- این بچه توا بردیا. میشه کوتاه بیای؟
اخماشو به شدت درهم کشید و با #عصبانیت غرید:
- خفه شو. چندبار گفتم من بچه نمیخوام؟ چرا #حامله شدی؟
لبام از زور بغض لرزید و گفتم:
- مگه من تنهایی #حامله شدم؟ تو یه کاری کردی که من حامله شم!
پک محکمی به #سیگارش زد و گفت:
- هرچی که هست باید #سقطش کنی. من بچه نمیخوام. دلم نمیخواد یه موجود نیم متری بیاد یه گوشه از اون قلب لعنتیتو تصرف کنه میفهمی؟
دستامو دور صورتش حلقه کردم:
- خواهش میکنم بس کن. اینی که تو شکم منه بچمونه!
فریاد زد:
- #گوه خورده بیاد تو شکم تو! همه چیز تو مال منه. حوصله ندارم بیام ببینم یه نیم وجبی از تو آویزون شده و شیره ی وجودتو می مکه! تو فقط مال منی...#منحصر به منی
https://eitaa.com/joinchat/1634664560C546f0585db
#مرد_خشنی_که_دچار_جنون_انحصار_طلبی_زنش_شده😳‼️
ماهورآ ..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_158 #ماهورآ #نویسنده_سیین_باقری ❌کپی حر
💜📎💜📎💜📎💜📎💜
📎💜📎💜📎💜📎💜
💜📎💜📎💜📎💜
📎💜📎💜📎💜
💜📎💜📎💜
📎💜📎💜
💜📎💜
📎💜
💜
#پارت_158
#ماهورآ
#نویسنده_سیین_باقری
❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌
امیرحیدر سکوت کرد من هم سکوت رو ترجیه دادم از حرم آقا خداحافظی کردیم و برگشتیم هتل خیلی زود وسایلا رو جمع کردیم ناهار نخورده زدیم به جاده
خداروشکر سایه ی نحس غیاث رو پشت سرم احساس نمیکردم ولی ناراحتی امیرحیدر درگیرم کرده بود
_امیرحیدر؟
_جانم
چقدر مهربون بود و دل دریایی داشت که حتی تو ناراحتیشم از جانم گفتنش کم نمیشد
_ناراحتت کردم؟
ابرویی بالا انداخت و جواب داد
_اگه بگم نه دروغه ولی ناراحت نشدم فکرم مشغول شد
_به چی؟
_به اینکه نکنه واقعا حقیقتی وجود داشته باشه که ...
_که پشیمونت کنه؟
انگشت اشاره اش رو اوورد بالا
_نه اصلا منظورم این نبود قبلا هم گفتم گذشته ات بمونه برای گذشته ولی ...
منتظر نگاهش کردم
_ماهورا حتی اگه حقیقتی وجود داشته باشه که حدس میزنی کمرمو بشکنه پنهونش کن من طاقت بعضی چیزا رو ندارم
آب دهانمو قورت دادم
_مثلا چی؟
کلافه شد دست برد سمت پخش ماشین و با عصبانیت خاموشش کرد
_هرچیزی که یک مرد رو عصبانی کنه
فورا ازش رو برگردوندم تا ترس رو تو چهره ام نبینه خدای نکرده نفهمه دردی که افتاده تو جونم چیزیه که یه مرد رو از پا در میاره
من رفته بودم حرم توبه کرده بودم به غلط کردن افتاده بودم گفته بودم ماهورای دوسال پیش تو دوسال پیش مرده من شبیه بقیه دخترا نبودم گول خوردم رفتم و نموندم
نموندنم شانسی بود یعنی غیاث بخاطر علاقه اش منو کشوند بیرون تا مثل بقیه تو لجن فرو نرم وگرنه من هم حسابم با کرام الکاتبین بود
_ماهورا؟
منم شبیه خودش جواب دادم
_جانم؟
لبخند محو و کمرنگی نشست روی لبش
_بهش فکر نکن
با کف دست کوبید تو سینه اش
_امیرحیدر بی منطق نیست
همین حرفا میتونست آرومم کنه خداروشکر که خدا ادم خوبیو گذاشته بود جلوی پام باید تلاش میکردم برای حفظ ابروش تا پای جون پاش میموندم
با همون سرعتی که اومده بودیم مشهد با همون سرعت هم برگشتیم شیراز و چون شب بود مستقیم رفتیم خونه ی خودمون خونه ای که اولین بار بود میدیدم
_چشماتو ببند من درو وا کنم
لبخند زدم با کف دست روی چشمهامو پوشوندم
_یک ... دو ... سه ... میتونی باز کنی
چشمامو باز کردم و خونه ی بختمو ریز به ریز از زیر نگاه گذروندم تو تک تک وسایلا و چیدمان سلیقه ی مامان و مارال رو میدیدم
خونه ای با متراژ متوسط و سه خوابه خداروشکر کمبود جا نداشتیم با مبلهای نقره ای و سفید ال مانند مبله شده بود و از تابلو نقاشی تا مجسمه های زیبا و گل آرایی شده بود
_خوش اومدی به خونه ات خانوم
لبخند زدم و برگشتم سمتش خستگی از نگاهش میبارید رفتم جلو تو سینه اش ایستادم
_ممنونم که با بودنت بهم حس زندگی میدی
به آنی صورتش قرمز شد و خجالت زده سرشو پایین انداخت
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/MaHouraA/5
🚫شروع رمان جدید #برادر_ناتنی_من👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1634664560C546f0585db
💜
📎💜
💜📎💜
📎💜📎💜
💜📎💜📎💜
📎💜📎💜📎💜
💜📎💜📎💜📎💜
📎💜📎💜📎💜📎💜
💜📎💜📎💜📎💜📎💜
• #wall #Set #Ana 👩🏻🦰 •
「 」
🚫شروع رمان جدید #برادر_ناتنی_من👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1634664560C546f0585db
ایتاتون این شکلی میشه🍍💦🌸
🚫شروع رمان جدید #برادر_ناتنی_من👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1634664560C546f0585db
• #wall #Pink #Rabbit 🐰 •
🚫شروع رمان جدید #برادر_ناتنی_من👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1634664560C546f0585db
ایتاتون این شکلی میشه🍊🍩
-
🚫شروع رمان جدید #برادر_ناتنی_من👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1634664560C546f0585db