🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_138🌷
دست مامان توی هوا خشک میشه .
بهت زده بهم خیره میشه ..
ابرو هاش بالا میاره و نگاهش روی صورتم میشینه .
- شوخی میکنی ؟
سری به نشونه منفی تکون میدم و مشغول خشک کردن موهام میشم .
نگاهم ..
با سمت نقش و نگار روی قفسه سینه ام میره .
درست جایی سمتِ چپ سینه ام .
مامان همونجا ایستاده و انگار هرچی بیشتر تلاش میکنه بفهمه کمتر متوجه میشه .
- نویان ...
متوجهی چی میگی ؟
عصبی سمتش برمیگردم
+ اره مادر من ..
اره .
کامل متوجه ام.
دختره رو عقد کردم و الان هم باید تکلیف این قضیه مشخص بشه .
شب میریم خونه شون .
مامان ..
دست روی دیوار میزاره و صدای نفس کشیده اش بلند میشه .
- یاخدا ..
چی داره میگه این پسر !
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_139🌷
در کشو رو باز میکنم و تی شرتی بیرون میکشم .
تن میزنم و جدی خیره میشم به مامان .
+ همون که شنیدی مامان .
دیشب یه دختره رو عقد کردم ..
امشب هم قراره بریم حرف هامون بزنیم .
مامان چشم هایش سیاهی میره .
دست روی سرش میزاره و لب میزنه .
- بسم ال..
روی زمین فرود میاد و من بهت زده به سمتش میرم .
دست روی صورتش میزارم و ترسیده خیره میشم به رنگ پریده اش .
به سرعت بلند میشم و به سمت آشپزخونه میرم ...
لیوان آبی برمیدارم و چند تا قند توی لیوان میندازم .
به سرعت داخل اتاق میرم و لیوان مقابل دهنش میگیرم .
تکونش میدم و چند قطره آب ..
روی صورتش میریزم .
آب قند بین لب های نیم بازش میزارم و سعی میکنم به خوردش بدم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_140🌷
« نویان »
صدای عصبی بابا ..
باعث میشه کلافه دست روی شقیقه هام قرار بدم .
نفسم رو کلافه رها میکنم .
چشم میچرخونم و نگاهی به مامان میندازم که با پارچه کوچک دستش ..
اشک هایش رو پاک میکرد .
آنها از کارم شاکی بودند و من حساب میکردم چقدر دیگه میتونم ببینمش ..
نگاهی به ساعت دستم میندازم و از جا بلند میشم
- من فقط اومدم بگم که ..
کاری بوده که شده !
شما هم اگه قصدِ جبران کردن دارید توی عروسی ام جبران کنید .
امشب هم باید بریم خونه شون .
بابا از جا بلند میشه و با عصبانیت خیره میشه به صورتم ..
- میفهمی چی میگی احمققق؟
دختره رو عقد کردی بدون پدر مادرت بعد ما بریم اونجا بگیم خرِکی هستیم ؟
اصلا این خانواده دیگه کی بودند که دخترشون رو اینجوری به تو بی عرضه دادن !
بی حرف نگاهش میکنم .
دستم توی جیبم مشت میشه و دندون روی هم میسابم تا سکوت کنم .
میخواستمش ..
باید با خودم می اوردمش .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_140🌷
« نویان »
صدای عصبی بابا ..
باعث میشه کلافه دست روی شقیقه هام قرار بدم .
نفسم رو کلافه رها میکنم .
چشم میچرخونم و نگاهی به مامان میندازم که با پارچه کوچک دستش ..
اشک هایش رو پاک میکرد .
آنها از کارم شاکی بودند و من حساب میکردم چقدر دیگه میتونم ببینمش ..
نگاهی به ساعت دستم میندازم و از جا بلند میشم
- من فقط اومدم بگم که ..
کاری بوده که شده !
شما هم اگه قصدِ جبران کردن دارید توی عروسی ام جبران کنید .
امشب هم باید بریم خونه شون .
بابا از جا بلند میشه و با عصبانیت خیره میشه به صورتم ..
- میفهمی چی میگی احمققق؟
دختره رو عقد کردی بدون پدر مادرت بعد ما بریم اونجا بگیم خرِکی هستیم ؟
اصلا این خانواده دیگه کی بودند که دخترشون رو اینجوری به تو بی عرضه دادن !
بی حرف نگاهش میکنم .
دستم توی جیبم مشت میشه و دندون روی هم میسابم تا سکوت کنم .
میخواستمش ..
باید با خودم می اوردمش .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱