ماهورآ ..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_501 #ماهورآ #نویسنده_سیین_باقری ❌کپی حر
💜📎💜📎💜📎💜📎💜
📎💜📎💜📎💜📎💜
💜📎💜📎💜📎💜
📎💜📎💜📎💜
💜📎💜📎💜
📎💜📎💜
💜📎💜
📎💜
💜
#پارت_502
#ماهورآ
#نویسنده_سیین_باقری
❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌
کنار حیدر نشسته بودم و عین دیوونه ها، تمام حرکاتش رو زیر نظر داشتم و هی با خودم فکر میکردم یه روز برای بهره بردن از رفتار قشنگش دیر میشه و اونموقع حسرت میخورم
منصور خان کمی خودش رو از روی مبل کشید جلوتر و پرسید
_تو فکری عروس قصه، حالت خوبه آبروی حیدر؟
چرا این پدر و پسر انقدر خوب بودن تو وجودشون چی بود که باعث میشد اینجوری هنرمندانه با کلمات بازی کنن و دل به دست بیارن
نگاهم به حیدر جواب دادم
_خوبم پدرجان کمی خسته ام از این روزها
تسبیح زیبای زرد رنگش رو تو دستش چرخوند و گفت
_اسد الله خسته ات کرده
پلکامو بستم و چشمهامو فشرده تر کردم، بدون خجالت از روی اقا منصور و خانم ایزدی جواب دادم
_آقا حیدر جان ماست، بودنش عین نفس کشیدن واجبه
چشمامو باز کردم تا واکنش امیر حیدر رو ببینم، لبخند ملایمی به لب داشت و لبهاش روی موهای زهرا بود و نرم میبوسید دردانه دخترشو
آقای ایزدی شیرین خندید و گفت
_ پس بودنش رو میخوای که بی قراری؟
التماس ریختم تو چشمام تا منظورمو از نگاهم بخونه حیدر گفته بود نگو ولی دل صاحب مرده ی من مگه طاقت میکرد آخه
حیدر آروم گفت
_نگو که مامان نشنوه
بلند گفتم
_میگم که مادر بشنوه
خانم ایردی با تعجب پرسید
_متوجه بحثتون نمیشم
آقای ایزدی جواب داد
_پسرتو خوب تربیت نکردی گل بانو
خانم ایزدی شاکی گفت
_بله بله، موقع شاخ شمشاد بازیاش پسر شماست، موقعی که به دلت نمیشینه میشه پسر من؟ حیدر رگ و خون اینخونه است و همه جوره درست تربیت شده
منصور خان ابرو بالا داد و گفت
_هنوز یاد نگرفته، تا خانمش رضایت نداشته باشه نباید کاری کنه
خانم ایزدی که حدسهایی زده بود از نگاه به اشک نشسته ی من با صدای پر لرزش گفت
_چه رضایتی منصور جان؟
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/MaHouraA/5
💜
📎💜
💜📎💜
📎💜📎💜
💜📎💜📎💜
📎💜📎💜📎💜
💜📎💜📎💜📎💜
📎💜📎💜📎💜📎💜
💜📎💜📎💜📎💜📎💜
۲۴ فروردین ۱۴۰۱