🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_145🌷
مقابل خونه می ایستم و اولین چیزی که میبینم ماشین بابا هست که چراغ میزنه ..
از ماشین پیاده میشم و به سمتشون میرم که مامان از ماشین پیاده میشه .
با دیدن لباس های مشکی تنش ..
ابرو هام در هم میره ..
با جدیت خیره میشم بهش و لب میزنم
+ این چیه پوشیدی ؟
اونقدر گریه کرده بود که چشمهایش قرمز شده بود ..
- مشکلش چیه؟
نیشخندی میزنم.
+ میخواستی بری ختم خبر نداشتیم ؟
چشم در حدقه میچرخونه و بغض سر راه گلو اش گیر میکنه .
- بهتر هم نیست..
دیوونه میشم .
کلافه و با صدایی که بالا رفته بود جواب میدم
+ تمومش کن مامان .
بخدا ببینم با اون دختر بد رفتاری میکنی دیگه منم نداری ...
بی حوصله ..
ازشون فاصله میگیرم و شیرینی و گل رو از ماشین بیرون میارم .
به سمت خونه میرم و زنگ رو میفشارم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_146🌷
در باز میشه و من داخل میرم .
نگاهی به حیاط بزرگ خونشون میندازم و قسم میخورم که بعد از بردن ارمغان دیگه پام رو هم اینجا نزارم .
در باز میشه و با دیدن محمد ابروهام در هم میره.
به عقب برمیگردم با دیدن مامان و بابا که پشت سرم بودن میایستم تا از من جلو بزنن ..
مامان و بابا جلو میرن و مشغول حال و احوال میشن و من تنها چشممیچرخونم تا ارمغان رو ببینم .
کجا بود پس ؟
ته قلبم فشرده میشه .
قدمی به سمت جلو برمیدارم و میبینم که مامان و بابا ارمغان و برادرش مقابل در ایستاده اند...
قدمی به سمت جلو برمیدارم و بی توجه به جمعیت داخل میرم ..
با دیدن ارمغان که چادر سفید روی سرش انداخته بود و سرش پایین بود نفس راحتی میکشم ...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
عزیزای دلم ..
به علت اختلاف 200 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 102 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا.
یک فرصت استثنایی برای شما ..
تا ساعت 12 شب با مبلغ 90 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای 25 الی 35 پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_147🌷
حالا همه برگشته بودند و به ما خیره بودند..
سر ارمغان بالا میاد و با دیدن چشم های سرخ و گونه های قرمزش همونجا وا میرم ..
با دیدن من مقابلش ..
باز هم سر پایین میندازه و من بی اهمیت جلو میرم
+ ارمغان ؟
سکوت میکنه ..
عصبی میشم ..عصبی و کلافه .
کافی بود کسی اذیتش کرده باشه تا همینجا آشوبی بپا کنم اون سرش نا پیدا ...
سر پایین میندازم .
گوشه چادرش رو بین دستهایم میگیرم و لب میزنم
+ با توام ارمغان .
کسی اذیتت کرده؟
لرزش دست هاش...
دیوانه ام میکنه .
-ن..نه !
نفس عمیقی که میکشم رو حتی اون هم حس میکنه ..
با خیال راحت عقب میکشم .
گل رو به سمتش میگیرم ..
دستش جلو میاد و من باز هم نگاهم به سمت دستهاش میره و تازه میفهمم حتی من برای این دختر حلقه ام نخریده بودم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_148🌷
دلم میخواست دست جلو ببرم و تک تک انگشت هایش رو نوازش کنم...
چیکار کرده بود با من که روزی یک رنگ دختر انتخاب میکردم؟
بدون اینکه نگاهم کنه ..
بدون هیچ عشوه ای ..
بدون هیچ نگاه عاشقانه و نزدیکی ..
تنها..
با یک چادر سفید و نگاهی که بین جمعیت دو دو میزد ..
قدمی عقب برمیدارم و به سمت عقب برمیگردم .
با دیدن نگاه متعجب همه ..
بی حرف گوشه ای می ایستم و دستی به موهام میکشم .
من برای این خانواده ذره ای ارزش قائل نبودم .
همه کسم بود محمد ..
ولی ..
بخدا اگر الان ارمغان پیشش نبود تا میتونستم به حسابش میرسیدم .
نگاه مامان روی ارمغان میشینه و میبینم که ابرو هاش بالا میره ..
حق داشت ..
باورش نمیشد ...اون سلیقه من رو دیده بود و میدونستم با چه مدل آدمهایی رفت و آمد میکنم.
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
عزیزای دلم ..
به علت اختلاف 200 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 102 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا.
یک فرصت استثنایی برای شما ..
تا ساعت 12 شب با مبلغ 90 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای 25 الی 35 پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
هدایت شده از گسترده الی
یه شب وقتی مشغول خوندن نماز بودم، دانیال اومد و چادرم رو بوسید و گفت:
_شاید امشب شب آخر عمرم باشه. انصاف نیست شوهرت ناکام بمیره و پای همون سجاده قسمم داد که برای اولین بار توی اتاقم راهش بدم...
نویسنده: این داستان رو از لابهلای پروندههای عمویِ روانپزشکم پیدا کردم و با جزئیات کامل قسمتهای عاشقانه نوشتمش. داستان واقعی پسر بیقید و بند و ثروتمندی به اسم دانیال و همسر اجباریش حورا تو اینستا ترکوند. حیفم اومد اینجا براتون نذارمش.
ادامه داستان👇
https://eitaa.com/joinchat/4119594562C56960ca905
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_149🌷
مامان قدمی به سمت جلو برمیداره و مقابل ارمغان میایسته..
ابرو هام در هم میره ..
اصلاً دلم نمیخواست چیزی بهش بگم که ناراحت بشه..
- سلام عزیزم خوبی ؟
سر ارمغان بالا میاد و متعجب خیره میشه به صورت مامان دیدن گونههای قرمز شدهاش باز هم عصبانیت به سراغم میاد افه دستی به موهام میکشم و نفسم رو با درد بیرون میدم
بابا ..
مشغول صحبت با پدر ارمغان میشه و من هم که ن هم که خیالم از بابت ارمغان راحت شده بود بی حرف روی مبل میشینم..
زل میزنم به زمین و دستی به گردنم میکشم .
میخواستم هر جور شده امشب ارمغان رو با خودم همراه کنم ..
- خب آقا نویان ..
به پدرت شروط رو گفتی ؟
سر بالا میارم و متعجب خیره میشم به پدر ارمغان .
در مورد چی حرف میزد .
متعجب لب میزنم .
+ ببخشید ..
متوجه نشدم . کدوم شرط ؟
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱