🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقــمـصور
#پارت_25🌷🌱
دستی به لباسم میکشم و به سمتش میرم .
کنارش میشینم و زل میزنم به دود سیگارش .
+ داداش ؟!
صدای پوزخندش که بلند میشه اشکتویچشم هام حدقه میزنه .
نفس عمیقی میکشم که تمسخر وار حرف میزنه
- این مظلوم نمایی ها به تو نمیاد .
حرف بزن ارمغان .
مشغول بازی با دستهایم میشم
+ دلم گرفته ..
راستش ..وقتی به این فکر میکنم که قراره بشم عروس یک مرد ۴۰ ساله ، غم عالم میشینه روی دلم...
سر بالا میارم و خیره نگاهش میکنم
+ تو دلت میاد منو بدی به همچین آدمی ؟!
به کسی که بچه اش الان نه سالشه ؟!
به نظرت من با این آدم خوشبخت میشم !؟
پوزخندی میزنه و عصبی نگاهم میکنه .
- حتما با اون حسام بی وجود خوشبخت میشی نه ؟!
کسی قلبم رو چنگ میزنه؟!
حسام من کجا بود ؟!
نمیدونست ارمغانش داره نابود میشه و خبری ازش نمیگرفت ؟
+ نه داداش ..
من دیگه پذیرفتم من و حسام به هم نمیرسیم .
ولی تورو به قرآن منو به عقد این مرده در نیار.
نگاهش عذابم میده
مکث کردنش رو که میبینم دلم آروم میگیره .
از حا بلند میشه و سیگارش رو زیر پاش خاموش میکنه
- ما ..
به یه سری چیزا میگیم قسمت .
با قسمت نمیشه جنگید دخترجون.
قسمت تو هم شده این منصوری مفنگی ..
سعی کن باهاش کنار بری
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـــمصور
#پارت_26🌷🌱
لب هام شروع به لرزیدن میکنه و قبل اینکه چیزی بگم از جلوی چشمهام دور میشه..
با درد چشم روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم.
خسته شده بودم ..
از دویدن برای زندگی کردن خسته شده بودم ..
چه بود درد این زندگی؟
سر پایین میندازم و اولین قطره اشک روی دستم می افته...
امیرحسام کجا بود؟
حسامی که من می شناختم محال بود قید منو بزنه ..
وقتی میدونست چقدر اینجا عذاب میکشم..
مطمعن بودم اتفاقی افتاده که تا الان پیداش نشده ..؟
قول داده بود ..
حسام قول داده بود منو تنها نزاره..
توی هیچ شرایطی...
با صدای اذان سر بالا میارم و چشم روی هم میزارم.
چه ارامشی داشت این اذان ...!
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🍃🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱🌷🌱 🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱 🌷🌱 🌷 #رُمـــانقَمــصور #پارت_1🌷🌱 صدای مضطرب بابا بلند میشه! _ بخون خطبه ع
سلام جانم🤭🙋♀.
خوش اومدی به چنل مون 😍☺️.
اینجا، یک رمان فوق العاده هیجانی و خاص براتون پارت گزاری میشه که مثلش رو ندیدید🌱✨
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــانقـــمصور #پارت_26🌷🌱 لب هام شروع به لرزیدن میکنه و
عزیزای دلی که تازه عضو چنل قمصور شدید سلام 🥰🙈...
در لینک زیر نظرتون رو در مورد رمان اطلاع بدید تا پارت های هدیه خدمتتون ارسال بشه😉
https://abzarek.ir/service-p/msg/4534913
_ من و تو... نامحرميم!... تو به سن تكليف رسيدى!... نباید منو بزنی… چو...
براى دفاع از خودش توى حرفش پريد:
_ آخه عصبانى شدم
_ آدما كه توى عصبانيت به هم محرم نميشن!
_ پس چجورى به هم محرم میشن؟
_ يا از همون اول كه به دنیا میان به هم محرمن مثل من و مامان و آبجی... يا مثل زن و شوهر با هم ازدواج ميكنن و محرم ميشن!
شیرین توی دلش قند آب شد!
_ خوب ازدواج کنیم!
علی شوكه شد: چى؟
_ ازدواج کنیم که زن و شوهر بشیم!
اخمهاش تو هم رفت. به دفتر اشاره كرد:
_ بشين مشقتو بنويس ببينم بچه. يالا زود
_ نمیخوام. تا وقتى شوهرم نشى مشق نمينويسم!
نفس ممتد کشید: لا اله الا الله…!
حالا شش سال بعد
شیرین با موهای افشون و گونههای گلگون روبهرویش ایستاده! لبهای علی به لبخند باز شد. چند قدم آروم نزدیک اومد:
_ پس چرا زبونت قفل شده؟ تو وقتی نامحرمی بلبل زبون تری!
از طعنهاش آب شد. با اعتراض گفت: علی؟
_ جان علی
برای این لحن جدید علی دلش فروریخت و ناباورانه به چشمانش نگاه کرد. پس راست گفتن که بعد از جاری شدن عقد خدا در دل بندههاش عشق و علاقه جاری میکنه!
علی بهش رسید:
_ انگار نه انگار صاحب این چشمای فراری همونیه که آبرومو تو این خونه برده بود که چرا بهش بی محلی میکنم!... میبینی که من حریف تو نشدم و خودمو تسلیم کردم... حالا هم وقتشه!
دستاشو از هم باز کرد و با نگاهش منتظر موند. شیرین صدای قلبش از پلههای خانهی عمویش هم پایین رفت. اما هنوز تردید دارد که...
این پارت 164 داستان خوشمزه ی «دین و دلبر» هست😋 از پارت اولش میخوای اینجاست😍👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/874251682C2c2b3f292c
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـــمصور
#پارت_27🌷🌱
- عزیزم ..
لطفاً صاف وایسا ، میخوام لباستو اندازه بزنم !
بغض راه گلومو گرفته بود و باورم نمیشد همه چیز به همین زودی پیش رفته باشه .
از دست هیچکس کاری برنیامد ..
نه مامان ..
نه حسام که معلوم نبود این چند روز کجاست..
نه حتی گریه و التماس های من.
قطره اشک روی گونه ام فرود میاد و خیاط از جا بلند میشه .
- عالیه ..
خوش به سعادت آقا داماد که عروس خانم شب حجله قراره چی به تن کنه ..
البته بگما...همه خوشگلی از خودته..
با درد بهش خیره میشم و اون بی توجه به من به سمت میزش میره .
چه میدونست از درد من؟
منصوری عوضی ، شرط گذاشته بود که همین امشب باید به منزلش برم تا سر سفره عقد بشینه .
برادر و پدر بی غیرتمهم بدون هیچ حرفی قبول کرده بودند ...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــانقـــمصور #پارت_27🌷🌱 - عزیزم .. لطفاً صاف وایسا ، م
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقــمـصور
#پارت_28🌷🌱
نگاهم به سمت مامان میره که مشغول صحبت کردن در مورد جزئیات لباس بود ...
خدا میدونست منصوری چقدر پول واریز کرده بود برای این لباس ها ..
منصوری ، یک عوضی به تمام معنا بود .
نگاه هایش نجس بود ..
شرم میکردم حتی قبول کنم که میشناسمش ..
چه برسه به شریک زندگی ام ..
چشم هام با درد روی هم میزارم و دستم روی دیوار قرار میدم ...
دو روز بود که لب به غذا نزده بودم .
بودنم توی اون خونه حروم بود و هیچکس توجهی به من نداشت ..
با درد نفسم بیرون میدم که صدای مامان بلند میشه
- ارمغان ..سریع باش مادر زودتر باید برگردیم خونه..
حسابی کار دارم .
بی حرف از خیاطی بیرون میزنم و سوار تاکسی میشم ..
چشم روی هم میزارم که خنده های امیرحسام میاد جلوی چشمم .
اون خنده های آروم و مهربونش..
کجا مونده بودی امیر !؟
من بدون تو چیکار کنم آخه...
چیکار کنم ؟!
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقـَمــصور
#پارت_29🌷🌱
وارد خونه میشم و نگاهی به آدم هایی میندازم که بالای دیوار مشغول وصل کردن لامپ های رنگی بودند..
نه..
انگار که واقعا همه چیز جدی بود ..
تنها چیزی که جدی گرفته نمیشد من بودم ..
من بودم و احساساتم ..
- اگه اون حسام در به در شده دفعه قبل همه چیزو خراب نکرده بود ، ما هم مجبور نبودیم دوباره کاری کنیم .
چادرمو جمع میکنم و نگاهم رنگ درد میگیره ..
نگاهم به سمت در میره ..
کجا بود حسام ؟
مطمعن بودم نمیزاره من دست این منصوری بی وجدان بیوفتم .
میدونست ..
میدونست ثقدر ازش میترسم...
داخل خونه میشم و با دیدن محمد و بابا سر پایین میندازم .
_ بدبختی اینه ..
دیگه نمیتونیم فامیل رو دعوت کنیم .
ابرو ریزی شد دفعه قبل..
محمد روی مبل میشینه و جدی لب میزنه .
_ من چند تا از رفیق هامو دعوت میکنم .
نگران اون نباش ..
به هر حال یه جوری شلوغش میکنیم .
اولین نفر هم پدر مادر اون حسام رو دعوت میکنیم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱