کتاب دزد و شاهزاده:
روایتی از زَرعِه یکی از ماموران عمر سعد و پسری به نام پیمان است. این مامور خشن و بیرحم با سربازان تحت فرمانش جلوی رودخانه فرات در کربلا می ایستند و نمیگذارند امام حسین و یارانش، مشکهایشان را از آب فرات پر کنند. امام او را نفرین میکند و او پس از واقعه عاشورا دچار بیماری تشنگی میشود و هرچقدر آب مینوشد عطشش برطرف نمیشود.
#محرم
ما را به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/MHbook
کتاب ابراهیمِ ساره:
《ابراهیم ساره》روایت روزگار فراق است. روایت ساره در روزهایی که ابراهیمش را از دست داده است و حتی تکه ای از پیکر او را برای آرام گرفتن ندارد. عاشقانه ای از ایام آشنایی ابراهیم و ساره، ایامی که پا به پای یکدیگر جهت رسیدن به مقصدی که برای خود ترسیم کرده بودند، قدم بر می دارند، اما در این میان ابراهیم گوی سبقت را می رباید و ساره را با یک بغل حسرت و غبطه تنها می گذارد.
#زندگینامه
ما را به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/MHbook
کتاب سه نیمه سیب: کتاب حاضر، روایتی داستانی از زندگانی شهیدان مصطفی و مجتبی بختی، از زبان مادرشان می باشد.
این دو برادر ایرانی و ساکن قاسم آباد مشهد هستند که هرچه تلاش می کنند تا از طریق راه های قانونی به سوریه بروند، به نتیجه نمی رسند؛ در نهایت در سال 94 در پوشش مدافعان افغانستانی با نام های بشیر و جواد رضایی راهی سوریه شده و بعد از چند ماه در یک زمان به شهادت می رسند.
#زندگینامه
ما را به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/MHbook
#نظرسنجی
به نظرتون زندگی نامه بزاریم یا کتاب های مربوط به ماه محرم؟🤔🤔
به آیدی پیام بدید = @Charosai
ما را به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/MHbook
کتاب مقتل حسینی نوجوان:
این کتاب با قلمی شیوا نوجوانان را با واقعه کربلا و اتفاقات محرم سال 61 هجری قمری و ابعاد قیام تاریخ امام حسین علیه السلام و یاران وفادارش آشنا میکند. یاران خدا در این واقعه در مقابل یاران شیطان ایستاده و با وجود کم بودن تعدادشان، در برابر آنها تسلیم نشده و تن به ذلت ندادند. یاران امام حسین علیه السلام با وفاداری به پیمان خود با خدا استوار مانده و ماندگار شدند.
#محرم
ما را به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/MHbook
به این دلیل که تعداد نظرات مساوی بود،
انشاالله فردا (پنجشنبه) زندگی نامه هم میگذاریم.🌼
ما را به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/MHbook
هدایت شده از ✿༻ گزیده خوان ༻✿
عزیزان شما با نصب برنامه طاقچه و استفاده از بخش بی نهایت این برنامه میتونید بعضی از کتاب هایی که معرفی شده و خواهند شد را به صورت الکترونیکی بخوانید.
بعد از نصب برنامه یک هفته اشتراک بی نهایت به عنوان هدیه براتون فعال میشود.
البته بعد از آن هم میتوانید با خرید اشتراک( با تخفیف) دوباره بخش بی نهایت رو فعال کنید.
ما را به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/MHbook
✿༻ گزیده خوان ༻✿
عزیزان شما با نصب برنامه طاقچه و استفاده از بخش بی نهایت این برنامه میتونید بعضی از کتاب هایی که مع
برای کسانی که به تازگی به کانال ما اومدند 💐
ما را به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/MHbook
برشی از متن کتاب اسم تو مصطفاست:
بار اول که رفتی سوریه، ۴۵ روز ماندی، اما همان یک دفعه که نبود. بار دوم از عراق با جمعی همراه شدی و رفتی. دلواپسیها و دلشورهها و دلتنگیهای خودم یک طرف، حال بد فاطمه یک طرف. خیلی بیقراری میکرد و این بیشتر نگرانم میکرد. سعی میکردم خودم را با پختن آش پشت پا و دعوت از در و همسایه و انداختن سفره حضرت رقیه (سلام الله علیه) و دعای توسل مشغول کنم. هر وقت هم که تنهایی زیاد فشار میآورد، فاطمه را بر میداشتم و میرفتم منزل پدرم، چند روز آنجا میماندم و برمیگشتم و فاطمه را میبردم کلاس قرآن. معلمش میگفت: «خیلی بیقراره».
-چون پدرش ماموریته.
-پس هم باید براش پدر باشین و هم مادر.
یکی باید به خودم میرسید. من که آنطور بیقرار بودم چطور میتوانستم به او قرار بدهم.
-مامان، بابا کجاست؟
-رفته با آدم بدا بجنگه.
-من بابام رو میخوام، نمیخوام بجنگه!
-بابات قهرمانه و قهرمانا تو خونه نمیمونن.
-نمیخوام قهرمان باشه، میخوام مثل باباهای دیگه، مثل بابای سارا پیشم باشه!
گوله گوله اشکهایش میآمد و مثل موج مرا به ساحل ناامیدی میکوباند. یک بار زنگ زدی، روز تولد دختر عمه اش بود. «بابا خوش به حال سارا که باباش براش تولد گرفته»
-مگه مامان برات تولد نگرفته؟
-اینکه بابای آدم بگیره خوبه!
من که گوشی رو گرفتم، گفتی: «چقدر دخترمون زبون درازه!»
-دختر توئه دیگه!
-نه اینکه مامانش بیزبونه!
راست میگفتی زبان من دراز بود ولی فقط برای تو.
یک روز گفتی: «دو خصوصیت داری که باعث شده علاقهام بهت بیشتر بشه!»
-چیه اونا؟
-بگم، خودتو میگیری!
اصرار کردم. یکی اون که زبونت تیزی نداری که دل کسی رو بشکنی، دوم اینکه غرغرت فقط با منه نه هیچکس دیگه.
-ناراحتی؟
-نه اتفاقاً، وقتی میبینم از کسی ناراحتی و صدات در نمیاد، دلم میگیره. وقتی غرت رو به من میزنی، خوشحال میشم. من با خاطره بازی یه جور خودم رو مشغول میکردم اما فاطمه بهانه میگرفت…
#زندگینامه
ما را به دوستان خود معرفی کنید:
https://eitaa.com/MHbook