🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_77🌷
محمد با دیدن من ، هول شده به سمتم میاد .
- نویان داداش .
بشین الان میام پیشت .
بی توجه به دستش که روی شونه ام میشینه تا من رو به عقب هدایت کنه نگاهم به سمت قاب دونفره میره ..
پر از نفرت خیره میشم به محمد ..
با دیدن نگاهم وا میره
- چیزی شده ؟
اگه جایی کار داری برو داداش .
نمیخوام اذیت بشی ...
زیر لب زمزمه میکنم
+ اونی که داره اذیت میشه زورش به تو نمیرسه..
سوالی بهم خیره میشه
- چی ؟!
چیزی گفتی ؟
کلافه دستی به موهام میکشم .
پر از نفرت خیره میشم به اون لاشی ِ پیر که ریز به دختر کنارش نگاه میکرد و میخندید..
لب میزنم
+ داماد اینه ؟
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_78🌷
محمد رنگش میپره ...
- اره ..
خب ..خودشون هم دیگه رو دوست داشتن .
میدونی..
باز هم سرم میچرخه ..
توی خودش جمع شده بود و تمام تلاشش رو میکرد تا بیشترین فاصله رو با مرد که هیچ ...نامرد کنارش داشته باشه..
+ مطمعنی؟!
میخنده ..
از روی حرص و عصبی !
- باز خواستم میکنی ؟!
وقتی بله گفت میفهمی !
تا حالا دیدی یکی دور از میل قلبی اش سر سفره عقد بله بگه ؟
نه ..
ندیده بودم .
اما ..شک نداشتم حالا دارم میبینم .
میخواد عقب بکشه که بازو اش رو چنگ میزنم .
جدی خیره میشم به صورتش ..
انگار که هیچ شناختی از آدم مقابلم نداشتم ..
پوزخندی میزنم و خشک لب میزنم .
+ کار دارم بات..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_79🌷
به چشم میبینم که نگاه محمد سراسر وحشت و تعجب میشه ..
جلو میاد و دست روی شونه ام میزاره
_ نویان داداش؛
دیونه شدی ؟ میفهمی عقد خواهرمه؟
با شنیدن این حرفش ...
نگاهم به سمت سفره عقد میره...
اب دهنم رو قورت میدم و میخ صورت دوماد عوضی اش میشم .
+میدونم.
دارم میگم که ..
کار واجب دارم .
عصبی ..
دستی به موهاش میکشه و بی توجه به من به سمت عاقد میره.
چیزی در گوشش میگه و به سمتم میاد .
حرصی نگاهم میکنه
_ معلوم نیست چِتی یا سالم !
اونقدر بهم ریخته بودم که ختی توان خندیدن یا جواب دادن نداشتم ..
به سمت اتاق رو به رو میدم و داخل میشم ...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_80🌷
با بسته شدن در توسط محمد..
اتش می افته جانم ..
حالم ...
هر لحظه بیشتر از قبل بهم میریزه.
چی باید میگفتم ..
اصلا..
اصلا اگر یک سیلی همینجا خوابوند زیر گوشم باید چیکار کنم ؟
_ خب ..
چته ؟ فکر کردی نفهمیدم از همون اولش که اومدی یک مرگته؟!
بی حرف و درمانده نگاهش میکنم که صدای فریادش بلند میشه
_ دِ حرف بزن نویااااان !
منو کشوندی اینجا که خفه خون بگیرییییی .
سر پایین میندازم .
هر چی به دنبال کلمات میگردم کمتر به چیزی میرسم .
دستی به پشت گردنم میکشم و صدای خفه شده در گَلویم بلند میشه
+بهمش بزن ،
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_81🌷
گیج بهم خیره میشه
گیج ؟!
نه ..
انگار که آدم مقابلش رو نمیشناسه ..
درست مثل من ..
حالا دیگه نه من اونو میشناختم و نه اون شناختی از من داشت...
عصبی میتوپه.
- خری تو ؟
چه مرگته نویان !؟
اومدی گند بزنی به حال من لعنتی ؟!
وسط عقد خواهرممممم!
عقد خواهرش ..
حالم رو بیشتر از قبل دگرگون میکنه ..
آشفته ..
دست روی شونه اش میندازم و جدی لب میزنم
+ خودم شنیدم ..
شنیدم گفتی خواهرتو بدی سفته ها رو پس بگیری ؟!
آدمی تو محمد ؟
بهمش بزن احمق !
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱