eitaa logo
• قَمصور •
14هزار دنبال‌کننده
214 عکس
21 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀
مشاهده در ایتا
دانلود
• قَمصور •
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 #رُمـــان‌‌قـــمصور #پارت_27🌷🌱 - عزیزم .. لطفاً صاف وایسا ، م
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 نگاهم به سمت مامان می‌ره که مشغول صحبت کردن در مورد جزئیات لباس بود ... خدا میدونست منصوری چقدر پول واریز کرده بود برای این لباس ها .. منصوری ، یک عوضی به تمام معنا بود . نگاه هایش نجس بود .. شرم میکردم حتی قبول کنم که می‌شناسمش .. چه برسه به شریک زندگی ام .. چشم هام با درد روی هم میزارم و دستم روی دیوار قرار میدم ... دو روز بود که لب به غذا نزده بودم . بودنم توی اون خونه حروم بود و هیچ‌کس توجهی به من نداشت .. با درد نفسم بیرون میدم که صدای مامان بلند میشه - ارمغان ..سریع باش مادر زودتر باید برگردیم خونه.. حسابی کار دارم . بی حرف از خیاطی بیرون میزنم و سوار تاکسی میشم .. چشم روی هم میزارم که خنده های امیرحسام میاد جلوی چشمم . اون خنده های آروم و مهربونش.. کجا مونده بودی امیر !؟ من بدون تو چیکار کنم آخه... چیکار کنم ؟! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 وارد خونه میشم و نگاهی به آدم هایی میندازم که بالای دیوار مشغول وصل کردن لامپ های رنگی بودند.. نه.. انگار که واقعا همه چیز جدی بود .. تنها چیزی که جدی گرفته نمی‌شد من بودم .. من بودم و احساساتم .. - اگه اون حسام در به در شده دفعه قبل همه چیزو خراب نکرده بود ، ما هم مجبور نبودیم دوباره کاری کنیم . چادرمو جمع میکنم و نگاهم رنگ درد میگیره .. نگاهم به سمت در میره .. کجا بود حسام ؟ مطمعن بودم نمیزاره من دست این منصوری بی وجدان بیوفتم . میدونست .. میدونست ثقدر ازش میترسم... داخل خونه میشم و با دیدن محمد و بابا سر پایین میندازم . _ بدبختی اینه .. دیگه نمیتونیم فامیل رو دعوت کنیم . ابرو ریزی شد دفعه قبل.. محمد روی مبل میشینه و جدی لب میزنه . _ من چند تا از رفیق هامو دعوت میکنم . نگران اون نباش .. به هر حال یه جوری شلوغش میکنیم . اولین نفر هم پدر مادر اون حسام رو دعوت میکنیم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
سلام جانم 🙋‍♀🥰.. به درخواست مکرر شما vip رمان قمصور شروع شده ... - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید .
6037997148598346
اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا فردا عصر بازه قشنگام 🌷😍
• قَمصور •
🌷🍃🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱🌷🌱 🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱 🌷🌱 🌷 #رُمـــان‌‌قَمــصور #پارت_1🌷🌱 صدای مضطرب بابا بلند میشه! _ بخون خطبه ع
سلام به عزیزای دلم 😌🖐 خوش اومدید به چنل خودتون... شما دارید خاص ترین رمان رو می‌خونید که لحظه به لحظه اش هیجانه👀😻 بزن روی پیوستن و پارت اول رمان رو بخون🤌🤫
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 چشم هام سیاهی می‌ره و وحشت زده خیره میشم به محمد.. چه داشت می‌گفت ؟ دستهایم شروع به لرزیدن می‌کنن و من حتی توان مخالفت هم نداشتم . با که مخالفت کنم ؟ آنهایی که هر لحظه منتظر این بودند که به سراغ جسم بی جانم بیان و زیر مشت و لگد هاشون بگیرن منو.. ؟ بی حرف چادرم رو از سر برمیدارم و به سمت اتاقم میرم .. نگاهی به اطراف میندازم و مستقیم به سمت سجاده کوچکم میرم . برمیدارمش و روی زمین پهنش میکنم .. نگاهی بهش میندازم و سر روی مُهر می‌زارم . دلم گرفته بود.. از تمام آدم های این دنیا دلم گرفته بود و به چه کسی میتونستم گله کنم ؟! جانم نبود .. امیر ..امیرحسام .. همانی که قرار بود من رو از این منجلاب نجات بده .. حالا همچون سایه ای دور افتاده بود .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
به درخواست مکرر شما vip رمان قمصور شروع شده ... - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید . 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
_
مگر دُشمن کُند اینها که من با جان خود کردم🌱✨
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 قطره اشکی روی گونه ام فرود میاد و روی سجاده ام میشینه .. چهره منصوری جلوی چشم هام میاد و درد هام وسعت میگیره .. حالم خوب نبود .. به هیچ وجه رمق و توان نداشتم و نمیدونستم باید چیکار کنم هر چه بیشتر دست و پا میزدم کمتر نجات پیدا میکردم .. سر از سجاده بلند میکشم و نگاهم به سمت قرآن کوچک گوشه سجاده می‌ره .. دستهای لرزونم رو به سمتش میبرم و بلندش میکنم یادگار حسام بود .. از کربلا آورده بود .. « اینو .. مخصوص خودت آوردم ارمغان .. اصلا ...اونجا که بودم ..دلم بدجوری بی قراری میکرد که تو هم باشی .. ان شاالله شرایط درست بشه و دفعه بعد بتونیم با هم دیگه بیایم حرم » قرآن روی قلبم میزارم و صدای گریه ام بلند میشه . کجا مونده بودی حسام ؟ تو قول داده بودی به من مرد مومن .. تو ..همیشه به من میگفتی یک مرد ، قولش قوله .. پس چی شده بود ؟! کجا مونده بودی که به دادم نمی رسیدی . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
بسم الله الرحمن الرحیم 🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 دستی به صورتم میکشم و از جا بلند میشم .. نگاهم به سمت تخت می‌ره و با دیدن پلاستیک های روی تخت متعجب به سمتشون میرم .. نگاهی به داخلش میندازم و با دیدن لباس های داخلش کل‌وحودم به لرزه در میاد .. میزنم زیر گریه و روی زمین می‌شینم . داشتم میمردم .. هدف منصوری بی وجدان ... با آن پسر عقب مونده اش از همین حالا معلوم بود . میدونستم .. از همه چیز خبر داشتم و کاش میمردم و تن به ازدواج با این مرد نمی‌دادم .. بخدا قسم اگر از عذاب بعد از مرگ نمی ترسیدم . جان خودم رو میگرفتم .. میگرفتم تا مجبور به تحملش نباشم .. با درد سر روی تخت میزارم و نفس عمیقی میکشم . حالا تهوع امانم رو بریده بود . با حس بالا زدن اسید معده ام .. وحشت زده دست روی دهنم می‌زارم و به سرعت از اتاق بیرون میزنم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱