- مَتروح .
به راستی کودکيهایمان چقدر زیبا و دوست داشتني بود ؛ وقتهایي که اسم خانه مادربزرگ به گوش ِمان ميخورد سراسر روزنه هاي ِشعف و امید در قلب ِما جوانه ميزد ؛ چشمان ِما که لبخند ِمهربان و گرم ِاو را شکار ميکرد گویي به یك منبع آرامش عمیق متصل شده باشد ؛ چاي هاي ِقند پهلو و لب ُدهان سوز ِمادربزرگ دلگرمي ِروزهای سخت ُپیچیده زندگي بود ؛ وقتی او خاطرات جواني هاي ِخود را با ما به اشتراك ميگذاشت سراپا گوش ميشدیم تا آرامش ِکلام ِاو در جان و روح ِماهم رخنه کند ؛ چه زیبا آرام ميشدیم با صحبت ِهاي ِاو که کار صد تراپیست را یك تنه انجام ميداد و چه زود غبار ِغم را از دل ِما برميداشت و حالا ما دلتنگ ِتمام آن سادگي ها هستیم .
- به وقت ۱۷:۴۵ عصر
- از افق ِایوان ِکوچك مادربزرگ .
- مَتروح .
[ شب ] قشنگترین قسمت ِروزگار همین زمان است ؛ زمانی که کودکان آرام گرفته اند و به خواب رفتهاند ؛ خانه بوی ِتمیزی میدهد و سکوت همه جا را فراگرفته است ؛ صدای ِگوش خراش و آزاردهنده ای تو را اذیت نمیکند و تو میتوانی با آرامش پشت ِمیز ِمطالعهی چوبی بنشینی ؛ زیر ِچراغ مطالعهی کم سو ؛ عود ِزعفرانی را روشن کنی ؛ چشمانت را ببندی و بوی ِآن را استشمام کنی و به اتفاقاتی که در طول روز رخ داده است بپردازی ؛ فکر کنی ؛ فکر کنی به اینکه چگونه روزت را شب کردی ؛ چگونه یك روز ِدیگر از عمر ِگرانبهایت را گذراندی ؛ بنویسی آنقدر بنویسی تا فکر ِمشوش و پریشان و شلوغت را آرامش در برگیرد ؛ و چه زیباست این لحظاتی که خودت هستی ُقلمات ؛ خودت هستی ُ قلمی که همپای ِتو مینویسد و ذهن ِخسته و غمدیدهات را آرام میکند ؛ نوشتن را دوست دارم ؛ نوشتن ِتك به تك ِاتفاقات ِتلخ ُشیرین را بیشتر .
- از کنج ِاتاق .
- مَتروح .
باور کن درست ميشود ؛ دقیقا همان لحظه که به آخر ِخط رسیدي ؛ آن موقعي که اشك و حالي خراب و قلبي گرفته در چشمانت موج ميزند ؛ وقتی تلخخند میزني و با یك فنجان قهوه به روزگار ميخندی ؛ به روزگاري که کاري جز بازي دادن آدمها ندارد ؛ مانند قهوه ميماند تلخ است اما انسان را بیدار و هوشیار ميکند ؛ روزگار بازیات میدهد و چرخ ِاین روزها همیشه ميچرخد و آن تو هستي که باید با آن کنار بیایي ؛ وقتي کنار بیاي و با ساز ِآن بچرخي ؛ به آن بالایي توکل کني و دل بسپاري ؛ آنوقت ساز ِروزگار با دل توست ؛ صبور باش تا رسیدن ِبه نقطهاي که آرزویش را داری فاصلهای نیست .
- به وقت ۱۵:۲۳ ایران .
- مَتروح .
پناه ِانسانها بودن خیلي قشنگه . اینکه باعث جلب ِتوجه ؛ جلب ِقلب و فکر یك انسان بشي تا بتونه بهت اعتماد کنه و حرفهاي ِدلش ُبزنه خیلي قشنگه ؛ فکر کن به آدم احساس امن بودن انتقال بدي تا باعث ِحال ِخوبش بشي و حس ِپناه بودن زندگي خودت ُهم تحت الشعاع قرار میده ؛ وقتی پناه یکي میشي حالا اون فرد لبخند که بیاد روي ِلبش ؛ دعای ِخیرش که پشت ِسرت باشه براي ِدنیا و آخرتت بسه ؛ انسانها در زندگي فقط به دنبال پناه هستند ؛ پس پناه هاي ِخوبي باشیم .
- از افق ِیك دهههشتادي .