eitaa logo
• قَمصور •
13.7هزار دنبال‌کننده
214 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 "نویان " دستی به پشت گردنم میکشم و کلافه نفسم بیرون میدم با چه رویی میرفتم داخل ؟ اصلا .. اصلا به مامان بابا چی میگفتم ؟ کلافه .. توی پیشونی ام میکوبم و حرصی در رو با کلید باز میکنم ... داخل می‌شم و نگاهی به اطراف می‌اندازم مثل همیشه کسی خونه نبود .. کلافه به سمت اتاقم میرم .. نگاهی به ته ریش بهم ریخته ام میندازم . چقدر عصبی میشدم با دیدنش .. بی حوصله شماره مامان رو میگیرم و منتظر میمونم خواب بده .. - جانم عزیزم ! نفس عمیقی میکشم و روی تخت می‌شینم + کجایی مامان ؟ صدای آهنگ ... زودتر از صدای خودش به گوشم میرسه . - من اومدم آرایشگاه صحرا خانم .. اگه غذا میخ.. کلافه شقیقه هام رو فشار میدم و بی حوصله جواب میدم + گفتم کجایی مامان . نگفتم ناهار می‌خوام یا گرسنه ام هست . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 از حجم عصبانیتی که دارم جا میخوره . حق داشت .. توی خونه ما طبیعی بود هیچکس خونه نباشه و حالا .. کلافه دستی به موهام میکشم و مستاصل لب می‌زنم... + بیا خونه .. کار دارم باهات . مکث می‌کنه . صدای آرامش به گوشم می‌رسه - الان میام . تماس قطع میکنم و چشم هام رو به هم فشار میدم به این امید که خواب برم ... تصویر اون چشم ها... اون صورت سفید آرایش شده . اون اندام ریز نقش و حتی اون دست های ظریف ... هیچ کدوم از جلوی چشم هام کنار نمی‌رفت ‌. از جا بلند میشم و به سمت حموم میرم . شیر آبِ یخ رو باز میکنم و سر زیر دوش میگیرم .. با حس سرما ... کل وجودم یخ میزنه.. مغزم قفل می‌کنه و منم دنبال همینم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 - یاخدا... این چه وضعیه ... گیج سر بالا میارم و با دیدن مامان .. بی حس نگاهش میکنم . به صورتش میکوبه و ترسیده نگاهم می‌کنه . - این چه وضعیه برای خودت درست کردی . اون حرف میزنه و من حتی نمی‌دونم چقدر گذشته که وسط حموم و با لباس های خیس ایستادم . بی حرف بیرون میام و لباسم رو از تن میکشم . نگاهم به بازو های برجسته و سینه ستبرم میشینه . مامان حوله روی موهام قرار میده و مشغول خشک کردنش میشه . - چی شده نویان ؟ این چه بلایی هست سر خودت آوردی ؟ بی رمق .. نفس عمیقی میکشم .. مامان ترسیده نگاهم می‌کنه و سر جلو میاره . - گرفتن تون؟ پوزخندی میزنم . حوله رو از دستش میگیرم و لب میزنم . + زن عقد کردم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دست مامان توی هوا خشک میشه . بهت زده بهم خیره میشه .. ابرو هاش بالا میاره و نگاهش روی صورتم میشینه . - شوخی می‌کنی ؟ سری به نشونه منفی تکون میدم و مشغول خشک کردن موهام میشم . نگاهم .. با سمت نقش و نگار روی قفسه سینه ام می‌ره . درست جایی سمتِ چپ سینه ام . مامان همونجا ایستاده و انگار هرچی بیشتر تلاش می‌کنه بفهمه کمتر متوجه میشه . - نویان ... متوجهی چی میگی ؟ عصبی سمتش برمیگردم + اره مادر من .. اره . کامل متوجه ام. دختره رو عقد کردم و الان هم باید تکلیف این قضیه مشخص بشه . شب میریم خونه شون . مامان .. دست روی دیوار میزاره و صدای نفس کشیده اش بلند میشه . - یاخدا .. چی داره میگه این پسر ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 در کشو رو باز میکنم و تی شرتی بیرون میکشم . تن میزنم و جدی خیره میشم به مامان . + همون که شنیدی مامان . دیشب یه دختره رو عقد کردم .. امشب هم قراره بریم حرف هامون بزنیم . مامان چشم هایش سیاهی می‌ره . دست روی سرش می‌زاره و لب میزنه . - بسم ال.. روی زمین فرود میاد و من بهت زده به سمتش میرم . دست روی صورتش می‌زارم و ترسیده خیره میشم به رنگ پریده اش . به سرعت بلند میشم و به سمت آشپزخونه میرم ... لیوان آبی برمیدارم و چند تا قند توی لیوان میندازم . به سرعت داخل اتاق میرم و لیوان مقابل دهنش میگیرم . تکونش میدم و چند قطره آب .. روی صورتش میریزم . آب قند بین لب های نیم بازش میزارم و سعی میکنم به خوردش بدم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌کشم هر دم نفس من در هوایت بیشتر دوستت دارم کمی ، از بی نهایت بیشتر...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 « نویان » صدای عصبی بابا .. باعث میشه کلافه دست روی شقیقه هام قرار بدم . نفسم رو کلافه رها میکنم . چشم میچرخونم و نگاهی به مامان میندازم که با پارچه کوچک دستش .. اشک هایش رو پاک میکرد . آنها از کارم شاکی بودند و من حساب میکردم چقدر دیگه میتونم ببینمش .. نگاهی به ساعت دستم میندازم و از جا بلند میشم - من فقط اومدم بگم که .. کاری بوده که شده ! شما هم اگه قصدِ جبران کردن دارید توی عروسی ام جبران کنید . امشب هم باید بریم خونه شون . بابا از جا بلند میشه و با عصبانیت خیره میشه به صورتم .. - میفهمی چی میگی احمققق؟ دختره رو عقد کردی بدون پدر مادرت بعد ما بریم اونجا بگیم خرِ‌کی هستیم ؟ اصلا این خانواده دیگه کی بودند که دخترشون رو اینجوری به تو بی عرضه دادن ! بی حرف نگاهش میکنم . دستم توی جیبم مشت میشه و دندون روی هم میسابم تا سکوت کنم . میخواستمش .. باید با خودم می اوردمش . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱