″رایحه″
و حرفِ آخرِ خود را به میخ ؛ مولا زد : دلَت نسوخت..؟ نگارم به آن قشنگی بود..
نشسته ام جلوی در، به میخ میگویَم
گمان نداشت دلم این همه خطر داری..
″رایحه″
اینکه ماه آخر پاییزه واقعا داره آزارم میده💘
این که هنوز بارون نیومده و آذره آزارم میده...
گفته بودی که توهم حال مرا میفهمی
تلخیِ قصهی هر فالِ مرا میفهمی..
بغض گیرکردهیِ درآهِ مرا میفهمی .
خستهام خسته تر از خسته ؛ مرا میفهمی؟
″رایحه″
گفته بودی که توهم حال مرا میفهمی تلخیِ قصهی هر فالِ مرا میفهمی.. بغض گیرکردهیِ درآهِ مرا میفهمی .
ما نسلی بودیم که خستگی رو خسته کردیم...!