eitaa logo
• قَمصور •
14.1هزار دنبال‌کننده
223 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 مامان رفت اما من توی فکر حرف‌هاش موندم. از حرف‌های مامان، فکر خوبی به ذهنم نرسیده بود. قلب و جان من متعلق به یک نفر بود. امیرحسام! من هیچکس و جز امیرحسام نمی‌خواستم. همانی که در نماز جماعت هم تمام نگاهم رو به سمت خودش میکشوند و نمازم به خطا میرفت... بغض گلوم تشدید میشه... سردرگم بودم.... کاش امیرحسام می‌تونست نجاتم بده. با غم سرم رو میون دست‌هام گرفتم. مالک زنش مرده بود و بچه‌اش... بچه‌اش را هم من باید بزرگ میکردم ... اگر مالک ناز می‌کرد و این سری اون هم بود که مثل من راضی به این وصلت نباشه، قرار بود چه بلایی سرم بیاد؟ خسته از جا بلند میشم . دیگر موبایلی هم نداشتم که بخوام با حسام صحبت کنم.. جرعت بیرون رفتن از خونه رو هم نداشتم ... تنها باید در باتلاقی دست و پا میزدم که تهش را بابا رقم میزد .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 از کجا معلوم با این بی‌آبرویی که سر سفره‌ی عقد به بار اومد اون مردک کثیف باز هم هواخواه وصلت با من باشه؟ با خودم فکر می‌کردم اما مامان انگار خوندن فکرم زیادی براش راحت بود. - فکر کردی چی؟ فکر کردی یارو ولت میکنه؟ با قهر نگاهش می‌کنم. - از کجا معلوم هنوز من و بخواد وقتی همچین اتفاقی امشب پیش اومد؟ مامان در حالی که دستش رو بند شونه‌ام می‌کرد تا بلند بشه جوابم رو داد. - ارمغان‌... خوش خیال نباش! دعا کن این یارو مالک قبول کنه دوباره باهات سر سفره عقد بشینه وگرنه زندگیت جهنم میشه. با نفرت و خشم، ناخن‌هام و کف دستم فرو بردم: - زندگی من همین حالاش هم... اما مجالم نداد که حرفم و به پایان برسونم. - اشتباه فکر می‌کنی دخترم... جهنم واقعی اون موقعیه که مالک راضی نشه بگیرتت! اون وقته که بابات برای جور کردن اون پول راضی به هر کاری میشه و من جلوشو نمی‌تونم بگیرم. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 با حرفی که مامان زد خون در رگ‌هام منجمد شد. نه... بابا و محمد هیچوقت اینکارو نمی‌کردن. شاید یکم باهام خشن برخورد می‌کردند اما من باز هم دختر همین بابا بودم. محمد شاید هیچوقت برام برادری نکرد ولی باز هم من خواهرشم و دوستم داره. فقط مدام یه جمله رو زیر لب تکرار می‌کردم"اونا هیچوقت اینکارو با من نمی‌کنن". شاید هم داشتم خودم رو گول می‌زدم ولی... نمی‌دونم! _ پاشو برو بخواب ارمغان .. توان از پاهات رفته انقدر که فکر و خیال می‌کنی . با صدای مامان به خودم اومدم. سردرگم نگاهش کردم که دوباره تکرار کرد: - برو بخواب! ناچار سری تکون دادم و با ذهنی پر از فکرهای مختلف، به سمت اتاقم رفتم. سرم رو روی بالشت گذاشتم و تصویر امیرحسام جلوی چشم‌هام اومد. همان لبخند آرامی که همیشه گوشه لبش داشت .. صدای آرامش که من رو هدیه میدونست. می‌گفت تو هدیه زندگی منی... یعنی الان حالش خوب بود؟ شاید اون خوب بود ولی من؟ من خوب نبودم... من نمی‌تونستم بیشتر از این ازش بی خبر باشم .. با همین فکرها کم کم چشم‌هام گرم شد و به خواب رفتم. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
_ رمان قَمصور " به معنای خراب و از پا در آمده. " من ارمغانم...! دختری که عقایدم کامل با خانواده ا
مطمعنم این خاص ترین رمانی هست که شروع میکنی 🤫😍. تا حالا شبیه این رمان رو قول میدم جایی ندیده باشی🤍🥰 پس بزن رو پیوستن جانانم😗
کسی از عهدهٔ دیدار قاتل برنمی‌آید کبابم از نگاه ِ هر چه باداباد ِ قربانی
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 با خواب بدی که دیدم ترسیده از جام بلند شدم. این چه کابوسی بود! تمام وجودم از وحشت می‌لرزید و چشم هام از ترس سیاهی می‌رفت .. با فکر بهش، اشکی راهش رو از گوشه‌ی چشمم پیدا کرد و فرو ریخت. کابوس زندگیم رو حالا توی خواب هم می‌دیدم! توی خواب، منصوری کنارم نشسته بود... سر سفره‌ی عقد بودیم! اون با لبخند نگاهم می‌کرد و من با وحشت خیره بودم به محمد بالای سرم .. با تهدید نگاهم میکرد .. حتی این مرد توی خواب هم دست از سرم برنمی‌داشت. دستی به صورتم کشیدم که از خیسی‌اش تعجب کردم. مگه من چقدر گریه کرده بودم؟! به سختی از حا بلند میشم که سرم گیج می‌ره .. کاش این روزها زودتر تموم می‌شد... کاش زودتر این کابوس به پایان می‌رسید و معجزه‌ای می‌شد تا به امیرحسام برسم! اونوقت بود که مقابل خدا سجده میکردم . اونقدر خواب وحشتناکی دیده بودم که حتی نماز صبحم هم قضا شده بود . با ذهنی درگیر و قلبی مضطرب، از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 مامان پشت اجاق گاز ایستاده بود و مشغول غذا درست کردن بود. به ساعت دیواری توی سالن نگاه کردم. ساعت یازده صبح بود! چقد خوابیده بودم. عذاب اون کابوس لعنتی بیشتر من رو به خواب وا داشته بود! غمگین نگاهی به مامان و خانه انداختم‌. یعنی کابوسم قرار بود واقعی بشه؟ قرار بود از این خونه برم؟ برم خونه‌ای که معلوم نیست قراره باهام چطور رفتار بشه؟ محمد و بابا حداقل ثبات داشتن‌‌... _ چشم آقای منصوری... ممنون آقا که قبول کردی... این چه حرفیه شما آقایی. آها، باشه پس بیفته برا پنجشنبه شب. نه نگران نباشید دیگه هیچوقت همچین اتفاقی نمی‌افته... بله بله تضمین می‌کنم. مخلصم چاکر شما، خداحافظ. با صدای بشاش بابا که درش شادی فریاد می‌زد، نگاهم رو به بابا دادم. سردرگم نگاهش کردم. چی افتاد برای پنجشنبه شب؟ نکنه... نکنه منصوری با وجود اون بی آبرویی که بار اومد باز هم قبول کرده بود سر سفره‌ی عقد با من بشینه؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 با قلبی سرشار از وحشت و اضطراب به بابا زل زدم... صورت بشاش بابا نقطه‌ی مقابل من بود... من از شدت ترس و وحشت رنگ به رو نداشتم و بابا... بابا لبخند روی لبش به طوری بود که انگار گواه از این می‌داد که بهترین اتفاق دنیا براش افتاده! بیچاره کردن من انقدر برایش خوشایند بود که اینجوری خوشحال بود ؟! + بابا. با شنیدن صدام، سرش رو از توی گوشیش بیرون آورد و بهم نگاه کرد. نگاهش .. توان رو ازم می‌گرفت . + داشتی با کی حر... نذاشت حرفم رو ادامه بدم _ منصوری بود. آقای مالک منصوری .. قبول کرد بشینه سر سفره عقد ... اونم با هزار منت و بدبختی که همه اش تقصیر امیرحسامه.. با چشم‌های گرد شده نگاهش می‌کنم که ادامه میده .. _ یکم برو کنار مامانت بشین ازش یاد بگیر یا کتابی چیزی بخون یکم از شوهرداری چیزی یاد بگیری پس فردا شوهرت و نرنجونی پَسِت بزنه بابا جان .. هرکسی همچین شوهر پولداری نصیبش نمیشه دخترم .. خدای من! چه می‌گفت؟ شوهرداری یاد بگیرم ؟! برای چه .. صبر کن... یعنی منصوری قبول کرده بود؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱