- مَتروح .
گاهی نگرانی از آینده آرامش ِامروز ُاز آدم میگیره . وقتی این نکنه نشه ها سراغمون میاد بهترین کار اینه که یادمون باشه خدا حواسش به ما هست و میتونیم همهچیز رو بهش بسپاریم . این توکل کردن ِیكجورایی مثل ِآغوش ِگرم ِمادر ِ. مثل ِیك استکان چایِ دلنشین ِ؛ مثل ِشنیدن ِیك آهنگ ِآشناست که باعث یادآوری لحظات خوب ِزندگی میشه ؛ بهمون آرامش میده و دلگرممون میکنه . با سپردن ِدلنگرانیها به خدا از بار ِسنگین ِاضطراب رها میشیم . چون اون بهتر از هر کسی میدونه که بهترین مسیر برای ما چی هست . پس بهتره به جای ِنکنه نشه بگیم حتماً میشه به بهترین شکلی که بالایی صلاح میدونه . آره رفیق از امروزت لذت ببر و امروزت ُزندگی کن چون امروز دیگه برنمیگرده .
- نویسندهای از نسل هشتاد .
- مَتروح .
آقای امام رضا اینبار این نامه برای ِشماست . حرم ِشما اولین و آشناترین پناهگاه ِامن برای ِما بوده است ؛ درست از همان زمان کودکی ؛ همان روزهایی که مادر ما را به زیارت شما آورد . همان روزهایی که مادر ما را با شما آشنا کرد از اولین سفر ِکودکی به بعد حرم شما قشنگترین لوکیشن دنیا شد و خودت بهترین رفیق . هروقت وارد حرم ِامن شما میشدیم گویی آرامش کل ِدنیا نصیب ما میشد . راستش کل ِدنیا را هم به ما بدهند قبول نمیکنیم هیچ کجا ِحرم ِشما نمیشود . آرامش ِاین حرم تکرار نشدنی است . این حس ها فقط در کودکیمان خلاصه نمیشود حالا که قد کشیدهایم به اصطلاحی بزرگ شدهایم بازهم وقتی دلِمان از انسان های کرهی خاکی میگیرد به شما پناه میآوریم . وقتی دل از غم مالامال میشود و بغض گلوی ِما را به تصرف در میآورد باز هم این حرم ِشماست که ما را آرام میکند . با ورود به حرم گویی شما درب ِبابالجواد به تماشا و استقبالمان میآیی دست بر سرمان میکشی و غبارهای دلمان میتکانی . صدای نقاره خانهات قشنگترین و دل نواز ترین نوای ِدنیاست . چای ِچایخانهات خوشمزه ترین و خوش رنگترین چای دنیاست . آن گنبد زعفرانی رنگ قشنگترین و نورانی ترین گنبد است . اگر مجال دهند تا چندین سال فقط باید از کرامات و قشنگی های ِشما بنویسم . روز ِولادت شما زیباترین روز ِجهان است ولادتت خیلی مبارك .
- از قاب ِپنجره فولاد .
- نویسنده ِامام رضایی .
- مَتروح .
شما هم قبول دارید قدیمیا خیلی قشنگ و خوش وایب هستند ؟ اصلا مهم نیست چی باشه فقط وصله قدیمی بودن بهش بچسبه قشنگ میشه ؛ خونه های کاهگلی قدیمی انقدر در تصرف آرامش و محبت بودند که خانه های چندصدمیلیاری و لوکس ِالآن چنین آپشنی نداره . آدم های ِقدیمی انقدر تو رو بلدن و خوب میشناسند که آدمهای جدید از این مِلاك به دور هستند . عشق های قدیمی انقدر واقعی و راست بود که واقعا عشق بود ولی حالا اسم هر حس و حالی ُعشق میگذارند . قدیمیها زندگی را بلد بودند نه میکشتند و نه حراجش میکردند ؛ فقط نگهش میداشتند قدیمیها چیزی را قشنگتر از واقعیت بلد نبودند . همین بود که یادشان ماند نه فقط خاطرهشان . از قدیمی بودن حرف نزدم از یك طرز بودن حرف میزنم . درست مثل همان حس ِگرم قدیم که انگار هنوز از بین درختان ميآید : ))) .
- نویسنده دهه هشتادی .