هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
عاشق کسی شدم که ۱۰ سال ازم بزرگتر بود، کسی که توی بچگی همیشه طرف منو میگرفت و کسی جرات نداشت بهم چپ نگاه کنه...🔥👇🏻
هیراد، پسر همسایه ی قدیمی و دوست صمیمی مادرم بود.
۱۰ سال ازم بزرگتر بود ولی همیشه طوری باهام رفتار کرده بود که دل کوچیک و بچگونم، عاشقش شد.
۱۱ سالم بود که شنیدم اونا میخوان از این محل برن و تک پسرشون هیراد، برای تحصیل میخواد به خارج بره!
توی اون سن کم خیلی وابسته اش شده بودم و از وقتی رفتن دیگه هیچوقت توی کوچه نرفتم چون هیرادی نبود که ازم در برابر بچه های زورگو مراقبت کنه...
عشقم به اون رو توی دلم خاک کردم و طولی نکشید که بزرگ شدم و تبدیل به یه دختر ۲۲ ساله ی زیبا شدم.
کسی که آرزوی داشتن مزون لباس عروس داشت و عاشق طراحی بود.
همه چیز آروم بود تا روزی که یه زوج زیبا و شیک پوش به مزونمون اومدن و گرون ترین لباس عروس رو خریدن.
به اون دختر خیلی حسادت کردم بی خبر از اینکه مرد جذاب کنارش همون هیراده و اون لباس عروس هم به زودی قراره مالِ من بشه چون هیراد بالاخره برای سالگرد مادرش برگشته و وصیت مادرش این بوده که هیراد باید حورا کوچولو روی همسر و تاج سر خودش کنه...👇🏻🔥🔥🔥❌
https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446
https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446
بنر کاملا واقعی😳☝️🏻
من هیرادم کسی که عاشق دختر کوچولوی همسایهشون شده بود و طاقت دوریش رو نداشت، تا اینکه مجبور شد برای تحصیل به خارج کشور بره.
۱۰ سال تمام با فکر به حورا اونجا طاقت اوردم و وقتی که برگشتم، اون یه دختر زیبا شده بود که باید سعی میکردم هرطور که شده دوباره دل کوچیکش رو به دست بیارم😌🔥
https://eitaa.com/joinchat/2673017946Ca28d7a6446
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_82🌷
دیوانه میشه ..
انگار ..
انگار که کفر گفته بودم .
حتی بالاتر..
تخت سینه ام میکوبه و صدای عربده اش کل دیوار اتاق رو میلرزونه .
- چه ربطی به تو داره اشغاااال..
حالا میخ خواهر من شدییییی!
همون اول هم میدونستم یک مرگته عوضیییی!
خشک شده نگاهش میکنم .
حتی ..
حتی توان چسبیدن یقه اش رو هم ندارم .
+ بهم بزن محمد..
یا بهمش میزنی یا میرم بیرونو همه چیز میگم !
دست مشت شده اش که توی صورتم میخوره صدای عربده ام بلند میشه !
- کثافتتتتت!
دست روی صورتم میزارم و دست مشت شده ام رو کنار بدنم نگه میدارم تا بر سرش آوار نشم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_83🌷
- گمشو بیروننننن..
همین حالا از ایینجا بزن بیرون تا خونت رو نریختم بی وجداننننن...
تخت سینه اش میکوبم و عقب میزنمش..
مشتی که توی صورتم خورده بود ...
تمام هوشیاری رو ازم گرفته بود ..
هیکل مردانه تری نسبت به محمد داشتم .
اما ..
اما قصد دعوا نداشتم
میترسیدم لج کنه و حرفم رو قبول نکنه ..
آروم لب میزنم
+ چرا میخوای مجبورش کنی به عقد آدمی در بیاد که دوستش نداره!
سریع جواب میده.
- تو مفتشی ؟!
یا از دلش خبر داری ؟
خودش راضیههه .
پوزخندی میزنم .
محال بود ..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱