eitaa logo
ماهورآ ‌‌..🌙
7.2هزار دنبال‌کننده
765 عکس
24 ویدیو
191 فایل
رمان انلاین ماهورا به قلم سیین باقری نویسنده رمان 🌹الهه
مشاهده در ایتا
دانلود
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_490 #ماهورآ #نویسنده_سیین_باقری ❌کپی حر
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 ❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ با عجله همراه با امیر حیدر از محل کارش اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و توی کسری از ثانیه رسیدیم جلوی در خونمون زودتر از امیر حیدر از ماشین پیاده شدم از همون ابتدا صدای داد و فریاد مازیار رو توی حیاط میشنیدم _آره دختره برداشته رفته معلوم نیست کجاست بعد هم شما ازش حمایت می کنید عوضیا کی میخواین آدم بشین کی میخواین جلوی این دوتا دختر رو بگیرین تو ام شبیه هوونی تو هم ذاتت خرابه زیردست همون بی آبرو بزرگ شدی وقتی حضور امیرحیدر کنارم احساس کردم بیشتر از این جایز ندیدم که مازیار و خفه نکنم با مشت محکم کوبیدم روی در چند ثانیه صداش قطع شده دوباره گفت _چیه سر آوردین انگار، با کی کار داری هیچ کس توی خونه نیست وای که حالم داشت از خونه و این محله و این مازیار لعنتی به هم می‌خورد چند ثانیه چشمامو بستم بدون اینکه جوابی بدم دوباره در زدم سنگینی نگاه همسایه‌ها را احساس می‌کردم بیشتر از همشون نگاه عفت خانم که همیشه توی محل بیکار میچرخید چادر سفید گل گلی بسته بود به کمرش رو دست زیر چونه داشت به معرکه مازیار نگاه میکرد به تندی رو ازش برگردوندم و مشتمو بردم بالا که دوباره در بزنم که همزمان در باز شد مازیار با دیدن ما انگار ببز زخمی چادرم رو گرفت و منو کشید توی خونه امیر حیدر که می دونستم غرق در تعجب از رفتار برادرم، خودش رو توی خونه پرت کرد و در خونه رو بست مازیار زیر گلومو فشار داد و گفت _ بی شرف کثافت مادر منو بردی کجا؟ با ناخن روی مشتش چنگ انداختم و فشار دادم و گفتم _به تو چه عوضی تو اگه منو میخواستی که اینجوری رفتار نمیکردی چیکار کردی با زن بیچاره که پناه آورده به ما ای وای که پشیمون شدم از این حرف من نباید میگفتم دهانش را باز کرد و عین آدمهای وحشی و تازه از زندان آزاد شده فریاد کشید و گفت _ زن من برای تو زنگ زده گوه خورده میدونم چیکارش کنم تو کی هستی که بخواد از تو کمک بگیره همون لحظه صدای مریم بلند شد _ به توچه مازیار عوضی به توچه عوضی به توچه عوضی سه چهار بار این جمله رو تکرار کرد انگار دلش آروم نمی گرفت دوست داشت فقط به مازیار بد بگه با چشمای گریون دمپایاشو پوشید و دوید تا پشت سرم ایستاد و گفت _ می خوام از اینجا برم می خوام از اینجا برم می خوام برم پیش بابام این وحشی اجازه نمی‌ده منو کتک میزنه همش داد و فریاد میکنه همش باید حمالی کنم این وحشی نمیزاره من برم پیش بابام، غلط کردم که ازدواج کردم غلط کردم که به امید آینده خوب پا گذاشتن تو این خونه غلط کردم می خوام برم دوید سمت در خونه که مازیار زیر گلوی منو ول کرد و از پشت موهای مریم رو کشید و پرتش کرد سمت خودش رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/MaHouraA/5 💜 📎💜 💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜📎💜
۲۶ اسفند ۱۴۰۰
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_491 #ماهورآ #نویسنده_سیین_باقری ❌کپی حر
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 ❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ با دیدن این صحنه از طرف مازیار جیغ کشیدم و رفتم سمت مریم، دستش رو گرفتم از تو آغوشم مازیار آوردمش بیرون نمی تونستم سکوت کنم در برابر زورگویی مازیار فریاد کشیدم و گفتم _ خاک بر سرت عوضی بی غیرت این رفتارت با دختر مردمه؟ عاشقم عاشقمای اول کار یادت رفته که الان اینجوری باهاش برخورد می کنی؟ دوست داری یه غریبه بیاد و با خواهر خودت اینجوری رفتار کنه؟ توفی انداخت جلوی پام و گفت _خواهر من اگه اینجوری سرکشی کنه حقشه که کتک بخوره هرچند شوهرت خیلی بی بخار بوده که تا حالا تو رو نکشته، زنی که بره برنگرد و برن دنبالش به درد لای جرز دیوار میخوره خیلی خجالت کشیدم جلوی امیر حیدر ولی خودمو نگه داشتم تا بیشتر از این بی آبرویی مازیار رو نبینه عین خودش تف انداختم جلوی پاش و گفتم _حاشا به غیرتت که درباره خواهر اینجوری صحبت می کنی دستشو گرفت بالا فریاد زد _تو خواهر من نیستی غلط اضافه نکن وای خدایا نمی دونستم این آشوب و فتنه که افتاده بود توی خونه ما و بددهنی مازیار و بی‌حرمتی های این خانواده از کجا آمده بود کدوم لقمه حرام اومده بود تو زندگیمون که داشت باهامون این کارو میکرد ترجیح دادم مثل خودش نباشم و جوابش رو ندم مریم توی آغوشم هق هق می کرد و می ترسید از مازیاری که هر لحظه منتظر بود تا عین ببر بهش حمله کنه و کتکش بزنه _بیا اینجا مریم به کی پناه بردی تو من شوهرتم بدبخت هیچکس مثل من نمیشه برات مریم سرشو بلند کرد و جوابشو داد _اره برای کتک زدن خوبی مازیار من بابام هرچقدر هم بد بود کتکم نمیزد تو میزنی لعنتی تو میزنی دلم ریش ریش شد برای گریه اش مازیار کمی از عصبانیتش کم شد و ملایمتر گفت _نمیزنمت بیا اینجا پیش اون واینستا من حالم از اون بهم میخوره چرا بهش زنگ زدی مریم در کمال تعجب رفت رو به روی مازیار ایستاد دستشو گذاشت دو طرف صورت مازیار و گفت _مازیار تو به من قول داده بودی خوشبختم کنی چیشد اون زندگی‌ رویایی پس با دیدن عجز مریم قلبم به درد اومده بود مازیار هم جواب داد _کو پول کجا کار کجا خونه و ماشین من چی دارم که اعصاب برام‌ مونده باشه نه بابای پولدار دارم نه ارثیه ی اجدادی چی دارم که آروم باشم و ریلکس و خانواده دوست چی دارم مریم که خوشبختت کنم حالا دلم شکسته بود برای برادرم که این شراطش اصلا دست خودش نبود و روزگار براش تلخ چیده بود رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/MaHouraA/5 💜 📎💜 💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜📎💜
۲۶ اسفند ۱۴۰۰
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_492 #ماهورآ #نویسنده_سیین_باقری ❌کپی حر
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 ❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ امیرحیدر مردونه رفت جلو دست گذاشت روی شونه ی مازیار و گفت _برادرانه باهم دیگه حرف بزنیم؟ میمردم برای این همه متانت و ادب امیرحیدر و حالم بد میشد از بی ادب زاده ای شبیه برادرم مازیار نگاه چندش و مسخره ای به حیدر کرد و جواب داد _چیه دلت سوخت؟ ما وضعمون همینه آقاحیدر جدید نیست که با ترحم شما حل بشه حیدر خیلی جدی و محکم جواب داد _مرد مومن، تنت سالمه چه نیازی به ترحم داری کار میکنی نون زن و بچتو میدی شرمندشونم نمیشی، ترحم برای کسیه که جوهره ی کار نداشته باشه و ناتوان باشه، شما ناتوانی؟ مازیار که دهنش بسته شده بود سری تکون داد و گفت _ولی این اوضاعی که ما توش گیر افتادیم با همین کوچیک کوچیکا تموم‌نمیشه آقا حیدر فکر می‌کنید من انقدر سیب‌زمینی ام که متوجه نباشم بابام جذام گرفته افتاده متوجه نباشم که ننه ام فلج شده افتاده متوجه صورت مارال نیستم؟ من خیلی‌ حالیمه کاری از دستم بر نمیاد میزنه به اعصابم بزنه به اعصابم همه رو توهم میکوبونم وقتی این حرفها رو می‌زد می کوبید رو پیشونیشو مریم سعی می‌کرد آرومش کنه چقدر این دختر نجیب بود که می‌خواست از گرگی شبیه مازیار یه آدم آروم و سر به زیر شبیه خودش بسازه امیدوار بودم که موفق میشه حیدر دوباره دستشو گذاشت روی شونه مازیار و گفت _ همه این ها حل شدنیه اگر ما با هم همدل باشیم اگرما پشته همدیگه باشیم اگر به همدیگه کمک کنیم اگه دست به دست هم بدیم همشون حل میشه آقا مازیار نگران نباش لبخند زد و ادامه داد _اره اجازه بده همسرت آروم بشه همسرت حالش خوب بشه همش نخواد با شما بجنگه اولین قدمی که برای زندگیت برداشتی اینکه همسرتو از خودت راضی نگه داشتی این بالاترین کاریه که یه مرد میتونه انجام بده شما اجازه بده مریم خانم بره داخل آروم بشه دنیا گلستون میشه مازیار نگاهی به من و نگاهی به مریم انداخت سرشو انداخت پایین و گفت _ مریم داخل خونه ببین بابا چی نیاز داره لبخندی زدم غد بود و مغرور و بی اعصاب ولی همین که امیر حیدر تونسته بود آرومش کنه یعنی قدم بزرگی برداشته بودیم برای حال خوبش امیرحیدر و مازیار از خونه رفتن بیرون من موندم و مریم و بابایی که طول می کشید تا درمانش کنیم رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/MaHouraA/5 💜 📎💜 💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜📎💜
۲۹ اسفند ۱۴۰۰
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_493 #ماهورآ #نویسنده_سیین_باقری ❌کپی حر
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 ❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ بعد از مدتها رفتم کنار بابا نشستم و یه دل سیر نگاهش کردم همون طور که به پهلو روی پشتی افتاده بود با خس خس سینش گاهی وقتا بهم می خندید دستشو گرفتم و آروم ازش پرسیدم _حالت چطوره آقارضا؟ خنده و تکون خوردن شونه هاش بیشتر شد فکر کردم خوشش میاد از اینکه باهاش حرف بزنم دوباره نوازشش کردم و گفتم _ یه مدت منو ندیدی حالت بهتر نبود آقا رضا ؟ اخمی کرد و سرشو به طرفین تکون داد الهی شکر انگار داشت می‌فهمید چی دارم بهش چی میگم، داشتم امیدوارم میشدم به این که حواسش هنوز سر جاشه همانطور که دستاش تو دستم بود گفتم _زرین خانم چی این روزها که زرین خانوم پیشت نیست حالت چطوره؟ مثل بچه‌ها لباشو آورد جلو و بغض کرد الهی بمیرم که هنوز هم طاقت دوری مامان را نداشت خندیدم و گفتم _زیاد نگران نباش آقای عاشق به همین زودیا مامان میاد پیشت به همین زودیا خودت هم خوب میشی خنده هاش بیشتر شد همون موقع مریم با سینی شربت رسید سینی رو از دستش گرفتم یکی از لیوان های حاوی شربت آلبالو رو جلوی بابا گرفتم و گفتم _می خوام دورت بگردم؟ خیلی خوشحال شد و خندید انگار جون تازه ای گرفتم وقتش نبود که این مرد تو میانسالی اینجوری افتاده باشه گوشه خونه حتماً باید تلاش می کردیم که حالش را بهتر کنیم تا نزدیک های اذان مغرب کنار مریم و بابا نشستم و با همدیگه صحبت کردیم و بی خبر بودم از حیدر و مازیار و مامان یه دلم پیش بابا بود یه دلم پیش مارال یه دلم پیش مازیار بود یه دلم پیش مامان نمیدونستم این روزا رو چه جوری جمعش کنم خدارو شکر که یکی مثل امیرحیدر بود و کم کم داشت اوضاع روبراه می‌کرد دلم داشت دل دل میزد برای اینکه ازش بپرسم واقعاً قصد رفتن به مرزهای جهادی رو داره یا نه دلم داشت می ترسید از اینکه بهم بگه آره قصد داره بعد از تموم کردن این بلبشوی که توی خانواده ما اتفاق افتاده رو جمع کنه بره و تکلیف اصلیش رو انجام بده دلم داشت میترسید از اینکه به روزهای پایانی نزدیک بشیم بلند شدم نمازم رو خوندم داشتم سلام آخر رو میدادم که صدای یا الله حیدر و مازیار رو شنیدم با عجله نمازم رو تموم کردم چادر مریم رو انداختم زمین و بال زدم سمت در هال با دیدن مازیار تو لباس رسمی زیبایی که پوشیده بود قند تو دلم آب شد و هزار هزار قربون صدقه ی حیدر جانم رفتم مازیار نو نوار شده بود مثل مردهای خانواده دار با شخصیت و دل نشین شده بود رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/MaHouraA/5 💜 📎💜 💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜📎💜
۶ فروردین ۱۴۰۱
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_494 #ماهورآ #نویسنده_سیین_باقری ❌کپی حر
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 ❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ مازیار میخندید امیر حیدر میخندید مریم با دیدن همسرش توی اون لباس زیبا می خندید چقدر هیجان انگیز بود حضور امیر حیدر چقدر زیبا بود حضور امیر حیدر چقدر لازم بود حضور امیر حیدر برای خانواده ما بدون اینکه خجالت بکشم از روی تنها برادرم رفتم و امیر حیدر را در آغوشش گرفتم تند تند زیر لب کنار گوشش ازش تشکر کردم و قربون صدقه وجود گرمش رفتم مازیار برای اولین بار خندید و گفت _من خودم خوشتیپم شوهر تو برای من کاری نکرده بی هوا برگشتم سمتش و صورتش را غرق در بوسه کردم و گفتم _تو خودت خوشتیپی عزیز دلم بهترینی عزیز دلم همیشه مرد ترینی عزیزدلم کمکمون کن کمکمون کن خانوادمون جمع و جور بشه کمک کن حال من خوب بشه حال بابا خوب بشه حال مامان خوب بشه تو ستون این خانواده‌ای کمک کن حال هممون بهتر بشه متاسف سرشان را پایین گرفت و گفت _کمک می کنم حال هممون خوب بشه مریم داشت اشک میریخت و همسرش رو توی اون لباس فاخر تماشا می‌کرد خدایا بحق مظلومیت این دختر خودت هوای مارو داشته باش نذار زندگی به کاممون زهر تر بشه امیرحیدربا اشاره بهم فهموند پشت سرش برم تو حیاط چادر رنگی مریم رو جمع تر کردم دورم و دمپایی سبز رنگ پلاستیکی مارال رو پوشیدم و رفتم بیرون دستشو برده بود تو جیبش و زمین زیر پاش رو نگاه میکرد _جان دلم با لبخند سرشو آوورد بالا و گفت _بریم ملاقات مارال؟ شوک زده گفتم _یا زهرا چرا آنقدر یهویی خبر میدی حیدر جان قلبم افتاد که شونه هاش از خنده لرزید _قلبت نیوفته بانو بریم تا آرمان پشیمون نشده اخم کردم و گفتم _آرمان پشیمون نشده؟ غلط کرد پسره ی اح ... فورا چهارتا انگشتش رو‌ گذاشت روی لبهام و وادارم کرد به سکوت چشمام رو پر حرص بستم و بوسه ای زدم به انگشتانش فورا دستشو از روی دهنم برداشت و گفت _بار دومه خجالت میدی خندیدم و بیخیال گفتم _میرم چادرمو بیارم و بین راه با خودم فکر کردم، چقدر سیر نشدم از بودن حیدر و خدا کنه که بمونه تا وقتی که پیر پیر پیر بشیم به پای همدیگه رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/MaHouraA/5 💜 📎💜 💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜📎💜
۱۴ فروردین ۱۴۰۱
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_495 #ماهورآ #نویسنده_سیین_باقری ❌کپی حر
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 ❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ چادرم را جمع کردم و توی ماشین نشستم همزمان با نشستن رو به امیرحیدر گفتم _چی شد که این پسره از خر شیطون اومد پایین؟ کجا باهاش وعده داری؟ امیر حدر استارت زد و سرشو تکون داد و گفت _گفت برم همون کوهی که یه مدت پیش بردمت گفت برم اونجا ولی نمیدونم چیشده که از خر شیطون اومده پایین ادای منو درآوورد و خندید خداروشکر میکردم که میخوام خواهرم رو بعد از اون عمل جراحی سنگین ببینم مسیر برام طولانی تر و طولانی تر میشد و یادآور خاطراتی بود که با حیدر جانم داشتم همونجای قبلی نگهداشت و ازم خواست پیاده شم بسم الله گفتم رفتم پایین ماشینو دور زدم و کنارش قرار گرفتم نگاهی به سرتاسر کوه کرد و گفت _نمیدونم دقیقا کجاست آنتن هم نیست که زنگ بزنم براش شونه هامو بالا انداختم و پا به پاش رفتم جلوتر از راه های باریک و پیچ دار رفتیم بالا همزمان صدای نوچ نوچ حیدر رو می‌شنیدم _حرص نخور اگه گفتن اینجا هستن حتما اینجا هستن دیگه جای دیگه که نداره هرچند که تو دل خودم آشوبی به پا بود از جنس مادری که نمیدونه دخترش کجاست تو همین فکرها بودم صدای جیغ مانند مارال رو شنیدم، یا ابالفضل گفتم و دویدم سمتی صدا دیگه به حیدر توجهی نداشتم فقط میدویدم تا برسم رسیدم لبه های کوه مارال دستاشو باز کرده بود و ایستاده بود ارمان هم پشت سرش میخندید یه لحظه شوکه شدم، یعنی چی که مارال زار میزد و آرمان میخندید یعنی چی این چرخه ی نکبت دویدم سمت مارال که از پشت بگیرم بکشمش عقب که آرمان مانع شد جلوم ایستاد و گفت _سلام ابجی ماهورا از روی شونهاش نگاهم به مارال بود که برگشته بود سمتم خواهرکم چهره اش زیبا شده بود چهره اش برگشته بود الهی شکر خواهرکم دوباره نورانی شده بود بهم لبخند زد آرمانو پس زدم و دوباره رفتم سمت مارال در آغوش گرفتنش _جانان من جان دل من نازدار من تمام توان من خواهرک من تند تند روی چادرم رو می‌بوسید و هیچی نمی گفت _کجا رفتی دورت بگردم من کجا رفتی نازنین من خودشو از آغوشم کشید بیرون _ببخشید که رفتم ببخشید که نموندم منو ببخش آجی ماهورام صدای طعنه آمیز آرمان به گوشم رسید که گفت _جاش امن بود نگران نباش آبجی بزرگتر با خشم برگشتم سمتش و گفتم _تو هیچ حقی نداری برای دخالت تو امور زندگی ما دستشو برد تو جیبش و با غرور جواب داد _همه ی کاره ی امور مارال از این ب بعد منم و بس همون لحظه حیدر رسید و سلام کرد رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/MaHouraA/5 💜 📎💜 💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜📎💜
۱۵ فروردین ۱۴۰۱
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_496 #ماهورآ #نویسنده_سیین_باقری ❌کپی حر
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 ❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ با سلام حیدر کمی خشمم رو فرو بردم و چادرم رو مرتب کردم ولی همچنان با اخم نگاهم به آرمان بود حیدر دستشو گذاشت روی شونه ی آرمان و گفت _شما الان باید سرتو خم کنی جلوی خواهر بزرگترت آرمان دوستانه و برادرانه حیدر رو در آغوش کشید و گفت _مخلصم نور چشم یک لحظه احساس کردم قلبم ویرونه شد از تعبیر آرمان، به حیدر گفت نور چشم نگاهی به حیدر انداختم و در دل گفتم، نور چشم همه شدن لیاقتی میخواد که فقط برازنده ی تو هست جان دلم انگار از نگاهم فهمید دارم به چی فکر میکنم خجالت زده سرشو انداخت پایین و برای منحرف کردن ذهن من گفت _ماهورا خانم نمیخوای خواهرتو ببری به مادر نشون بدی؟ دستپاچه جواب دادم _چرا چرا دست مارال رو گرفتم و دنبال خودم کشوندم _بریم خواهری مامان منتظرته بخدا نمیدونی چقدر دلش شور تورو میزنه بریم خونه نترس چیزی نمیشه آرمان اومد وسط و شتابزده گفت _نه ببریدش کجا غیاث عین پلنگ زخمی دنبال منه میخوای بدبختم کنی همون یه بارم که این بلا رو سرش اوورد برام بسه برگشت سمت حیدر و گفت _چی میگی داداش مارال رو ببری کجا قرارمون این نبو ... حرفش تموم نشده بود که صدای آرش از پشت سر غافلگیرمون کرد _سلام داداش آرمان جاخورد از حضور آرش فورا رفت سمت مارال مچ دستشو گرفت و دنبال خودش کشوند همونطور که قصد دور شدن داشت رو به حیدر گفت _نکن با من اینکار رو غیاث میدونه چجوری رد گم کنه بذار کار درست رو انجام بدم خودم حیدر سرشو انداخت پایین و آرش جواب داد _بمون آرمان حل میشه بذار کار درستو آدم خودش انجام بده آرمان برو بابایی گفت و با مارال رفت که دور بشه آرش فریاد زد _بری جلوتر می‌گیرنت آرمان سر جاش ایستاد و رو به امیر حیدر گفت _ میدونستم این آرش آدم‌ فروشه ولی از شما انتظار دیگه ای داشتم فکر نمیکردم به این سادگی ... حرفشو ادامه نداد و با عصبانیت رو به آرش گفت _ولش کن حیدرو خاک تو سر تو که اسمتو گذاشتی برادر و اینجوری منو دست میندازی اسم خودتو گذاشتی مأمور امنیتی ولی هیچی بارت نیست نگاهی به هردوشون کرد و گفت _حواستون باشه که غیاث آدمی نیست که دم به این تله ها بده بعد از حرفش مارال رو هول داد به سمتم و گفت دست شما امانت، مارال امانتیه منه عین چشماتون مواظبش باشید و بعد هم همراه با آرش و دوستاش رفت رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/MaHouraA/5 💜 📎💜 💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜📎💜
۱۷ فروردین ۱۴۰۱