🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_82🌷
دیوانه میشه ..
انگار ..
انگار که کفر گفته بودم .
حتی بالاتر..
تخت سینه ام میکوبه و صدای عربده اش کل دیوار اتاق رو میلرزونه .
- چه ربطی به تو داره اشغاااال..
حالا میخ خواهر من شدییییی!
همون اول هم میدونستم یک مرگته عوضیییی!
خشک شده نگاهش میکنم .
حتی ..
حتی توان چسبیدن یقه اش رو هم ندارم .
+ بهم بزن محمد..
یا بهمش میزنی یا میرم بیرونو همه چیز میگم !
دست مشت شده اش که توی صورتم میخوره صدای عربده ام بلند میشه !
- کثافتتتتت!
دست روی صورتم میزارم و دست مشت شده ام رو کنار بدنم نگه میدارم تا بر سرش آوار نشم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_83🌷
- گمشو بیروننننن..
همین حالا از ایینجا بزن بیرون تا خونت رو نریختم بی وجداننننن...
تخت سینه اش میکوبم و عقب میزنمش..
مشتی که توی صورتم خورده بود ...
تمام هوشیاری رو ازم گرفته بود ..
هیکل مردانه تری نسبت به محمد داشتم .
اما ..
اما قصد دعوا نداشتم
میترسیدم لج کنه و حرفم رو قبول نکنه ..
آروم لب میزنم
+ چرا میخوای مجبورش کنی به عقد آدمی در بیاد که دوستش نداره!
سریع جواب میده.
- تو مفتشی ؟!
یا از دلش خبر داری ؟
خودش راضیههه .
پوزخندی میزنم .
محال بود ..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_84🌷
دختر رنگ پریده ای که من دیده بودم ..
محال بود به این عقد راضی باشه .
+ کمتر دروغ بگو محمد ..
مگ...
باز هم وسط حرفم میپره و بلند عربده میزنه.
- آخه به تو چههههه...
تو وکیل وصی خواهر من شدی ؟!
ما نخوایم تو یکی خوب ما رو بخوای باید کیو ببینیم ؟!
چطور باید میگفتم !؟
چطور توی این وضعیت میتونستم بهش بگم خاطر خواه خواهرت شدم ؟!
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و قدمی به سمت جلو برمیدارم .
توی کل عمرم ..
با هزاران آدم سر و کله زده بودم و توانایی گول زدن آدم ها رو توی یک لحظه داشتم اما ..
اما این یکی گیر کرده بودم ..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱