eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
212 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
ای که مسجد میروی بهر سجود.. سر بجنبد دل نجنبد این چه سود؟!
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دیوانه میشه .. انگار .. انگار که کفر گفته بودم . حتی بالاتر.. تخت سینه ام میکوبه و صدای عربده اش کل دیوار اتاق رو میلرزونه . - چه ربطی به تو داره اشغاااال.. حالا میخ خواهر من شدییییی! همون اول هم میدونستم یک مرگته عوضیییی! خشک شده نگاهش میکنم . حتی .. حتی توان چسبیدن یقه اش رو هم ندارم . + بهم بزن محمد.. یا بهمش میزنی یا میرم بیرونو همه چیز میگم ! دست مشت شده اش که توی صورتم میخوره صدای عربده ام بلند میشه ! - کثافتتتتت! دست روی صورتم میزارم و دست مشت شده ام رو کنار بدنم نگه میدارم تا بر سرش آوار نشم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 - گمشو بیروننننن.. همین حالا از ایینجا بزن بیرون تا خونت رو نریختم بی وجداننننن... تخت سینه اش میکوبم و عقب میزنمش.. مشتی که توی صورتم خورده بود ... تمام هوشیاری رو ازم گرفته بود .. هیکل مردانه تری نسبت به محمد داشتم . اما .. اما قصد دعوا نداشتم میترسیدم‌ لج کنه و حرفم رو قبول نکنه .. آروم لب میزنم + چرا میخوای مجبورش کنی به عقد آدمی در بیاد که دوستش نداره! سریع جواب میده. - تو مفتشی ؟! یا از دلش خبر داری ؟ خودش راضیههه . پوزخندی میزنم . محال بود .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دختر رنگ پریده ای که من دیده بودم .. محال بود به این عقد راضی باشه . + کمتر دروغ بگو محمد .. مگ... باز هم وسط حرفم می‌پره و بلند عربده میزنه. - آخه به تو چههههه... تو وکیل وصی خواهر من شدی ؟! ما نخوایم تو یکی خوب ما رو بخوای باید کیو ببینیم ؟! چطور باید میگفتم !؟ چطور توی این وضعیت می‌تونستم بهش بگم خاطر خواه خواهرت شدم ؟! آب دهنم رو به سختی قورت میدم و قدمی به سمت جلو برمیدارم . توی کل عمرم .. با هزاران آدم سر و کله زده بودم و توانایی گول زدن آدم ها رو توی یک لحظه داشتم اما .. اما این یکی گیر کرده بودم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 خیره نگاهم می‌کند. آب دهنم قورت میدم . - حرف حسابت چیه نویان !؟ توی یک کلمه حرفت رو بزن و من و خودت رو آروم کن .. نفس عمیقی میکشم و صورت معصوم و آروم دخترک مقابل چشم هام نقش میگیره . - بزار داماد این مجلس من باشم ... حرفم رو زده بودم .. میام نفس راحت بکشم که سیلی محکمی توی صورتم فرود میاد .. به سرفه می افتم و مزه خون رو توی دهنم حس میکنم .. - تف به غیرتت عوضی .. حیفه اون همه رفاقتی که من با تو داشتم .. دستم روی صورتم قرار میگیره و من پشیمون که هیچ... حتی مصمم تر از قبل میشم . میخواد به سمت در بره که قدمی به سمت جلو برمیدارم ... قطرات خون یکی بعد دیگری روی زمین فرود میاد و من حتی دردش رو هم حس نمیکنم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 مستأصل دستی به موهام میکشم و درمانده لب میزنم . + خودم همه پولتو میدم .. هر چی بخوای .. حتی...حتی بیشترش.. فقط...فقط نزار این دختر دست اون بی وجدان بیوفته .. خودم ... خودم تا آخر عمر نوکرشم ! به سمتم برمیگرده و پوزخندی میزنه.. از بالا تا پایین رو‌ نگاه می‌کنه - چیه ؟! مثل همیشه وا دادی ؟! خوشگلی اش رو دیدی و پاهات شل شد ؟! دیونه میشم . عصبی دست روی سرم میزارم و با صدایی که هیچ‌ کنترلی روی اون نداشتم جواب میدم + نههههه.. نه محمد .. بخدا که اونجوری که فکر می‌کنی نیست . اصلا .. قدمی به سمتش برمیدارم و سعی میکنم به اعصابم مسلط باشم 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 - اصلا چقدر بدهی داری ؟! دو برابرش رو میدم . اونقدر بهت میدم تا آخر عمرت کم نیاری.. فقط .. بزار خطبه عقد رو که میخونن من سر اون سفره باشم . جلوی چشم هاش خون نشسته . می‌خنده .. حرصی و عصبی می‌خنده و سری به نشونه تاسف تکون میده - ببین .. من بمیرم هم خواهرمو به تویی نمیدم . که حتی به ناموس من هم چشم داری ... داشتم دیوانه میشدم . شقیقه هام نبض میزد .. سر پایین میندازم و دست مشت شده ام رو به دست دیگه ام میکوبم . چطوری باید راضی اش میکردم ؟! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱