• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــانقـــمصور #پارت_23 🌷🌱 پاهام شل شدن و گوشهای از آشپ
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـــمصور
#پارت_24🌷🌱
نفس عمیقی میکشم و سر بالا میارم .
نگاهی به محمد میندازم و زیر لب مشغول خوندن آیت الکرسی میشم...
محمد گوشه حیاط نشسته بود و مشغول سیگار کشیدن بود .
اونقدر توی دنیای خودش بود که حتی توجهی به اطراف نداشت ...
قدمی به سمت جلو برمیدارم که از صدای پام به سمتم برمیگرده ..
با دیدن من ابرویی بالا میندازه.
اخم کمرنگی که روی پیشونی اش میشینه دلهره ام رو هزار برابر میکنه .
من و محمد هیچ وقت حتی یک کلمه هم با هم درد و دل نکرده بودیم .
گویی دو نقطه جدا بودیم که هیچ جوره بهم وصل نمی شدیم .
غمگین میشدم وقتی میدیدم باید از خودم در مقابل برادرم دفاع کنم
- چی میخوای اینجا ؟!
سر بالا میارم و با دیدن اخمی که حالا حسابی پر رنگ شده بود مضطرب نفس عمیقی میکشم
+ میتونم بیام پیشت!؟
جدی بهم خیره میشه
- چی میخوای ارمغان؟!
ته حرفتو بگو..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقــمـصور
#پارت_25🌷🌱
دستی به لباسم میکشم و به سمتش میرم .
کنارش میشینم و زل میزنم به دود سیگارش .
+ داداش ؟!
صدای پوزخندش که بلند میشه اشکتویچشم هام حدقه میزنه .
نفس عمیقی میکشم که تمسخر وار حرف میزنه
- این مظلوم نمایی ها به تو نمیاد .
حرف بزن ارمغان .
مشغول بازی با دستهایم میشم
+ دلم گرفته ..
راستش ..وقتی به این فکر میکنم که قراره بشم عروس یک مرد ۴۰ ساله ، غم عالم میشینه روی دلم...
سر بالا میارم و خیره نگاهش میکنم
+ تو دلت میاد منو بدی به همچین آدمی ؟!
به کسی که بچه اش الان نه سالشه ؟!
به نظرت من با این آدم خوشبخت میشم !؟
پوزخندی میزنه و عصبی نگاهم میکنه .
- حتما با اون حسام بی وجود خوشبخت میشی نه ؟!
کسی قلبم رو چنگ میزنه؟!
حسام من کجا بود ؟!
نمیدونست ارمغانش داره نابود میشه و خبری ازش نمیگرفت ؟
+ نه داداش ..
من دیگه پذیرفتم من و حسام به هم نمیرسیم .
ولی تورو به قرآن منو به عقد این مرده در نیار.
نگاهش عذابم میده
مکث کردنش رو که میبینم دلم آروم میگیره .
از حا بلند میشه و سیگارش رو زیر پاش خاموش میکنه
- ما ..
به یه سری چیزا میگیم قسمت .
با قسمت نمیشه جنگید دخترجون.
قسمت تو هم شده این منصوری مفنگی ..
سعی کن باهاش کنار بری
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـــمصور
#پارت_26🌷🌱
لب هام شروع به لرزیدن میکنه و قبل اینکه چیزی بگم از جلوی چشمهام دور میشه..
با درد چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم.
خسته شده بودم ..
از دویدن برای زندگی کردن خسته شده بودم ..
چه بود درد این زندگی؟
سر پایین میندازم و اولین قطره اشک روی دستم می افته...
امیرحسام کجا بود؟
حسامی که من می شناختم محال بود قید منو بزنه ..
وقتی میدونست چقدر اینجا عذاب میکشم..
مطمعن بودم اتفاقی افتاده که تا الان پیداش نشده ..؟
قول داده بود ..
حسام قول داده بود منو تنها نزاره..
توی هیچ شرایطی...
با صدای اذان سر بالا میارم و چشم روی هم میزارم.
چه ارامشی داشت این اذان ...!
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🍃🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱🌷🌱 🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱 🌷🌱 🌷 #رُمـــانقَمــصور #پارت_1🌷🌱 صدای مضطرب بابا بلند میشه! _ بخون خطبه ع
سلام جانم🤭🙋♀.
خوش اومدی به چنل مون 😍☺️.
اینجا، یک رمان فوق العاده هیجانی و خاص براتون پارت گزاری میشه که مثلش رو ندیدید🌱✨
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــانقـــمصور #پارت_26🌷🌱 لب هام شروع به لرزیدن میکنه و
عزیزای دلی که تازه عضو چنل قمصور شدید سلام 🥰🙈...
در لینک زیر نظرتون رو در مورد رمان اطلاع بدید تا پارت های هدیه خدمتتون ارسال بشه😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/4534913
_ من و تو... نامحرميم!... تو به سن تكليف رسيدى!... نباید منو بزنی… چو...
براى دفاع از خودش توى حرفش پريد:
_ آخه عصبانى شدم
_ آدما كه توى عصبانيت به هم محرم نميشن!
_ پس چجورى به هم محرم میشن؟
_ يا از همون اول كه به دنیا میان به هم محرمن مثل من و مامان و آبجی... يا مثل زن و شوهر با هم ازدواج ميكنن و محرم ميشن!
شیرین توی دلش قند آب شد!
_ خوب ازدواج کنیم!
علی شوكه شد: چى؟
_ ازدواج کنیم که زن و شوهر بشیم!
اخمهاش تو هم رفت. به دفتر اشاره كرد:
_ بشين مشقتو بنويس ببينم بچه. يالا زود
_ نمیخوام. تا وقتى شوهرم نشى مشق نمينويسم!
نفس ممتد کشید: لا اله الا الله…!
حالا شش سال بعد
شیرین با موهای افشون و گونههای گلگون روبهرویش ایستاده! لبهای علی به لبخند باز شد. چند قدم آروم نزدیک اومد:
_ پس چرا زبونت قفل شده؟ تو وقتی نامحرمی بلبل زبون تری!
از طعنهاش آب شد. با اعتراض گفت: علی؟
_ جان علی
برای این لحن جدید علی دلش فروریخت و ناباورانه به چشمانش نگاه کرد. پس راست گفتن که بعد از جاری شدن عقد خدا در دل بندههاش عشق و علاقه جاری میکنه!
علی بهش رسید:
_ انگار نه انگار صاحب این چشمای فراری همونیه که آبرومو تو این خونه برده بود که چرا بهش بی محلی میکنم!... میبینی که من حریف تو نشدم و خودمو تسلیم کردم... حالا هم وقتشه!
دستاشو از هم باز کرد و با نگاهش منتظر موند. شیرین صدای قلبش از پلههای خانهی عمویش هم پایین رفت. اما هنوز تردید دارد که...
این پارت 164 داستان خوشمزه ی «دین و دلبر» هست😋 از پارت اولش میخوای اینجاست😍👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/874251682C2c2b3f292c