوگند! اگر مرا به قتل برسانید، خداوند شما را گرفتار نزاعى در میان خودتان مىسازد و خونتان را مىریزد و (هرگز) از شما راضى نگردد تا عذاب سنگین و دردناکى به شما بچشاند.»
هر لحظه اثر ضعف بر چهره حسین«ع» بیشتر میشد. او نگاهی به آسمان کرد.
ـ«خدایا! اى بلند جایگاه! بزرگ جبروت! سخت توانمند! بى نیاز از مخلوقات! صاحب کبریایى گسترده! بر هر چه خواهى قادرى! رحمتت نزدیک! پیمانت درست! داراى نعمت سرشار! بلایت نیکو»
حسین«ع» ادامه داد:«هر گاه تو را بخوانند نزدیکى! بر آفریدهها احاطه دارى! توبهپذیر توبه کنندگانى! بر هر چه اراده کنى توانایى! و به هر چه بخوانى مىرسى!چون سپاست گویند سپاسگزارى! و چون یادت کنند یادشان مىکنى!
حاجتمندانه تو را مىخوانم و نیازمندانه به تو مشتاقم و هراسانه به تو پناه مىبرم و با حال حزن به درگاه تو مىگریم و ناتوانمندانه از تو یارى مىطلبم تنها بر تو توکّل مىکنم، میان ما و این قوم حکم فرما!
اینان به ما نیرنگ زدند، ما را تنها گذارده، بى وفایى کردند و به کشتن ما برخاستند.
ما خاندان پیامبر و فرزندان حبیب تو محمّد بن عبداللَّه «ص» هستیم، همو که او را به پیامبرى برگزیدى و بر وحىات امین ساختى. پس در کار ما گشایش و برون رفتى قرار ده، به مهربانیت اى مهربانترین مهربانان.»
آنگاه افزود:«پروردگارا! بر قضا و قدرت شکیبایى مىورزم، معبودى جز تو نیست، اى فریادرس دادخواهان! پروردگارى جز تو و معبودى غیر از تو براى من نیست.
بر حکم تو صبر مىکنم اى فریادرس کسى که فریاد رسى ندارد! اى همیشهاى که پایانناپذیر است! اى زنده کننده مردگان! اى برپا دارنده هر کس با آنچه که به دست آورده! میان ما و اینان داورى کن که تو بهترین داورانى.»
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 خون خدا」
لبها حسین«ع» بهم چسبیده بودند. او درخواست آب کرد.
مردی لاغر از میان جمعیت فریاد زد:«آب نیاشامی تا بر آتش درآئی و از حمیم آن بنوشی»
حسین«ع» پاسخ داد:«بلکه من بر جدم رسول خدا وارد میشوم و در خانهاش در بهشت جایگاه صدق و در جوار قرب خدای مقتدر ساکن میشوم و از جنایاتی که نسبت به من روا داشتید به او شکایت میکنم»
مردی با صورت سیاه نزدیک حسین«ع» شد و ضربهای بر فرق سرش زد. خون از سر حسین«ع» جاری شد.
او نگاهی به مرد کرد و گفت:«هرگز با آن دست، غذا و آب نخوری و خدا تو را با ظالمان محشور گرداند»
شخص دیگری ضربهای به دست چپ حسین«ع» زد. دست قطع شد. کودکی دوان دوان خود را به میدان رساند. حسین«ع» او را در آغوش گرفت. کودک دست خود را سپر حسین«ع» قرار داد. ضربهای محکم به دست کودک خورد. مرد قهقهه زد و نگاهی به حسین«ع» کرد. تیری از تیر، تیراندازان به سر کودک خورد. سر از تن کودک جدا شد.
زمان به کندی میگذشت. عمر بن سعد میخواست که کار سریعتر انجام شود. نگاهی به شخص کناریش کرد و دستور داد زود کار حسین«ع» را تمام کند. او سمت حسین«ع» حمله ور شد، اما همین که نزدیک شد لرزه به اندامش افتاد.
شمر نزدیک شد. چشمان تنگش از لذت انتقام میدرخشید. روی سینه حسین«ع» نشست. زینب«س» سراسیمه خود را به گودال رساند. شمر چنگی به محاسن حسین«ع» زد. حسین«ع» لبخندی زد.
ـ«آیا مرا میکشی در حالی که میدانی من کیستم؟»
شمر غرید:«آری، تو را خوب میشناسم، مادرت فاطمه«س» و پدرت علی«ع» و جدت محمد مصطفی«ص» است، تو را میکشم و باکی ندارم!»
صدای فریاد از عرش و فرش، کوه و درخت، بر و بحر به گوش رسید. شمر دوازده ضربه به حسین«ع» زد. سر از تن جدا شد.
غبار تاریک و طوفان سرخ بیابان کربلا را فرا گرفت. ذوالجناح به سمت خیمهها تاخت. زنان و کودکان گریه کنان از خیمهها بیرون آمدند.
شمر ده نفر از سپاهیانش را مأمور کرد تا به پیکر بیسر حسین«ع» هم رحم نکند. ده مرد نقاب به صورت اسبها تنومندشان زدند. اسبها به سمت پیکر حسین«ع»هجوم آوردند و او را لگدمال کردند.
لشکریان سمت خیمهها تاختند. زینب«س» زنان و کودکان را دور هم جمع کرد و داخل خیمهای برد. به خیمه که رسیدند، عمر بن سعد فریاد زد:«ای اهل بیت حسین! از خیمه بیرون بیایید.»
زینب«س» با صدای محکم گفت:«از خدا بترس، اینقدر ستم نکن»
عمر بن سعد اینبار بلندتر گفت:«شما چارهای جز اسیر شدن ندارید.»
زینب«س» گفت:«ما به اختیار خودمان بیرون نمیآییم»
عمر خندید و نگاهی به لشکریان کرد.
ـ«خیمهها را آتش بزنید»
لشکریان مشعل به دست سمت خیمهها حمله کردند. در یک لحظه، خیمهها در آتش شعلهور شدند. کودکان با سرعت از خیمهها بیرون آمدند. هر کسی به سمتی دوید. یکی به سمت راست، دیگری سمت چپ... زنان هم سرزنان به دنبال کودکان خود دویدند. زینب«س» بیرون آمد. نگاهی به اطراف کرد. نمیدانست به دنبال چه کسی برود. نگاهش به دختری افتاد که پیراهنش آتش گرفته بود. دختر با تمام توانش میدوید. شعلهها آتش هر لحظه بیشتر میشد.
زینب«س» به طرف خیمه زینالعابدین«ع» دوید. خیمه در آتش میسوخت.
ـ«علی جان، عمه»
نزدیکتر شد. صدای ناله ضعیفی از داخل خیمه به گوش میرسید. زینب«س» قدمی سمت جلو برداشت، اما آتش مانع ورودش به خیمه شد. نگاهی به اطراف کرد. مردی از لشکریان به کارها زینب«س» نگاه میکرد. مرد جلوتر آمد.
ـ«بانو چه کار میکنید؟مگر نمیبینید، خیمه آتش گرفته»
بغض زینب«س» شکست و گفت:«بیماری در میان این شعلهها دارم که نمیتواند بنشیند یا برخیزد .»
مرد لب گزید و از کنار خیمه رد شد. زینب«س» که کسی را برای کمک ندید، خود به دل آتش زد. دود وارد ریهاش شد، سرفهای کرد. در میان خیمه، زینالعابدین«ع» بیرمق و با صورت کبود دراز کشیده بود. زینب«س» دستها او را گرفت و از خیمه بیرون آورد.
صدای اشک و فریاد در میان هلهله لشکریان بیابان را پر کرد. زینب«س» نگاهی به اطراف کرد. چشمش به رقیه«س» دوخته شد.
مردی با اسب دنبال رقیه «س» تاخت. با پهلوی نیزه به کمرش زد. او با صورت افتاد. مرد از اسب پایین آمد. مقعنهاش را کشید. گوشوارهها رقیه«س» در میان دود و آتش خودنمایی میکردند. مرد چنگی به گوشوارهها زد.
آلا نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست.
آرام گفت:«خدا را شکر که همش خواب بود»
غافل از اینکه طلوع میکند اکنون به روی نیزه سری...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
- این یه تقدیمی متفاوته❤️🔥
همونطور که در "کتابخانهٔ نیمهشب" نورا بخاطر علاقش به کتاب و انسش با کتابخانه دبیرستان بین مرگ و زندگی پرت شد اونجا و با باز کردن کتابای مختلف زندگیهای مختلف رو تجربه کرد،
ماام بر اساس وایب چنلتون بهتون میگیم اون مکان و وسیلهای که شما باهاش این تجربه رو خواهید داشت چیه و توصیفش میکنیم✨
📌ظرفیت تکمیل
- ظرفیت محدوده چک کنید تکمیل نشده باشه
「@MAMOL_ir」
خب..
اونقدر جذاب شد که اجازه بدید نگم
براتون چقدررر براش ذوق کردم و صبر
کنیم تا خودتون ببینیدش🥲✨
این خبر خوبم بدم که به همت
هوش مصنوعی 😅
همه سناریوها تصویرسازی شدن
و این جلوه خاصتری بهشون بخشیده
انشاءالله از امروز تا ۲ روز آینده،
روزی ۱۰ تا رو منتشر میکنیم
راستی از همین تریبون تشکر میکنم
از #تأویل و #زن که نقش پررنگی در
تهیه و تکمیل این تقدیمی داشتن
و همچنین باقی بچههای تیم مأمول که
همراهی و همفکریشون کمک ارزشمندی
برای ما بود💙
امیدواریم که به دلتون بشینه🌱
https://eitaa.com/raze_negah
چشمهایت را باز کردی. بوی کاغذ کهنه و چوب قدیمی در مشامت پیچید. سرفهای آرام کردی. نور آفتاب از پنجرههای بلند و خاکگرفته روی میزها میتابید. اینجا کتابخانهای قدیمی بود؛ ساکت، با آن سکوتی که بیشتر از فریاد آدم را از درون میلرزاند.
آهسته قدم برداشتی. قفسهها بلندتر از همیشه بودند، انگار دیوارهایی بیانتها از خاطرات گمشده. دستت را روی جلد یکی از کتابها کشیدی. نوک انگشتانت داغ شد، قلبت هم.
پچپچی شنیدی. برگشتی. دختری میانسالهای نوجوانی، با دفترچهای در بغل، پشت میزی نشسته بود. نگاهش را از پنجره گرفت و به تو دوخت.
لبخند کمرنگی زد و گفت:
«منتظرت بودم. اینجا کتابخونهی داستانهای نانوشتهست. هر کتاب، یه زندگیه که هنوز شروعش نکردی.»
با تردید جلو رفتی. قلبت تند میزد. لب زدی:
«داستانی هست که پایانش خوش نباشه؟»
او یکی از کتابها را برداشت. جلدش شکسته بود، اما با نخی قرمز مرمت شده بود.
«همهشون یه جورایی تلخن. ولی از دل تلخی، راهی باز میشه… اگه بخوای.»
کتاب را گرفتی. وقتی بازش کردی، نوری بنفش میان صفحهها پیچید. بوی نم اشکهات، بوی قهوهی سرد، بوی کسی که رفته، بلند شد.
صدایی در گوشَت زمزمه کرد:
«هر داستانی، راهیست برای ترمیم قلب ترکخوردهات...»
「@MAMOL_ir」
https://eitaa.com/joinchat/4136960544C15022a749b
چشمهایت را باز کردی. آفتاب گرم، نقشهای هزارساله را روی دیوارهای سنگی میرقصاند. بوی خاک مرطوب و عطر گیاهان وحشی فضای باستانی را پر کرده بود. اینجا جایی بود که زمان انگار ایستاده بود، و هر گوشهاش داستانی منتظر برای گفتن داشت.
قدمهایت را آرام روی سنگهای سرد گذاشتی. دستت را به کتیبههای پر رمز و راز دیوار کشیدی، خطوطی که هزاران سال پیش با دقت حک شده بودند. ناگهان نوری طلایی از میان نقشها تابید و تو را به دنیایی دیگر برد.
در کنار دیوار، دفتری قدیمی پر از نامهها و طرحهای رنگرفته گذاشته شده بود. دختری نوجوان، با چشمانی پر از شور زندگی، لبخند زد و گفت:
«اینجا هر نقش و نوشته، دری به دنیایی تازهست. کتیبهها راهنمای تو برای کشف مسیرهای ناشناختهاند.»
با دقت نامهای را برداشت و صفحاتش را ورق زدی. صدای ملایمی از لابهلای کلمات شنیدی:
«هر طرح، هر کلمه، پلیست به زندگیهایی که هنوز نزیستهای. انتخاب با توست.»
دستی روی قلبت گذاشتی و با نگاهی پرامید گفتی:
«میخواهم بدانم چه راهی پیش روست...»
نوری گرم و مهربان تو را در آغوش گرفت و تو آرام آرام غرق در جهانی از امید و ماجراجویی شدی.
「@MAMOL_ir」
https://eitaa.com/himayejan
چشمهایت را باز کردی. نور صبحگاهی از پنجرههای بزرگ هنرستان قدیمیات توی اتاق پخش شده بود و روی میزهای پر از طرحها و پروژههای ژوژمان پراکنده میتابید. بوی رنگ و کاغذ تازه هنوز توی هوا بود؛ همان بویی که سالها پیش با آن بزرگ شده بودی.
آهسته از راهروهای آشنا رد شدی، هر گوشهاش خاطرهای از روزهای پرهیجان و دوستان صمیمی بود. صدای آشنایی از پشت در یکی از کلاسها به گوش رسید؛ ثمین صفالو پشت میز نشسته بود و وقتی نگاهت را دید، لبخندی زد. دستش را تکان داد و گفت:
«خوش اومدی، هنوز اینجا هستی.»
نگاهی به برگههای پراکنده روی میز انداختی؛ طرحهایی که با زحمت و عشق آماده کرده بودید، یادگار همان روزهایی که همه چیز تازه و پر امید بود.
ثمین گفت:
«هر کدوم از این طرحها، راهیست به دنیای هنر و نمایش. شاید وقتشه دوباره بهشون سر بزنی.»
لبخندی زدی و دستی روی یکی از برگهها گذاشتی.
«هنوز دوست دارم این فضا رو... هنوز بخشی از منه.»
فضا پر شد از سکوتی آرام، پر از خاطراتی که تو را به گذشته و حال پیوند میزدند. نور پنجرهها تو را به آرامش دعوت میکرد، همون آرامشی که همیشه اینجا پیدا میکردی.
(البته این خانم صفالوی ۴۰سال آیندهاس😔😂)
「@MAMOL_ir」
https://eitaa.com/Hamidhiraad_niki
چشمهایت را باز کردی. نور آبیرنگی آرام روی دیوارها میرقصید. صدای خفیف سازهای کوبهای از گوشهای شنیده میشد، همراه با نوای مبهم پیانویی که انگار خاطرهای را زمزمه میکرد.
مقابلت یک استودیو بود؛ با دیوارهای عایقشده، میکروفونهای حرفهای، هدفونهای بزرگ، و پنلهایی که صداها را ثبت میکردند. نور ملایم روی دکمههای درخشان دستگاهها میافتاد، انگار که هرکدام آماده بودند تا لحظهای را جاودانه کنند.
درِ استودیو باز شد و صدایی آشنا تو را صدا زد. مردی با لبخندی آرام و چشمهایی خسته اما صادق وارد شد. حمید هیراد، همان کسی که آهنگهایش را بارها نوشتهای، بارها بریدی و چسباندی و هزار بار با واژههایش زندگی کردهای.
او به میزی اشاره کرد که پر از هدفون، دفترچه شعر، و هاردهای کوچک بود.
گفت:
«اینجا هر قطعه موسیقی، یه زندگیه که هنوز نشنیدی. با هر ترک، میتونی وارد دنیایی تازه بشی. فقط گوش بده... و بنویس.»
هدفونی به تو داد. لحظهای مکث کردی، نفس عمیقی کشیدی، و آن را روی گوشات گذاشتی.
اولین نت که پخش شد، نور طلایی، مثل موجی آرام، از بلندگوها جاری شد و فضای استودیو را پر کرد. همهچیز شروع به لرزیدن کرد — نه از ترس، بلکه از زنده شدن.
صدایی میان موسیقی زمزمه کرد:
«تو فقط شنونده نیستی... تو راوی این زندگیهایی...»
چشمهایت را بستی. آماده بودی برای سفری بیکلام، اما پر از معنا.
「@MAMOL_ir」
https://eitaa.com/About_Reihan
چشمهایت را باز کردی. بوی کاغذ تازه و مرکب خشکشده فضای اتاق را پر کرده بود. میز چوبی بزرگ با انبوهی از برگههای پراکنده، پر از مقالهها، خبرها و داستانهایی بود که هنوز رنگ ذهنشان خشک نشده بود.
دستی به یکی از برگهها کشیدی. کلمات روی صفحه مثل موجی آرام در ذهنت جاری شدند. صدای تایپکردن از گوشهای شنیده شد و دختری پشت میز کار، با نگاهی پرشور و مشتاق، به تو لبخند زد.
او گفت:
«اینجا دفتر نشریهی ماست؛ جایی که هر کلمه میتونه زندگی جدیدی بسازه، خاطرهای ثبت کنه یا دروازهای به دنیایی ناشناخته باز کنه.»
با برگهای در دست، حس کردی که هر کلمه، هر جمله، میتواند تو را به جهانی تازه ببرد.
لبخندی زدی و گفتی:
«میخوام داستانی بنویسم که هر بار خوندنش، یک زندگی تازه برام بسازه.»
دختری دست برگهها را گرفت و گفت:
«این برگهها، وسیلهی تو برای سفر به دنیاییه که فقط تو میتونی خلقش کنی.»
نور ملایمی از پنجره تابید و تو آرام آرام وارد جهانی شدی که نوشتهها در آن جان میگرفتند و خاطرات در قالب کلمات رنگ میپذیرفتند.
「@MAMOL_ir」