eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
211 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 آب دهنم تلخِ تلخ بود .. هیچ وقت نبود که با حرف حقی رو بگیرم... اما ... این دفعه کارم گیر بود .. اونقدر گیر که حتی نمیدونستم باید چیکار کنم .. دستش روی دستگیره میشینه که صدای فریادم بلند می‌شه. +آدم باش محمد... سرِ جدت این دفعه رو لج نبر... جدی نگاهم میکنه .. پوزخندی میزنه و جواب میده . _ خواهرمو بدم به تو که دو روز دیگه دختر حامله بیاد جلوی خونه؟ بدم به تویی که هر شب سرت تو یه آخور گرمه؟ آب دهنم رو قورت میدم و به سرعت لب میزنم +نه... بخدا نه .. تا وقتی پای لجن کاری هام باشم محاله نزدیک بشم به خواهرت.. فقط... فقط بزار توی خونه ام جاش امن باشه.. به همون خدای بالای سرم اذیتش نمیکنم ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 مردد نگاهم میکنه.. قدمی به سمت جلو برمیدارم و باز هم دست روی شونه اش میزارم . +همین حالا چکو مینویسم . فقط قیمت بگو... باز هم مردد نگاهم میکنه . _ نمیشه .. مگه نمیبینی اون بیرون چخبره .. یه دفعه مراسم عقد بهم خورده .. این دفعه ..این دفعه منصوری میزنه به سیم آخر.. یا خون منو میریزه یا ... وسط حرفش میپرم. + خواهرت مهم تره یا اینا ؟ اصلا این مرتیکه کنار خواهرت نرفته .. کسی هنوز خبر نداره داماد کیه.. کمتر کسی اونو دیده... دسته چکم رو از جیب بیرون میارم و نگاهی بهش می‌ندازم + چقدر بنویسم ، 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نگاهی به چک سفید مقابلم میندازه و میبینم که سیک گَلو اش تکون میخوره .. بالا پایین میشه ... _ پانزده میلیارد... از شدت عوضی بودنش دندون هام روی هم سابیده میشه .. نفسم رو لرزون بیرون میدم و دستی به پیشونی ام میکشم . وقت تعلل نبود .. میترسیدم پشیمون بشه .. صدای تقه در بلند میشه . _ اقا محمد .. تشریف نمیارید ؟ عاقد منتظره.. به سرعت مبلغ رو مینویسم... امضا رو میزنم و برگه رو جدا میکنم .. صدای جدا شدن ورق برگه نگاهش رو به سمتم میاره .. یرگه رو از دستم میگیره و مستأصل دستی به پیشونی اش میکشه . _ برو بشین سر سفره عقد و به کسی توجه نکن. به بچها میسپارم یه جوری این منصوری رو بيرون کنن. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نگاهی بهم می‌ندازه و از اتاق بیرون میزنه ... باورم نمیشد .. حتی ..حتی نمیدونستم کجای این معرکه ایستاده بودم .. دستی به موهام میکشم و از اتاق بیرون میزنم . نگاهم مستقیم به سمت محمد میره که مشغول صحبت با منصوری بود . اخم کمرنگی روی پیشونی منصوری بود .. نگاهم ازش میگیرم و به سمت سفره عقد حرکت میکنم .. هر قدمی که برمیداشتم .. حسی عجیب درونم شکل میگرفت .. حس غوغا و فاجعه... نگاه ها رو حس میکردم .. عرق سرد روی پیشونی ام نشسته بود و حتی خودمم نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم . به صندلی میرسم و کنار دخترک کنارم میشیم .. میبینم که کل وجودش به لرزه در میاد و ابرو هام در هم میره 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید . - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
به ردیف ِغزل و قافیه و واژه قسم ، که من از شعر فقط عشق تو را میخواهم..
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 عرق سرد روی پیشونی ام رو با دست میگیرم و آستین لباس سفید جذبم رو کمی بالا میزنم .. نگاه خیره همه رو حس میکنم .. اونقدر داغ بودم که حتی نمی‌دونستم بعد از اینجا باید جواب خانواده ام رو چی بدم . دست یک دختر رو گرفتم و آوردم خونه؟ میبینم که دختر کنارم .. از شدت ترس کل وجودش به لرزه در اومده و من لرزش دست های سفیدش رو به چشم می‌زنیم . نکنه هنوز هم فکر می‌کنه منصوری کنارش نشسته ؟ سر پایین میبرم .. درست کنار گوشش.. از ترس به سکسکه افتاده و من صدای نفس هایش رو یکی در میان حس میکنم. با حس عطر ملایمش .. چشم هام ناخودآگاه روی هم میاد . حالم رو بهم ریخته بود و من... حتی نمی‌دونستم بعد از خطبه عقد چجوری باید به قولی که محمد دادم عمل کنم ! + نترس.. دیگه خبری از منصوری نیست ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید . - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 وحشت زده سر بالا میاره . با دیدن صورتش از این نزدیکی .. زبونم بند میاد... زیبایی اش کم که هیچ .. هزار برابر شده بود . مات و مبهوت نگاهش میکنم و اون .. با چشم های اشکی خیره بود به صورتم ... دستم بالا میاد .. دیونه شده بودم . حتی خودمم نمی‌دونستم دارم چیکار میکنم .. فقط.. همینو میدونستم که این دختر برای من هم حیف بود که برسه به اون منصوری ! لب هایش به لرزه در میاد و نگاه من میخ لب های لرزونش میشه .. دست بالا اومده ام .. همونجا خشک میشه .. آب دهنم رو قورت میدم و میبینم که سیبک گلو‌ام تکون میخوره 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نگاهم میخ چشم های اشکی اش میشه .. اولین قطره اشک سمج روی گونه اش فرود میاد و دست من برای پاک کردن قطره اشکش جلو میاد که سرش رو پایین میندازه .. - تو از اونم عوضی تری! خشکم میزنه.. تمام صداها..‌حتی صدای دلنشین و آرومش توی گوشم هَل میشه . شقیقه هام شروع به نبض زدن می‌کنه و نگاهم رنگ عصبانیت می‌گیره... دستی که توی هوا خشک شده بود روی پام میکوبم و با عصبانیت سر پایین میندازم . هیچ دختری... نه ...هیچ آدمیزادی تا حالا جرعت نکرده بود باهام اینجوری حرف بزنه . هیچکس حتی نگاه نویان پاکزاد رو هم نمیدید . چه برسه به ... پوزخندی میزنم و سر پایین میندازم . لب هام از شدت عصبانیت روی هم قفل میشه و صدای عاقد بلند میشه . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱