هدایت شده از گسترده الی
یه شب وقتی مشغول خوندن نماز بودم، دانیال اومد و چادرم رو بوسید و گفت:
_شاید امشب شب آخر عمرم باشه. انصاف نیست شوهرت ناکام بمیره و پای همون سجاده قسمم داد که برای اولین بار توی اتاقم راهش بدم...
نویسنده: این داستان رو از لابهلای پروندههای عمویِ روانپزشکم پیدا کردم و با جزئیات کامل قسمتهای عاشقانه نوشتمش. داستان واقعی پسر بیقید و بند و ثروتمندی به اسم دانیال و همسر اجباریش حورا تو اینستا ترکوند. حیفم اومد اینجا براتون نذارمش.
ادامه داستان👇
https://eitaa.com/joinchat/4119594562C56960ca905
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_149🌷
مامان قدمی به سمت جلو برمیداره و مقابل ارمغان میایسته..
ابرو هام در هم میره ..
اصلاً دلم نمیخواست چیزی بهش بگم که ناراحت بشه..
- سلام عزیزم خوبی ؟
سر ارمغان بالا میاد و متعجب خیره میشه به صورت مامان دیدن گونههای قرمز شدهاش باز هم عصبانیت به سراغم میاد افه دستی به موهام میکشم و نفسم رو با درد بیرون میدم
بابا ..
مشغول صحبت با پدر ارمغان میشه و من هم که ن هم که خیالم از بابت ارمغان راحت شده بود بی حرف روی مبل میشینم..
زل میزنم به زمین و دستی به گردنم میکشم .
میخواستم هر جور شده امشب ارمغان رو با خودم همراه کنم ..
- خب آقا نویان ..
به پدرت شروط رو گفتی ؟
سر بالا میارم و متعجب خیره میشم به پدر ارمغان .
در مورد چی حرف میزد .
متعجب لب میزنم .
+ ببخشید ..
متوجه نشدم . کدوم شرط ؟
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_150🌷
صدای پدرِ ارمغان به گوش میرسه .
- اینکه ..
ما چون خانواده ات نبود که مهریه مشخص کنیم الان قراره مشخص بشه .
و اینکه ارمغان تا عروسی همینجا میمونه .
گُر میگیرم .
جدی خیره میشم به پدر ارمغان ..
کاش ارمغان اینجا نبود ...
کاش میتونستم و دلم می اومد اذیتش کنم تا بگم مهریه رو همون دیروز حساب کردیم ..
اما ..
دلم نیومد ارمغان رو اذیت کنم .
صدام صاف میکنم و با جدیت لب میزنم
+ مورد اول که صحبت بزرگ تر ها هست و هر جور صلاح میدونید .
ولی برای اینکه ارمغان اینجا بمونه من شرمنده ام .
ما رسم داریم بعد از عقد دختر رو با خودمون ببریم ..مگه نه بابا ؟
خیره میشم توی صورتش ..
میدونستم ..
عادت داشت مقابل بقیه از پسرش دفاع کنه .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_151🌷
صدای بابا بلند میشه
- با اینکه ..
ما تا اینجای کار از چیزی اطلاع نداشتیم و این نشون از اشتباه شما میده جناب ..
وگرنه پسر ما که تجربه ای نداشته که بخواد بی اجازه دختری رو عقد کنه .
شما که بزرگ تر این دختری باید ...
نگاهم سمت ارمغان میره ..
با دیدن دست های لرزونش ..
نفسم کش میاد ..
صدای کلافه ام بلند میشه .
+ اتفاقیه افتاده .
بابا عصبی بهم خیره میشه و کلافه دستش روی پاهاش مشت میشه ..
انگار که حسابی از دستم کلافه بود و اگر میتوانست همینجا قید من رو میزد .
- ما رسم داریم دختر رو بعد از عقد با خودمون ببریم ..
میبینم که بابای ارمغان عصبی میشه و نگاه من باز هم به سمت ارمغان میره .
بی حرف سرش پایین بود و دست هاشو زیر چادرش پنهان کرده بود.
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
هدایت شده از گستردهبلک🖤
اسم من غزالِ ! زندگینامهی من روایتی واقعی از دهه ۳۰ هست! دختر زیبا و تحصیلکرده شهری بودم که اصلا با فرهنگ ایل آشنایی نداشتم! بنا به مناسبات کاری پدرم، مجبور شدم زن سلطان ایل کُرد بشم..!
روز خاستگاری، با نگاه مغرور و صدای کلفت گفت:
-موهای زیبایی داری!! تا دیروز توی شهر هرجور گشتی نوش جانت ! از فردا که زن منمیشی عین زنان ایل لباس میپوشی و مراقب رفتارت هستی! تا روی دوم منو نبینی بهش میگن روی سگ !
جسورانه به چشمان پر از ابهتش خیره شدم و گفتم:
-من همیشه باب روز میپوشم سلطان ! محض اطلاعتون از سگ هم نمیترسم!
گره اخمش رو در هم کشید با پوزخندی عصبی گفت:
-ببینیم و تعریف کنیم دختر شهری! من که میگم عین سگ از سگ میترسی!
https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گستردهبلک🖤
یعنی هرچی ارباب رعیتی خوندی بذار کنار بیا ببین چی برات آوردم🤩 رمان «غزال در عقد سلطان» به قلم حرفه ای ترین نویسنده رمانهای ارباب رعیتی که حالا اومده ایتا😍بیا بخون ببین چه شاهکاریه این رمان عضویتش به شدت محدوده جا نمونی
https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e