eitaa logo
• قَمصور •
13.7هزار دنبال‌کننده
214 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دستی به چشم‌های خسته‌م می‌کشم و از جا بلند میشم.. گیج و منگ نگاهی به اطراف می‌ندازم و اولین چیزی که نظرم رو جلب می‌کنه ساعت دیواریه ... ساعتی که شش و ده دقیقه رو نشون می‌ده ، باعث میشه از جا بلند بشم و نگاهی به ته سیگاره‌های روی زمین بندازم... عصبی دستی پشت گردنم بکشم و نفسم رو با درد بیرون بدم ... حتی نمی‌دونستم چند ساعت به خواب رفتم اما... از سردردی که گرفته بودم مشخص بود بیشتر از دو ساعت نیست... به سمت بالکن میرم و بازش می‌کنم... باز هم .. همون چشم های قرمز و عصبی مقابل چشم هام رنگ میگیره .. کلافه و بی رمق .. نفسم رو با درد بیرون بدم و خیره بشم به مقابلم.. باید تا قبل از اومدن ِباریستا های پریسا، گند و کثافت های اینجا رو جمع میکردم ... به سمت جارو اخر تراس میرم و از روی زمین برش میذارم ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 " ارمغان " روی تخت میشینم و از درد ... چشم هام روی هم فشار میدم . کل وجودم تیر میکشید .. نفسم .. نفسم بالا نمی اومد و از الان میدونستم مریض شدم .. دست روی گلو ام میزارم و صدای سرفه ام که بلند میشه ... بی جان روی تخت فرود میام .. چی به سرم اومده بود خدایا ! زندگی .. قصد داشت کدوم قسمتش رو بهم نشون بده که اینجوری بی رحمانه اذیتم میکرد ؟ اصلا .. اصلا منصوری چجوری از پای سفره عقد بلند شده بود وقتی برای به عقد من در اومدن، دوبار مراسم چیده بود؟ یعنی زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا من حالا زنِ نویان پاکزاد باشم؟ سرفه های خشکم .. گلو ام رو به درد میاره .. دست روی گلو ام میزارم و محکم فشار میدم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای ِ در.. ناخودآگاه سرم رو به سمت در میچرخونم... با دیدن مامان چشم روی هم میزارم تا از شر صحبت هاش ازاد بشم .. _ فردا شب پسره با خانواده اش میاد.. ناخودآگاه سرم رپ به سمت مامان میچرخونم و پوزخندی روی لب هام شکل میگیره. + پسره؟ یکم زشت نیست اسمِ دامادت رو نمیدونی ؟ بهت زده دست روی دهنش می‌زاره و خیره میشه به صوزتم _ کی وقت کردی انقد تلخ بشی ارمغان؟ من تورو اینجوری بزرگ کردم ؟ پوزخندی میزنم + همون وقتی که ذره ای ارزش برای روحم قائل نشدین .. سکوت میکنه و کنار دستم میشینه . _ چیکار میتونیم بکنیم الان مامان جان؟ بخدا که مرد ِ تو خیلی بهتر از باباته .. من .. باورم نمیشد دیشب بزاره بمونی . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
عزیزای دلم .. به علت اختلاف 100 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 92 هزار تومن افزایش پیدا می‌کنه .. امااااا. یک فرصت استثنایی برای شما .. تا ساعت 12 شب با مبلغ 85 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈 ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای 25 الی 35 پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 از وحشت و نگرانی .. چشم هام با وحشت روی هم قرار میگیره... + تمومش کن مامان. ادامه میده _ زندگیتو بساز قربونت برم . شوهرت هم بر و رو داره و هم وضع مالی اش خوبه.. بخدا که بچسب به زندگی ات تا عاشقش کنی .. اگه ... اگه الان عاشقت نشده باشه البته.. اخه نبودی ارمغان .. دیشب که حالت بد شده بود یه جوری نگاهت میکرد ... اب دهنم رو باز هم قورت میدم که به سرفه می افتم.. پشت سر هم سرفه می کنم و هر چی تلاش کرده بودم تا سرما خوردگی ام رو پنهون کنم ، همه اش به باد میره . _سرما خوردی ارمغان ؟ چقدر بهت گفتم نرو حموم دیشب.. تنت میلرزید.. وایسا برم برات دارو بیارم تا از این بدتر نشدی ... از اتاق بیرون میزنه و من پتو روی سرم میکشم.. چی میشد اگه چند ساعت ..فقط چند ساعت منو به حال خودم می گذاشتند؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 "نویان " دستی به پشت گردنم میکشم و کلافه نفسم بیرون میدم با چه رویی میرفتم داخل ؟ اصلا .. اصلا به مامان بابا چی میگفتم ؟ کلافه .. توی پیشونی ام میکوبم و حرصی در رو با کلید باز میکنم ... داخل می‌شم و نگاهی به اطراف می‌اندازم مثل همیشه کسی خونه نبود .. کلافه به سمت اتاقم میرم .. نگاهی به ته ریش بهم ریخته ام میندازم . چقدر عصبی میشدم با دیدنش .. بی حوصله شماره مامان رو میگیرم و منتظر میمونم خواب بده .. - جانم عزیزم ! نفس عمیقی میکشم و روی تخت می‌شینم + کجایی مامان ؟ صدای آهنگ ... زودتر از صدای خودش به گوشم میرسه . - من اومدم آرایشگاه صحرا خانم .. اگه غذا میخ.. کلافه شقیقه هام رو فشار میدم و بی حوصله جواب میدم + گفتم کجایی مامان . نگفتم ناهار می‌خوام یا گرسنه ام هست . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 از حجم عصبانیتی که دارم جا میخوره . حق داشت .. توی خونه ما طبیعی بود هیچکس خونه نباشه و حالا .. کلافه دستی به موهام میکشم و مستاصل لب می‌زنم... + بیا خونه .. کار دارم باهات . مکث می‌کنه . صدای آرامش به گوشم می‌رسه - الان میام . تماس قطع میکنم و چشم هام رو به هم فشار میدم به این امید که خواب برم ... تصویر اون چشم ها... اون صورت سفید آرایش شده . اون اندام ریز نقش و حتی اون دست های ظریف ... هیچ کدوم از جلوی چشم هام کنار نمی‌رفت ‌. از جا بلند میشم و به سمت حموم میرم . شیر آبِ یخ رو باز میکنم و سر زیر دوش میگیرم .. با حس سرما ... کل وجودم یخ میزنه.. مغزم قفل می‌کنه و منم دنبال همینم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 - یاخدا... این چه وضعیه ... گیج سر بالا میارم و با دیدن مامان .. بی حس نگاهش میکنم . به صورتش میکوبه و ترسیده نگاهم می‌کنه . - این چه وضعیه برای خودت درست کردی . اون حرف میزنه و من حتی نمی‌دونم چقدر گذشته که وسط حموم و با لباس های خیس ایستادم . بی حرف بیرون میام و لباسم رو از تن میکشم . نگاهم به بازو های برجسته و سینه ستبرم میشینه . مامان حوله روی موهام قرار میده و مشغول خشک کردنش میشه . - چی شده نویان ؟ این چه بلایی هست سر خودت آوردی ؟ بی رمق .. نفس عمیقی میکشم .. مامان ترسیده نگاهم می‌کنه و سر جلو میاره . - گرفتن تون؟ پوزخندی میزنم . حوله رو از دستش میگیرم و لب میزنم . + زن عقد کردم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دست مامان توی هوا خشک میشه . بهت زده بهم خیره میشه .. ابرو هاش بالا میاره و نگاهش روی صورتم میشینه . - شوخی می‌کنی ؟ سری به نشونه منفی تکون میدم و مشغول خشک کردن موهام میشم . نگاهم .. با سمت نقش و نگار روی قفسه سینه ام می‌ره . درست جایی سمتِ چپ سینه ام . مامان همونجا ایستاده و انگار هرچی بیشتر تلاش می‌کنه بفهمه کمتر متوجه میشه . - نویان ... متوجهی چی میگی ؟ عصبی سمتش برمیگردم + اره مادر من .. اره . کامل متوجه ام. دختره رو عقد کردم و الان هم باید تکلیف این قضیه مشخص بشه . شب میریم خونه شون . مامان .. دست روی دیوار میزاره و صدای نفس کشیده اش بلند میشه . - یاخدا .. چی داره میگه این پسر ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 در کشو رو باز میکنم و تی شرتی بیرون میکشم . تن میزنم و جدی خیره میشم به مامان . + همون که شنیدی مامان . دیشب یه دختره رو عقد کردم .. امشب هم قراره بریم حرف هامون بزنیم . مامان چشم هایش سیاهی می‌ره . دست روی سرش می‌زاره و لب میزنه . - بسم ال.. روی زمین فرود میاد و من بهت زده به سمتش میرم . دست روی صورتش می‌زارم و ترسیده خیره میشم به رنگ پریده اش . به سرعت بلند میشم و به سمت آشپزخونه میرم ... لیوان آبی برمیدارم و چند تا قند توی لیوان میندازم . به سرعت داخل اتاق میرم و لیوان مقابل دهنش میگیرم . تکونش میدم و چند قطره آب .. روی صورتش میریزم . آب قند بین لب های نیم بازش میزارم و سعی میکنم به خوردش بدم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱