eitaa logo
• قَمصور •
13.6هزار دنبال‌کننده
215 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 حالا همه برگشته بودند و به ما خیره بودند.. سر ارمغان بالا میاد و با دیدن چشم های سرخ و گونه های قرمزش همونجا وا میرم .. با دیدن من مقابلش .. باز هم سر پایین میندازه و من بی اهمیت جلو میرم + ارمغان ؟ سکوت می‌کنه .. عصبی میشم ..عصبی و کلافه . کافی بود کسی اذیتش کرده باشه تا همینجا آشوبی بپا کنم اون سرش نا پیدا ... سر پایین میندازم . گوشه چادرش رو بین دستهایم میگیرم و لب میزنم + با توام ارمغان . کسی اذیتت کرده؟ لرزش دست هاش‌... دیوانه ام می‌کنه . -ن..نه ! نفس عمیقی که میکشم رو حتی اون هم حس می‌کنه .. با خیال راحت عقب میکشم . گل رو به سمتش میگیرم .. دستش جلو میاد و من باز هم نگاهم به سمت دسته‌اش می‌ره و تازه میفهمم حتی من برای این دختر حلقه ام نخریده بودم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دلم میخواست دست جلو ببرم و تک تک انگشت هایش رو نوازش کنم... چیکار کرده بود با من که روزی یک رنگ دختر انتخاب میکردم؟ بدون اینکه نگاهم کنه .. بدون هیچ عشوه ای .. بدون هیچ نگاه عاشقانه و نزدیکی .. تنها.. با یک چادر سفید و نگاهی که بین جمعیت دو دو میزد .. قدمی عقب برمیدارم و به سمت عقب برمی‌گردم . با دیدن نگاه متعجب همه .. بی حرف گوشه ای می ایستم و دستی به موهام میکشم . من برای این خانواده ذره ای ارزش قائل نبودم . همه کسم بود محمد .. ولی .. بخدا اگر الان ارمغان پیشش نبود تا می‌تونستم به حسابش می‌رسیدم . نگاه مامان روی ارمغان میشینه و میبینم که ابرو هاش بالا می‌ره .. حق داشت .. باورش نمیشد ...اون سلیقه من رو دیده بود و میدونستم با چه مدل آدم‌هایی رفت و آمد میکنم. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
عزیزای دلم .. به علت اختلاف 200 پارتی که با چنل اصلی پیدا کردیم ، امشب راس ساعت 12 شب قیمت vip به 102 هزار تومن افزایش پیدا می‌کنه .. امااااا. یک فرصت استثنایی برای شما .. تا ساعت 12 شب با مبلغ 90 هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید 🙈 ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای 25 الی 35 پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گسترده الی
یه شب وقتی مشغول خوندن نماز بودم، دانیال اومد و چادرم رو بوسید و گفت: _شاید امشب شب آخر عمرم باشه. انصاف نیست شوهرت ناکام بمیره و پای همون سجاده قسمم داد که برای اولین بار توی اتاقم راهش بدم... نویسنده: این داستان رو از لابه‌لای پرونده‌های عمویِ روانپزشکم پیدا کردم و با جزئیات کامل قسمتهای عاشقانه نوشتمش. داستان واقعی پسر بی‌قید و بند و ثروتمندی به اسم دانیال و همسر اجباریش حورا تو اینستا ترکوند‌. حیفم اومد اینجا براتون نذارمش‌. ادامه داستان👇 https://eitaa.com/joinchat/4119594562C56960ca905
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 مامان قدمی به سمت جلو برمی‌داره و مقابل ارمغان می‌ایسته.. ابرو هام در هم میره .. اصلاً دلم نمی‌خواست چیزی بهش بگم که ناراحت بشه.. - سلام عزیزم خوبی ؟ سر ارمغان بالا میاد و متعجب خیره می‌شه به صورت مامان دیدن گونه‌های قرمز شده‌اش باز هم عصبانیت به سراغم میاد افه دستی به موهام می‌کشم و نفسم رو با درد بیرون می‌دم بابا .. مشغول صحبت با پدر ارمغان میشه و من هم که ن هم که خیالم از بابت ارمغان راحت شده بود بی حرف روی مبل می‌شینم.. زل میزنم به زمین و دستی به گردنم میکشم . میخواستم هر جور شده امشب ارمغان رو با خودم همراه کنم .. - خب آقا نویان .. به پدرت شروط رو گفتی ؟ سر بالا میارم و متعجب خیره میشم به پدر ارمغان . در مورد چی حرف میزد . متعجب لب میزنم . + ببخشید .. متوجه نشدم . کدوم شرط ؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
برنمیگردی ولی من هم چنان در شعرها هی ردیفش میکنم این واژهِ برگرد را ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای پدرِ ارمغان به گوش میرسه . - اینکه .. ما چون خانواده ات نبود که مهریه مشخص کنیم الان قراره مشخص بشه . و اینکه ارمغان تا عروسی همینجا میمونه . گُر میگیرم . جدی خیره میشم به پدر ارمغان .. کاش ارمغان اینجا نبود ... کاش میتونستم و دلم می اومد اذیتش کنم تا بگم مهریه رو همون دیروز حساب کردیم .. اما .. دلم نیومد ارمغان رو اذیت کنم . صدام صاف میکنم و با جدیت لب میزنم + مورد اول که صحبت بزرگ تر ها هست و هر جور صلاح میدونید . ولی برای اینکه ارمغان اینجا بمونه من شرمنده ام . ما رسم داریم بعد از عقد دختر رو با خودمون ببریم ..مگه نه بابا ؟ خیره میشم توی صورتش .. میدونستم .. عادت داشت مقابل بقیه از پسرش دفاع کنه . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
+مانده بودم چه بگویم به تو از درد دلم اشکم از دیده روان گشت و خودت فهمیدی...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای بابا بلند میشه - با اینکه .. ما تا اینجای کار از چیزی اطلاع نداشتیم و این نشون از اشتباه شما میده جناب .. وگرنه پسر ما که تجربه ای نداشته که بخواد بی اجازه دختری رو عقد کنه . شما که بزرگ تر این دختری باید ... نگاهم سمت ارمغان می‌ره .. با دیدن دست های لرزونش .. نفسم کش میاد .. صدای کلافه ام بلند میشه . + اتفاقیه افتاده . بابا عصبی بهم خیره میشه و کلافه دستش روی پاهاش مشت میشه .. انگار که حسابی از دستم کلافه بود و اگر می‌توانست همینجا قید من رو میزد . - ما رسم داریم دختر رو بعد از عقد با خودمون ببریم .. میبینم که بابای ارمغان عصبی میشه و نگاه من باز هم به سمت ارمغان می‌ره . بی حرف سرش پایین بود و دست هاشو زیر چادرش پنهان کرده بود. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱