6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️خدمت به پدر ومادر نعمتی است که خدا براتون خواسته
غر نزنید☺️👌
🆔@MEJRi403
#داستان_طنز
🔸 ماش پلو
✍ به قلم حسین عبداللهیان بهابادی
🌱 ببخشید شاید طولانی باشه ولی به خوندنش می ارزه . فقط لطفا اگر حس میکنید طولانیه پیام بدید تا داستانهای بعدی رو کوتاه تر بنویسم .
💐 شاید برای شما هم زیاد پیش اومده باشه که مهمونی رفته باشید و توی رودروایسی قرار گرفته باشید . و یا کیک و چای و میوه و شیرینی به بقیه داده باشند و یادشون رفته باشه به شما تعارف کنند . برای من که بارها و بارها و به انحاء مختلف پیش اومده و هر کدوم برای خودش حکایتی داره و داستانی جداگونه 😂😜😭.
تابستون گذشته اهل بیت مکرمه به اتفاق کودکان مشهد بودند و بنده به تنهایی روزگار میگذروندم تا اینکه جناب باباقلی همکار محترم بنده در ظهر یکی از همان روزها اصرار فرمودند که الّا و للّه امروز ظهر باید بیایی خونه ما . من هم که اصرار جناب قاسم خان رو دیدم دعوتش رو پذیرفتم مشروط به اینکه هر چه برای ظهر خودشون تدارک دیده اند کفایت کرده و غذای علاوه تردرست نکنند.آقا قاسم با همسر محترمه اش تماس گرفته و دعوت از بنده را اطلاع داد و شرط مرا گفت و مشخص شد خانمشان برای ناهار ماش پلو پخته اند😊.
بعد از ساعت اداری به اتفاق به منزل ایشون که در خیابان مهدی بود رفتیم . به وقت ناهار خانم آقا قاسم از اینکه ماش پلو دارند کلی عذر خواهی نمود و من که شرمندگی رو در چهره اش میدیدم برای اینکه کمتر معذّب باشه شروع کردم به خوردن قسم و آیه و اینکه من عاشق ماش پلو هستم 😜 و جون من هست و ماش پلو، ضمن اینکه من اصلا علاقه ای به کباب و مرغ ندارم😲 و همیشه حتی اگر خانمم کباب و مرغ هم بپزد من فقط ماش پلو میخورم و اینچنین بود که ناهار را به هر زور و بدبختی و فشار آب هم که بود در هیکل زدم و آقای باباقلی قول گرفت در بازگشت اهل بیتم از مشهد ، برای جبران ، دوباره دعوتش را بپذیرم و من هم با قبول دعوتش صحنه را ترک کردم .
🔸تا اینکه هفته بعد جناب قاسم خان قول مرا یادآوری نمود و وعده کردیم شب به اتفاق سر و همسر برای شام مهمانش شویم .
ساعت ۸ شب زنگ خانه همکارمان را زدیم و با استقبال گرم قاسم خان بر روی مبل نشستیم .
جناب باباقلی سنگ تمام گذاشته و میوه خوری را که سرشار بود از سیب و موز و خیارسبز و پرتقال پیش رویمان گذاشته بود . بعد از کمی صحبت در مورد امور سیاسی مملکت و گلایه از وضعیت گرانی ، محمدطاها پسرم دستش را دراز کرد برای برداشتن موز، که بلافاصله قاسم خان گفت : حسین جان میبینی همین موزی را که پسرت برداشت کیلویین ۱۰۰ هزارتومان شده و فقط باید برای تماشا خریدش😳. با این حرفش من اشاره ای مخفیانه به محمدطاها کردم و پسر که متوجه منظورم شد بلافاصله موز را به میوه خوری برگرداند . باز مشغول صحبت شدیم و اینبار همین که بنده ی مادر مرده خواستم سیبی را بردارم آقا قاسم یاد گرونی افتاد و گفت : حسین جان همین سیبی که تو الان میخوای نوش جون کنی میدونی چند شده ؟ بالای ۵۰ تومن قیمتشه . من که از این حرفش دلگیر شده بودم به آرامی سیب رو به جای خودش دیپورت کردم 😂 . چند دقیقه بعد خانمش برای کاری جناب باباقلی را به آشپزخانه فرا خواند و من از این فرصت نهایت سوء استفاده را نمودم و برای اینکه قاسم جان متوجه نشود که من میوه های گرانبها را خورده ام با عجله و تندی خیارسبزی را با پوست و درسته قورت دادم به نحوی که دُم خیار سبز در حلقم گیر کرد و کلی سُرفه کردم 😂😜 تا اینکه جناب باباقلی از همگی دعوت کرد برای شام به اتاق پذیرایی برویم
واقعا زحمت کشیده بود دو طرف سفره دو دیس برنج و چند دیس کباب و مرغ بود.برای اینکه غذا را راحت تر میل کنم کُتم را در آوردم و با حرکتی آرام و با دستم به پشت کله پسرکم زدم و در گوشش گفتم :کُتت رو در بیار، کمربندت رو هم شُل کن😋 واقعا گُشنم بود و کباب و مرغ ها بدجور چشمک میزدند و با خودم نقشه میکشیدم که اگر جناب مرغ را با سُس بخورم بهتره یا بدون سُس. در همین افکار بودم که قاسم خان گفت : بسم الله ، چرا معطلت؟ بفرما.
کفگیر را برداشته و به سمت دیس برنج که در وسط سفره بود خیزی رفتم و تا جائیکه راه داشت بارِش کردم . هنوز کفگیر را به مقصد نرسانده بودم که خانم باباقلی با لهجه غلیظ یزدی آسیمه سر فریاد زد : خاک تو سرُم کنم ، آقای عبداللهیان ، شما چرا ، خدا وکیلی دست نزنت. من میدونستم شما مرغ و کباب نمیخورت ، براتون ماش پلو پختم😂😭😭😭 . فقط خدا میدونه و خودم که تو اون لحظه چه حالی داشتم . کفگیر برنج بین زمین و آسمون مونده بود و من مونده بودم چه کنم . توی دل به غلط کردن افتاده بودم و سخت خودم را لعنت میکردم و این من بودم که ناچار شدم از کباب و مرغ بگذرم و دوباره ماش پلو رو با بدبختی بخورم در حالیکه مرغ بیچاره روبرویم بال بال میزد و زیر چشمی به خانم بچه ها که در حین خوردن مرغ و کباب با پوزخند به من طعنه میزدند ، نگاه میکردم، با خودم میگفتم : مرد حسابی ؛ تا تو باشی دیگه زِرِ مفت نزنی.🤣🤣🤣🤣
🆔@chantehh
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ مسلمانی به اسم نیست
به رسمه👌👏
✅ ارسالی جناب استاد لقمانی
ممنون🙏
🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
#اعتقادات مردم
#درخت انار نظر کرده
#پا بُنه انار
در کوه غرب احمداباد معروف به کوه بُنه انار نزدیک قله کوه درختچه اناری از قدیم که مردم انجا در معدن کار می کردند سبز میشود و با اب باران ابیاری میگردد درختچه بزرگ شده ومردم اعتقاد به ان پیدا میکنند که حضرت علی(ع) به انجا نظر کرده اند یک سوراخ هم در سنگی هست که به ان اَخییه دُلدُل (محل بستن اسب ان حضرت) میگویند مردم منطقه برای حاجاتشان به ان محل میرفتند و (دَخیل) پارچه یا نخ میبستند و اَخییه دُلدُل را هم لمس میکردند اعتقاد مردم اینگونه بوده این درخت بعد از گذشت سالیان سال همچنان معروف هست و در گویش محلی به انجا پا بنه انار میگویند که برای تفریح و گرفتن حاجت افراد زیادی به ان محل میروند .
#جلگه
#بهاباد
#یزد
🆔 @MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
#اعتقادات مردم
#بُنه گَز نظر کرده
یک بوته گز (بُنه گز نظر کده) در بیرون از قلعه احمداباد بود که مردم دهه چهل به پایین میگفتند حضرت خضر(ع) به ان نظر کرده اند و بعضی وقتها در پای این بوته چراغ روشن میشود مردم هم به اعتقادی که داشتند بعضی شبهای جمعه یا عصر جمعه به این محل میرفتند و برای براورده شدن حاجاتشان تکه نخی (دخیل) به درخت میبستند بعد از گذشت زمانی تعداد دخیلها زیاد شده بوده وبرگهای درخت مشخص نبوده هم اکنون نیز ریشه درخت سبز شده است در محل منزل محمدرضاکارگر معلم
راوی خانم معصومه کارگر (معصومه ملاحسن)
#بُنه گز نظر کرده
#جلگه
#بهاباد
🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
✍🏻خاطره از قدیم:
آقای محترمی اینطور برامون گفتندکه:
من وپسر عمه ام باهم خونه ی بابا بزرگ درس می خوندیم.مادربزرگ مهربونی داشتیم که صداش می کردیم نَنو ،واو هم هر وقت با ما کار داشت می گفت نَنو
بابا حاجی ۲۵ روزی بود که رفته بودند بیابون سرکشی گله
اون روز مادر بزرگم یا همون نَنو چشم انتظار برگشت باباحاجی بود...
اتاق بالایی که می گفتیم بالا خونه وصُفه آب وجارو زده شده بود وگلیمی انداخته بودند
وبساط چایی روی منقل پر از زغال محیا بودو زغالها با جز جز وقرمزی خاصی چشم نوازی می کردند🤒
بالاخره انتظار ننو به سر رسید و باباجی با نرخرش که بهش می گفت نرچه وارد خونه شدو ابتدا رفت نر خرش رو بست وآب وغذا بهش داد وننو به استقبالش رفت واورا به بالا خونه هدایت کرد من هم اون بالا بودم.
باباحاجی خسته وکوفته ی راه نشست و تکیه زد به دیوار گلی بالا خونه،
کیسه ی چُپُقیش را از جیب قباش در آورد،
گُلالَکهای رنگی رنگی کیسه چپق خودنمایی می کرد بابا حاجی مشغول شد و داشت چپق دهن نقره ای را پر از توتون می کرد که صدای ننو از پایین من را به خود آورد که :
ننو منقل را بذار جلو باباحاجی
بلند شدم وتمبان خود بالا کشیدم خم شدم دوطرف منقل را گرفتم
نمی دونم چرا به فکر ومُخَیله اَم نرسید کتری وقوری را از روی منقل بردارم
همانطور که کتری پراز آب جوش وقوری چایی تازه دم کرده ی ننو برا عشقش روی منقل بود منقل را برداشتم وبردم نزدیک بابا حاجی
،،،کتری سنگین یک طرف منقل را سنگین تر کرده بود لنگر کرد به طرف باباحاجی و منقل وآب جوش کتری ولو شد رو دست وپای باباحاجی بخت برگشته .....
داد باباحاجی در اومد وجیغ ننو
من کجا بودم
الفرار رو پشت بوم ها وکُجِ او بُرها😅😅
خلاصه ۷ هشت ساعتی مخفی بودم.
تا اینکه پیدام کردند وبرم گردوندند خونه
لباسهای
باباحاجی را کنده بودندو اورا کنار ی خوابونده بودند وروپوشی رویش انداخته بودند وفرستاده بودند دنبال شفایی
شفایی پزشک اون زمان بهاباد بود
بعد از ساعتی شفایی دوچرخه سوار رسید ومشغول مداوای باباحاجی😊
#کُجِ او بُر
قدیم که پشت بوم ها گلی وسقفها زربی بود بین سقف ها باریکه ای برای عبور آب از سقف وجود داشت .
کُج یعنی کُنج
#جلگه
#بهاباد
#یزد
🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
# عکس دکتر شفایی
قدیمیها منطقه خیلی از این پزشک گرامی که از اولین پزشکهای وارد شده به بهاباد بودند صحبت می کنند.
در داستان وخاطره ی بالا برایمان گفتند که
برای درمان سوختگی باباحاجی😂😂
دکتر شفایی پارچه پنبه ای می سوزاندند واز پودر وخاکستر بجا مانده اون پماد یا مرهم برای درمان سوختگی استفاده می کردند که برایمان جالب بود
خدا بیامرزه دکتر شفایی
باباحاجی و.
ننو را 🤲
🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
✍🏻ارسالی مخاطبان
سرکار خانم پورجنایی:
در زمان قدیم که خان بهاباد فوت شده بودند خدابیامرز حسن علی بیگ این شعر رو در عزای اوشون خونده بودند:
شاه با عدالت وخان با تمیز
چربی از دنبه رفت وشیرینی از مویز
# حسن علی بیگ قدیم چهل بیتی مینداخته وخیلی مردم به چهل بیتی هاش عقیده داشتن
ممنون خانم پورجنایی 🙏
#جلگه
#بهاباد
#یزد
🆔@MEJRi403