🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_78🌷
محمد رنگش میپره ...
- اره ..
خب ..خودشون هم دیگه رو دوست داشتن .
میدونی..
باز هم سرم میچرخه ..
توی خودش جمع شده بود و تمام تلاشش رو میکرد تا بیشترین فاصله رو با مرد که هیچ ...نامرد کنارش داشته باشه..
+ مطمعنی؟!
میخنده ..
از روی حرص و عصبی !
- باز خواستم میکنی ؟!
وقتی بله گفت میفهمی !
تا حالا دیدی یکی دور از میل قلبی اش سر سفره عقد بله بگه ؟
نه ..
ندیده بودم .
اما ..شک نداشتم حالا دارم میبینم .
میخواد عقب بکشه که بازو اش رو چنگ میزنم .
جدی خیره میشم به صورتش ..
انگار که هیچ شناختی از آدم مقابلم نداشتم ..
پوزخندی میزنم و خشک لب میزنم .
+ کار دارم بات..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_79🌷
به چشم میبینم که نگاه محمد سراسر وحشت و تعجب میشه ..
جلو میاد و دست روی شونه ام میزاره
_ نویان داداش؛
دیونه شدی ؟ میفهمی عقد خواهرمه؟
با شنیدن این حرفش ...
نگاهم به سمت سفره عقد میره...
اب دهنم رو قورت میدم و میخ صورت دوماد عوضی اش میشم .
+میدونم.
دارم میگم که ..
کار واجب دارم .
عصبی ..
دستی به موهاش میکشه و بی توجه به من به سمت عاقد میره.
چیزی در گوشش میگه و به سمتم میاد .
حرصی نگاهم میکنه
_ معلوم نیست چِتی یا سالم !
اونقدر بهم ریخته بودم که ختی توان خندیدن یا جواب دادن نداشتم ..
به سمت اتاق رو به رو میدم و داخل میشم ...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_80🌷
با بسته شدن در توسط محمد..
اتش می افته جانم ..
حالم ...
هر لحظه بیشتر از قبل بهم میریزه.
چی باید میگفتم ..
اصلا..
اصلا اگر یک سیلی همینجا خوابوند زیر گوشم باید چیکار کنم ؟
_ خب ..
چته ؟ فکر کردی نفهمیدم از همون اولش که اومدی یک مرگته؟!
بی حرف و درمانده نگاهش میکنم که صدای فریادش بلند میشه
_ دِ حرف بزن نویااااان !
منو کشوندی اینجا که خفه خون بگیرییییی .
سر پایین میندازم .
هر چی به دنبال کلمات میگردم کمتر به چیزی میرسم .
دستی به پشت گردنم میکشم و صدای خفه شده در گَلویم بلند میشه
+بهمش بزن ،
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_81🌷
گیج بهم خیره میشه
گیج ؟!
نه ..
انگار که آدم مقابلش رو نمیشناسه ..
درست مثل من ..
حالا دیگه نه من اونو میشناختم و نه اون شناختی از من داشت...
عصبی میتوپه.
- خری تو ؟
چه مرگته نویان !؟
اومدی گند بزنی به حال من لعنتی ؟!
وسط عقد خواهرممممم!
عقد خواهرش ..
حالم رو بیشتر از قبل دگرگون میکنه ..
آشفته ..
دست روی شونه اش میندازم و جدی لب میزنم
+ خودم شنیدم ..
شنیدم گفتی خواهرتو بدی سفته ها رو پس بگیری ؟!
آدمی تو محمد ؟
بهمش بزن احمق !
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
عاشق کسی شدم که ۱۰ سال ازم بزرگتر بود، کسی که توی بچگی همیشه طرف منو میگرفت و کسی جرات نداشت بهم چپ نگاه کنه...🔥👇🏻
هیراد، پسر همسایه ی قدیمی و دوست صمیمی مادرم بود.
۱۰ سال ازم بزرگتر بود ولی همیشه طوری باهام رفتار کرده بود که دل کوچیک و بچگونم، عاشقش شد.
۱۱ سالم بود که شنیدم اونا میخوان از این محل برن و تک پسرشون هیراد، برای تحصیل میخواد به خارج بره!
توی اون سن کم خیلی وابسته اش شده بودم و از وقتی رفتن دیگه هیچوقت توی کوچه نرفتم چون هیرادی نبود که ازم در برابر بچه های زورگو مراقبت کنه...
عشقم به اون رو توی دلم خاک کردم و طولی نکشید که بزرگ شدم و تبدیل به یه دختر ۲۲ ساله ی زیبا شدم.
کسی که آرزوی داشتن مزون لباس عروس داشت و عاشق طراحی بود.
همه چیز آروم بود تا روزی که یه زوج زیبا و شیک پوش به مزونمون اومدن و گرون ترین لباس عروس رو خریدن.
به اون دختر خیلی حسادت کردم بی خبر از اینکه مرد جذاب کنارش همون هیراده و اون لباس عروس هم به زودی قراره مالِ من بشه چون هیراد بالاخره برای سالگرد مادرش برگشته و وصیت مادرش این بوده که هیراد باید حورا کوچولو روی همسر و تاج سر خودش کنه...👇🏻🔥🔥🔥❌
https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446
https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446
بنر کاملا واقعی😳☝️🏻
من هیرادم کسی که عاشق دختر کوچولوی همسایهشون شده بود و طاقت دوریش رو نداشت، تا اینکه مجبور شد برای تحصیل به خارج کشور بره.
۱۰ سال تمام با فکر به حورا اونجا طاقت اوردم و وقتی که برگشتم، اون یه دختر زیبا شده بود که باید سعی میکردم هرطور که شده دوباره دل کوچیکش رو به دست بیارم😌🔥
https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446