eitaa logo
ماهورآ ‌‌..🌙
7.2هزار دنبال‌کننده
765 عکس
24 ویدیو
191 فایل
رمان انلاین ماهورا به قلم سیین باقری نویسنده رمان 🌹الهه
مشاهده در ایتا
دانلود
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_55 #ماهورآ یه دستم توی دستش بود و دست دی
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 جلوی در خیاط خونه شلوغ بود انگار کسی داشت دعوا میکرد چادرمو سفت گرفتم با قدمهای بلند خودمو رسوندم پسر اقا منوچهر داشت داد و بیداد میکرد مریم هم تو خودش مچاله شده بود دست گرفته بود جلوی صورتش و هق هق میکرد خانونای محل با چادر سفید گل گلی ایستاده بودن به تماشای هوار کشیدن یه پسر لاابالی سر دختر بیچاره انسی خانم مثل همیشه النگو و طلای به خودش آویخته بود و با پز داشت نگاه میکرد هرازگاهی میگفت _حقشه دختر دزدِ بابامفنگی چقدر انسانیت توشون مرده بود و خبرنداشتن چادرمو سفت تر گرفتم تا بین جمعیت از سرم نیوفته رفتم بین پسر منوچهر و مریم قرار گرفتم با اخم و صدای بلند گفتم _حرف حسابت چیه پسره ی هیچی نفهم؟؟ صدای غرولند خانما بلند شد _ولش کن زشته با پسر دهن به دهن نشو اونیکی میگفت _چیکارش داری دختره دزدی کرده حقشه عفت خانم هم که فضول محله بود نصیحت گرانه گفت _ماهور ولش کن بذار ببینم اخرش دزد کیه چقدر وقیح بودن این مردم بیکار. پسر منوچهر با قیافه ی آرومتری اومد تو سینه ام _گریزپا چطوره؟ نگاهی به مردم انداختم که چهارچشمی مارو میپاییدن _برید دیگه معرکه تموم شد معطل چی هستین؟ همزمان مونس رسید با کنجکاوی همیشگیش سرک کشید بین جمعیت با عصبانیت کیفشو گرفت پشت کولش بقیه رو زد عقب اومد وسط _چیشده چخبره رو به پسر منوچهر گفت _تو اینجا چه غلطی میکنی؟ رو کرد سمت من _چیشده ماهورا؟ از روی شونه ام نگاه کرد به مریم _این چرا گریه میکنه؟ به حدی عصبانی بودم که اگه مونس نرسیده بود میکوبیدم تو گوش پسره تو صورت مونس غریدم _این خاله زنکا رو بفرست پی کارشون گرفت قضیه چیه با کولی بازی ذاتی که تو جونش بود رو کرد به طرف خانما و گفت _کیش کیش بازی تموم شد برید پی کارتون کسی از جاش تکون نخورد این بار داد زد _د مگه با شما نیستم فضولای محله _حرف دهنتو بفهم مونس چقدر پررو بودن اینا _نفهمم چی میشه؟ وقتی اینجا وایسادین فضولین دیگه پخش شین دیگه کم کم دورمون خلوت شد مونس اومد بازوی برادرزاده اش رو گرفت _چه غلطی کردی پسر؟ _هیچی عمه این دختره دزدی کرده ازم اشاره کرد به مریم مظلوم و بی زبون _چیکار کرده درست بگو _نمیخوام ابروشو ببرم فقط اخراج کنید نتونستم ساکت بمونم انگشت تهدیدمو بردم با جلوی چشماش _ببین عوضی تو اگه جا داشت و من سر نرسیده بودم بیشتر از اینم ابرو ریزی میکرد پس حرف مفت نزن و بگو چه بلایی سرش اووردی انگار از داد و بیدادم خوشش اومد با لبخند چندشی جواب داد _چشم جون بخواه مونس شونه اشو گرفت کشوندش تو خیاط خونه با دندون قروچه بهش گفت _خاک توسرت کنن باز توهم زدی رفتم کنار مریم نشستم آروم صداش زدم _مریمی سرشو اوورد بالا با گریه گفت _ماهورا جون بخدا من تقصیری نداشتم اون مست بود اومد تو خیاط خونه میخواست .. میخواست دست درازی کنه جیغ زدم اومدم بیرون دید زنا جمع شدن گفت دزدی کرده دستشو گرفتم بلندش کردم _میدونم عزیزم میدونم بلندشو بریم دست و روتو بشور کارت دارم _چیکار ماهورا جون کیفشو از روی زمین برداشتم پشت مانتوشو از گرد و خاک پاک کردم _بریم بهت میگم خیلی زود قبول کرد و همراهم اومد باهم رفتیم سمت شاهچراغ تا دست و صورتشو بشوره بعد از تفتیش وارد شدیم مستقیم رفت سمت آبخوری چند مشت آب زد به صورتش و اومد کنارم زیر درخت بلند بید مجنون نشست رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/MaHouraA/5 ❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ 💜 📎💜 💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜📎💜
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_56 #ماهورآ جلوی در خیاط خونه شلوغ بود
سلام همراهان عزیزم پیامهای زیباتون رو دریافت کردم تک به تک خوندم و تا جایی که وقتم اجازه میداد جواب دادم لطف و محبت بی نظیرشما رو، امیدوارم تا پایان همچنان پرانرژی همراهیمون کنید و با پیامهاتون راهنمای کار ما باشید رمان ماهورا روایت واقعی از زندگی دختر ۲۳ ساله هست که نویسنده گوش داده و به تحریر در اورده (البته تمامی اسامی و مکانها اتفاقیست) رمان انلاین و بصورت روزانه نگارش و تایپ میشه پس هیچ کجای دیگه کپی نداره و فقط متعلق به کانال ، مذهبی اخلاقی و عاشقانه ی ماهوراست، پس با ما همراه باشید و مایه ی افتخارمون بمونید🌹 @zahram375 ارتباط با ادمین☝️
👶🏻💛
تلگرامتون این شکلی میشه👩🏻
تلگرامتون این شکلی میشه🌻
ماهورآ ‌‌..🌙
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 #پارت_56 #ماهورآ جلوی در خیاط خونه شلوغ بود
💜📎💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜 📎💜 💜 دستشو گرفتم توی دستم و با لحنی که فکر میکردم مهربونه گفتم _مریم جان به پیشنهادم فکر کردی؟ _ماهورا جون من کیس مناسبی نیستم _چرا اینجوری میگی عزیزم؟ سرشو انداخت پایین و با انگشتهای دستش بازز کرد _من اوضاع خوبی ندارم نه مادری نه خواهری نه کس و کاری یه بابای معتاد و مریض خودمم که باعث افتخار نیستم بقول انسی خانم بابامفنگی دزدم بغض گرفته بود دختر بیچاره معصومیت از نگاهش میبارید _من هیچ پوئن مثبتی ندارم برای انتخاب شدن لبخند زدم تلاش کردم راضیش کنم و بهش بفهمونم ارزش یه دختر به نجابت و پاکیشه نه داشته هایی که ممکنه خدا بده یا نده _تو با همین امتیازاتی که فکر میکنی نداری به دل مازیار نشستی چرا خودتو دست کم میگیری اتفاقا مازیار ما هم پوئن مثبتی نداره خندید و اشکهایی که آروم روی گونه اش میغلطید رو پس زد _نمیدونم دوست ندارم فردا روزی به جرم خانواده و بی کس و کار بودنم تو سری بخورم کشیدمش تو بغلم و گونه اش رو بوسیدم _نمیخوری اگه خوردی به خودم بگو حساب همه رو برسم خندید و خودشو از آغوشم جدا کرد _به بابام گفتم در خواستتونو بابام ناراحت شد _چرا _فکر کرد تنهاش میذارم _مازیار میاد دوماد سرخونه میشه بگو نگران نباشن خندید و با نگاهی به ساعت از جا جهید و نگران گفت _ماهورا جون بریم بابام امروز دکتر داره قبول کردم و بلند شدم باهم رفتیم بیرون لحظه اخر برگشتم سمت گنبد چشمکی زدم برای حضرت و رفتم بیرون مریم خداحافظی کرد و منم راه افتادم سمت خونه حالا دیگه برعکس همیشه بی تفاوت از کنار پایگاه شاهچراغ نمیگذشتم و با شور و شعف مضاعفی نگاه میکردم سمتش و قربون و قد و بالای مرد مهربونم میرفتم گوشیم زنگ خورد فورا از تو کیفم در اووردم از استرس اینکه نکنه غیاث باشه بدون توجه به شماره جواب دادم _بفرمایید _حالا چرا انقدر با دستپاچگی انگار سوزن زدن وسط حالمو تمام بادم خالی شد _امیرحیدر _جان دلم چقدر شیرینه مردی باشی که همه جوره حواسش بهت باشه حتی تو کوچه و از پشت دیوار رفتن به پارت اول👇 https://eitaa.com/MaHouraA/5 ❌کپی حرام پیگرد قانونی دارد❌ 💜 📎💜 💜📎💜 📎💜📎💜 💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜 📎💜📎💜📎💜📎💜 💜📎💜📎💜📎💜📎💜
.‌..✨ ...✨ و ✨ ️ °•°💜 بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ 💜°•°