eitaa logo
• قَمصور •
13.7هزار دنبال‌کننده
214 عکس
21 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
✨🤍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 میخواد حرفی بزنه که از پشت عقب کشیده میشه و با دیدن پدرش جدی بهش خیره میشم . - می‌دونی چیه ؟ تقصیر منه که دخترِ دسته گلم رو کردم مسخره بازیِ دست این محمد بی غیرت ... بی حس نگاهش میکنم .. آدم بعدی که نسبت بهش تنفر داشتم این مرد بود .. حتی باورم نمیشد خبر داشته و سکوت کرده ! مگر پدر همیشه پشت ِ دخترش نیست ؟! نگاهی به محمد میندازه و با صدایی که سعی در کنترلش داشت لب میزنه - گه زدی به مراسم .. فیلم هندیه وسط مراسم داماد عوض بشه ؟ معلومه چه مرگته تو؟؟ نمیتونم طاقت بیارم و لب میزنم + پولش چرب تر بوده ! عصبی بهم خیره میشه و صدای بلند محمد تو گوشم میپیچه‌. - دِ خفه شو بی غیرت ... تف به ذات من که حرف توعه بی وجود رو گوش کردم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــان‌‌قَمـــصور #پارت_102🌷 میخواد حرفی بزنه که از پشت عقب
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید . - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
ای چشم تو دل‌فریب و جادو در چشم تو خیره چشم آهو…
من واسه نگه داشتن هیچ‌کس نمی‌جنگم؛ آدمی که سهم من باشه خودش بلده چطور بمونه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دلم غصه نخور، غصه دگر کار تو نیست تو هم از یاد ببر ، آن که دگر یار تو نیست...💔 شـــعر
هدایت شده از گسترده الی
«بزرگ‌ترین اشتباه یک مأمور امنیتی اینه که عاشق بشه...» برای همین، سید شهاب هر بار که مادرش از ازدواج حرف می‌زد، فقط یک جواب داشت: «من هر لحظه ممکنه شهید بشم... حق ندارم یه دختر رو بیوه کنم...» اما... سرنوشت، هیچ‌وقت از آدم اجازه نمی‌گیره... فقط یک شب... فقط یک کوچه... فقط یک دختر چادری... و تمام قول‌هایی که سال‌ها به خودش داده بود، در یک نگاه فرو ریخت... https://eitaa.com/joinchat/4272817344Cca4b1e8f81 رمان عاشقانه | پس‌کوچه‌های بی‌تو
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 بی حرف دست در جیبم فرو میکنم . من حالا حالاها ها با این خوش غیرت ها کار داشتم .. پدرش جلو میاد .. نگاهی به اطراف میندازه و یقه لباسم رو درست می‌کنه . - باهات کار دارم ! باید با هم صحبت کنیم . یه سری صحبت هایی باید قبل از عقد میکردیم و خب ... از بدی روزگار و انداختن خودت وسط این معرکه مجبوریم بعدش صحبت کنیم ! در سکوت نگاهش میکنم . جوری آتش گرفته بود که سعی می‌کرد با حرف هابی که نثارم میکرد خودش رو آروم کنه . پوزخندی میزنم و ازش فاصله میگیرم... مشغول گذاشتن شام روی میز ها بودند و من حتی دیگه نمی‌خواستم پیش اون دختر برگردم . ترسیده بود ... هم میترسید و هم ازم بیزار بود .. و این همون حسی بود که من ازش تنفر داشتم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 " ارمغان " زبانی که بند اومده بود ... بیانگر همه چیز بود ! دیدن ادمی که حالا اسم شوهرم رو یدک میکشید ، محتویات معده ام رو جا به جا میکرد .. چنگی به چادر سفیدم میزنم و از جا بلند میشم . جمعیتی که در حال خلوت شدن بودن ، تنها چیزی بود که حالم رو بهتر میکرد ... به سمت مامان میرم و کنارش می ایستم .. خیره نگاهش میکنم و انگار از نگاهم همه چیز رو میخونه . _ چیه ؟ بخدا من از هیچی خبر ندارم . اشک توی چشم هام حلقه میزنه. پر از نفرت خیره میشم بهش و صدای گرفته‌ام بلند میشه . +بخدا با حیوون هم اینجوری رفتار نمی‌کنن... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌱🤍