eitaa logo
• قَمصور •
13.7هزار دنبال‌کننده
214 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دست مامان توی هوا خشک میشه . بهت زده بهم خیره میشه .. ابرو هاش بالا میاره و نگاهش روی صورتم میشینه . - شوخی می‌کنی ؟ سری به نشونه منفی تکون میدم و مشغول خشک کردن موهام میشم . نگاهم .. با سمت نقش و نگار روی قفسه سینه ام می‌ره . درست جایی سمتِ چپ سینه ام . مامان همونجا ایستاده و انگار هرچی بیشتر تلاش می‌کنه بفهمه کمتر متوجه میشه . - نویان ... متوجهی چی میگی ؟ عصبی سمتش برمیگردم + اره مادر من .. اره . کامل متوجه ام. دختره رو عقد کردم و الان هم باید تکلیف این قضیه مشخص بشه . شب میریم خونه شون . مامان .. دست روی دیوار میزاره و صدای نفس کشیده اش بلند میشه . - یاخدا .. چی داره میگه این پسر ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 در کشو رو باز میکنم و تی شرتی بیرون میکشم . تن میزنم و جدی خیره میشم به مامان . + همون که شنیدی مامان . دیشب یه دختره رو عقد کردم .. امشب هم قراره بریم حرف هامون بزنیم . مامان چشم هایش سیاهی می‌ره . دست روی سرش می‌زاره و لب میزنه . - بسم ال.. روی زمین فرود میاد و من بهت زده به سمتش میرم . دست روی صورتش می‌زارم و ترسیده خیره میشم به رنگ پریده اش . به سرعت بلند میشم و به سمت آشپزخونه میرم ... لیوان آبی برمیدارم و چند تا قند توی لیوان میندازم . به سرعت داخل اتاق میرم و لیوان مقابل دهنش میگیرم . تکونش میدم و چند قطره آب .. روی صورتش میریزم . آب قند بین لب های نیم بازش میزارم و سعی میکنم به خوردش بدم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌کشم هر دم نفس من در هوایت بیشتر دوستت دارم کمی ، از بی نهایت بیشتر...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 « نویان » صدای عصبی بابا .. باعث میشه کلافه دست روی شقیقه هام قرار بدم . نفسم رو کلافه رها میکنم . چشم میچرخونم و نگاهی به مامان میندازم که با پارچه کوچک دستش .. اشک هایش رو پاک میکرد . آنها از کارم شاکی بودند و من حساب میکردم چقدر دیگه میتونم ببینمش .. نگاهی به ساعت دستم میندازم و از جا بلند میشم - من فقط اومدم بگم که .. کاری بوده که شده ! شما هم اگه قصدِ جبران کردن دارید توی عروسی ام جبران کنید . امشب هم باید بریم خونه شون . بابا از جا بلند میشه و با عصبانیت خیره میشه به صورتم .. - میفهمی چی میگی احمققق؟ دختره رو عقد کردی بدون پدر مادرت بعد ما بریم اونجا بگیم خرِ‌کی هستیم ؟ اصلا این خانواده دیگه کی بودند که دخترشون رو اینجوری به تو بی عرضه دادن ! بی حرف نگاهش میکنم . دستم توی جیبم مشت میشه و دندون روی هم میسابم تا سکوت کنم . میخواستمش .. باید با خودم می اوردمش . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 « نویان » صدای عصبی بابا .. باعث میشه کلافه دست روی شقیقه هام قرار بدم . نفسم رو کلافه رها میکنم . چشم میچرخونم و نگاهی به مامان میندازم که با پارچه کوچک دستش .. اشک هایش رو پاک میکرد . آنها از کارم شاکی بودند و من حساب میکردم چقدر دیگه میتونم ببینمش .. نگاهی به ساعت دستم میندازم و از جا بلند میشم - من فقط اومدم بگم که .. کاری بوده که شده ! شما هم اگه قصدِ جبران کردن دارید توی عروسی ام جبران کنید . امشب هم باید بریم خونه شون . بابا از جا بلند میشه و با عصبانیت خیره میشه به صورتم .. - میفهمی چی میگی احمققق؟ دختره رو عقد کردی بدون پدر مادرت بعد ما بریم اونجا بگیم خرِ‌کی هستیم ؟ اصلا این خانواده دیگه کی بودند که دخترشون رو اینجوری به تو بی عرضه دادن ! بی حرف نگاهش میکنم . دستم توی جیبم مشت میشه و دندون روی هم میسابم تا سکوت کنم . میخواستمش .. باید با خودم می اوردمش . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
در تماشای تو قانع نشوم من به دو چشم همه چشمان جهان گو به سـرم بشتابند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا