eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
【 🤍🌱 】
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
【 🤍🌱 】
⊰‌-‌آنکـِه‌اَز‌ڪُفر‌دَرـآوَرد‌مَرـٰا،مِـهـرتـُو‌بود🌼♡..؛ هـ‌َمـِه‌اَش‌زیر‌ِسَر‌توست‌مُسَلمـٰان‌شُدَنَـم💚🕋..!" ༅🪻༅
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
【 🤍🌱 】
دِل‌مُردِه‌ـایم‌ویـٰادِتو؛جـٰان‌می‌دَهَدبِہ‌مـٰآ🫶🏻..؛ قَلبـ🫀ـیم‌وبودَنَت‌ضَرَبـٰان‌می‌دَهَدبِہ‌مـٰآ . .💙🌙ᝰ ‹🫁♡-
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
【 🤍🌱 】
اخـتِـلآفـۍسـت‌مـیـٰآنِ‌چـشـم‌وقَـلَـم.. ❛❛ مۍنِویسَم‌˺؏ِـشق˹ وَمۍخٰوآنَم‌˺حُسِین˹🤍🫀!″ ‹🔗🌱-
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 نفس عمیقی کشید تا خشم شو کنترل کنه فرمون رو بین دستاش محکم فشار می داد و اینو از رگای برجسته دست ش حدس زدم. برگشت سمتم و با صدای اروم تری گفت: - در بیا بریم بیمارستان محمد ترسیده باشه به خاطر من نمیای به خاطر محمد بیا. به محمد نگاه کردم که بغض کرده نگاهم می کرد. درو باز کردم و پیاده شدم. محمد اومد پایین و دست شو گرفتم. شایان هم پیاده شد و راه افتادیم سمت بیمارستان. سمت بخش پرستاری رفتیم و اونم ادرس یه اتاق داد. توی اتاقی که پرستار گفته بود رفتیم یه تخت بود که روش نشستم. محمد پایین تخت ترسیده به خون روی لباسم نگاه می کرد. رو به شایان که داشت بهم نگاه می کرد و نمی دونم دنبال چی بود توی صورت من گفتم: - محمد و بغل کن ترسیده. نگاهشو از من گرفت و به محمد دوخت. سمت محمد رفت و بغلش کرد. محمد ترسیده گفت: - مامانی امپول می زنه؟ شایان گفت: - نه پسرم امپول نمی زنه الان چسب می زنه خوب می شه. محمد سری تکون داد و گفت: - مامانی درد داری؟ برای اینکه بیشتر ناراحت نشه گفتم: - نه عزیزم. پرستار اومد و نگاهی به من کرد و گفت: - چادر تو در بیار عزیزم با کفش پایی ت که زخم شده رو. باید دوباره از تخت می یومدم پایین و چون یکم فاصله اش زیاد بود پام که زخم بود درد می گرفت. واقعا درد بدی داشت و انگار تا اعماق وجودم می سوخت. شایان محمد و پایین گذاشت و گفت: - صبر کن کمکت کنم. جلوم وایساد و دستشو سمتم اورد و گفت: - دستتو بده من اروم بیا پایین. مردد بودم دستمو بهش بدم یا نه. که خودش اروم گفت: - محرممی نگران چی هستی چشات در اومده. لب گزیدم و حرکتی نکردم که خودش صبر نکرد و بازمو گرفت یهویی اوردم پایین که رسیده دستشو گرفتم . چادر مو از سرم برداشت و دوباره کمک کرد روی تخت بشینم و پاهامو صاف روی تخت بزارم
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 پرستار اول سمت گونه اومد و تمیز شد کرد بعد هم یه پماد زد که یکم سوز داد و باعث شد صورتم جمع بشه تو هم. یه چسب زد و گفت: - شب می تونی برش داری زخم سطحیه. سری تکون دادم. سمت پام رفت و لباس بلندم رو تا روی مچ پام بالا اورد بعد هم جوراب م رو در اورد و گفت: - عروسی این همه لباس سفید پوشیدی؟ سری تکون دادم. گاهی به زخم پام کرد و گفت: - انگار که یه چیزی پاتو بریده عمیق نیست ولی کم هم نیست برای همینه انقدر خون اورده. شایان هم پایین تخت رفت و به زخمم نگاه کرد و گفت: - ممکنه شیشه ای چیزی باشه؟ پرستار یهویی ضدعفونی کننده ریخت که سوز وحشتناکی داد و جیغ کشیدم. با جیغ من محمد گریه کرد. یکم که اروم گرفتم دستامو برای محمد باز کردم که سمت تخت اومد و شایان گذاشت ش توی بغلم. به خودم چسبوندمش و گفتم: - گریه نکن مامانی چیزیم نیست. اروم تر شد و و پرستار رو به شایان برای جواب سوال ش گفت: - ممکن هست اما من نگاه کردم خورده شیشه داخل ش نمونده مگه چطوری اینجوری شده؟ شایان براش توضیح داد و پرستار گفت: - اونجا زیاد تمیز نیست و جاده اش خاکیه ممکنه هر چیزی بریده باشه من تمیز کردم که عفونت نکنه. بعد هم پانسمان کرد و گفت: - تمام شد می تونید برید. شایان تشکری کرد و گفت: - یکم می مونیم حالت بهتر بشه. سری تکون دادم و محمد همون جوری توی بغلم خواب ش برد بس که ترسیده بود. داشتم موهاشو نوازش می کردم که شایان گفت: - از من ترسیدی که اونجور خودتو انداختی جلوی ماشین برای جون محمد؟ نگاهمو به چشاش دوختم و گفتم: - من از تو نمی ترسم!از هیچکس نمی ترسم بجز خدا!به خاطر توهم خودمو جلوی ماشین ننداختم به خاطر خود محمد این کارو کردم چون یه تیکه از وجودم شده و تنها کسی رو که توی این دنیا دوست دارم محمده. شایان گفت: - چرا دوسش داری؟اون که بچه ی تو نیست!البته الان هست منظورم اینکه بچه ی واقعی تو نیست! به محمد نگاه کردم و گفتم: - من مادر نداشتم می دونم چقدر سخته اما پدرم به جای مادر هم بود برای من درسته محمد مادر نداشت پدر داشت اما تو مثل پدر من نمی تونی مادر هم برای اون باشی و فقط تونستی پدری کنی براش بعد از پدرم هر بلایی سرم من اومد نمی خوام محمد با حسرت مادر بزرگ بشه دخترا بابایی ان پسرا مامانی. شایان گفت: - اما من برای محمد چیزی کم نزاشتم. بهش نگاه کردم و گفتم: - همه چی پول و وسیله نیست!بچه ها محبت می خوان هر کی بیشتر مهربون باشه سمت همون می رن تو وقتی عصبی می شی محمد ازت می ترسه اما از من نمی ترسه چون من مثل تو هر دقیقه عصبی نمی شم. شایان نفس عمیقی کشید و گفت: - من به خاطر کارم و مشکلاتی سریع عصبانی می شم همه مرد ها همین جوری ان. محمد و روی تخت خوابوندم و گفتم: - بابای من از تو بزرگ تر بود کارش هم سخت تر بود درد هم بیشتر دیده بود چند پیراهن هم بیشتر پاره کرده بود سر و گرم روزگار رو هم بیشتر چشبیده بود اما اصلا عصبانی نمی شد چون مومن بود و مومن هم صبور و مهربون و با تقواست.
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎..'!𑁍››💚
'🍂Ꮺ⨾💛⋆
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
'🍂Ꮺ⨾💛⋆
‌تذکر أن هدفك في الحیاة هوالجنة🌿؛ « یـٰادت باشد که هدفت در زندگی بهشت ورضـٰایت اللھ است :🥹💕'!»