🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_117🌷
سکوت میکنه و جوابی بهم نمیده...
من هم دیگر حوصله شنیدن حرفی رو نداشتم .
بی توجه به اویی که تنها خیره نگاهم میکرد ، سمت آینه برمیگردم و خیره میشم به صورت زیبایی که حتی خودم را هم مسخ میکرد ...
اما...
ننها چیزی که حسابی توی ذوق میزد ، غمی بود که در جای به جای صورتم رسوخ پیدا کرده بود و انگار میخواست من رو زمین بزنه ...
صدای قدمهاش رو حس میکنم...
انگار قصد بیرون رفتن داشت و چه چیزی بهتر از این که بالاخره تنها میشدم و میتونستم تا ساعتها برای بخت و اقبال سیاهم گریه کنم ؟!
در رو باز میکنه ...
خودم رو سرگرم پد آرایشی میکنم که قصد داشتم با اون صورت رنگ آمیزی شدهام رو پاک کنم ..
اما...
خودم که میدونستم ، تمام هوش و حواسم پی مردی بود که مقابل در ایستاده بود..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
مثل آن جسم که از روح جدا میماند
از منِ بعد تو یک مرده بجا میماند:)
#جواد_منفرد
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_118🌷
صدای مردانش که به گوش میرسه پد آرایشی ناخودآگاه از دستم رها میشه و روی میز میفته ...
ـ نمیدونم چه فکری در مورد من میکنی ولی ...
من..
بدون هیچ نیتی جلو اومدم !
اولش که توی این مهمونی دعوت شده بودم،حتی توی ذهنم خطور نمیکرد که بخواد همچین اتفاقی بیفته...
اصلاً ...
اصلاً وقتی که قصد داشتم وسط مراسم مهمونی رو ترک کنم هم نمیدونستم قراره بشینم روی صندلی که جای منصوری بود...
اما اصلاً منو لعنتی منصوری رو ندیده بودم و نمیدونستم داماد کیه ...
من تو رو ندیده بودم وقتی که میخواستم پامو بذارم بیرون صدای محمدو شنیدم که داشت از سفتهها یه حرف میزد که قرار بود...
سکوت میکنه ..
میبینم که نفسش تنگ میشه و انگار حرف زدن در این مورد برای اون هم مثل من سخته...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
مـعـشــوق دلشـكـنتــر و مــن دردپــيــشـهتر
او سنـگتر ز سنـگ و من از شيشه شيـشهتر...
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_119🌷
دستی به ته ریشش میکشه و من حتی توان نگاه کردن بهش رو هم ندارم .
- خواستم بهت کمک کنم ولی ...
نمیدونستم لیاقتت همون منصوری ِ
منتظر حرفی از سمت من نمیمونه و از اتاق بیرون میزنه .
با بیرون رفتنش ..
تنها از جا بلند میشم و به سمت حموم حرکت میکنم ..
تنها شانسی مه آورده بودم همین بود ..
حموم ...
توی اتاق بود و نیاز نبود باز هم با ادم هایی رو به رو بشم که هیچ بویی از انسانیت نبرده بودند...
بی رمق...
وارد حموم میشم و دست میبرم تا لباس منحوس رو از تن بیرون بکشم ..
انگار این لعنتی هم فاز ناسازگاری برداشته بوپ چرا که هرچی تلاش میکردم کمتر موفق میشدم بیرونش بیارم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_120🌷
اشک توی چشم هام جمع میشه و احساس میکنم تمام دنیا با من سر ِ لجبازی گرفتند ...
" حالا که فکر میکنم میبینم تو لیاقتت همون منصوریه"
نمیدونم جی میشه اما ..
گوشه لباس چنگ میزنم و از تن میکشمش ...
صدای پاره شدنش ..
روحم رو جلا میده ...
نفس برمیگرده به وجودم ...
نفس عمیقی میکشم و سر پایین میندازم ..
با اینکه خیلی زیبا بود ولی ...
خاطراتی رو توی ذهنم تداعی میکرد که ...
اب یخ رو باز میکنم ...
با حس سرمای اب ..
کل وجودم به لرزه در میاد ..
دستهام توی هم جمع میکنم و نفسم رو با لرز بیرون میدم .
_ ارمغان...
ارمغان خوبی؟
نه ..
انگار قصد نداشتند من رو به حال خودم رها کنند.
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_121🌷
بیا توجه به مامان ..
روی زمین میشینم و سرم روی زانو هام میزارم .
دست و پاهام ...
از شدت سرما میلرزه ...
نفس نفس میزنم اما ..
اصلا دلم نمیخواد عقب بکشم..
_ یاخدا..
ارمغان جواب بده ..
ترسیده بود ..
میترسید بلایی سر خودم بیارم و کاش ..
برای من هم مثل اونها کشتن خودم راحت بود تا همین حالا خودم رو خلاص کنم ..
_ یاحسین ..
محمد ...محمد
بیا خواهرت ببین چه بلایی سرش اومده ...
بی حوصله دهن باز میکنم .
+ خوبم من ..
صدای نفس راحتش رو ..
حتی از این فاصله هم حس میکنم ..
دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم ..
به سرفه می افتم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱