eitaa logo
• قَمصور •
13.6هزار دنبال‌کننده
213 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گسترده الی
یه شب وقتی مشغول خوندن نماز بودم، دانیال اومد و چادرم رو بوسید و گفت: _شاید امشب شب آخر عمرم باشه. انصاف نیست شوهرت ناکام بمیره و پای همون سجاده قسمم داد که برای اولین بار توی اتاقم راهش بدم... نویسنده: این داستان رو از لابه‌لای پرونده‌های عمویِ روانپزشکم پیدا کردم و با جزئیات کامل قسمتهای عاشقانه نوشتمش. داستان واقعی پسر بی‌قید و بند و ثروتمندی به اسم دانیال و همسر اجباریش حورا تو اینستا ترکوند‌. حیفم اومد اینجا براتون نذارمش‌. ادامه داستان👇 https://eitaa.com/joinchat/4119594562C56960ca905
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 مامان قدمی به سمت جلو برمی‌داره و مقابل ارمغان می‌ایسته.. ابرو هام در هم میره .. اصلاً دلم نمی‌خواست چیزی بهش بگم که ناراحت بشه.. - سلام عزیزم خوبی ؟ سر ارمغان بالا میاد و متعجب خیره می‌شه به صورت مامان دیدن گونه‌های قرمز شده‌اش باز هم عصبانیت به سراغم میاد افه دستی به موهام می‌کشم و نفسم رو با درد بیرون می‌دم بابا .. مشغول صحبت با پدر ارمغان میشه و من هم که ن هم که خیالم از بابت ارمغان راحت شده بود بی حرف روی مبل می‌شینم.. زل میزنم به زمین و دستی به گردنم میکشم . میخواستم هر جور شده امشب ارمغان رو با خودم همراه کنم .. - خب آقا نویان .. به پدرت شروط رو گفتی ؟ سر بالا میارم و متعجب خیره میشم به پدر ارمغان . در مورد چی حرف میزد . متعجب لب میزنم . + ببخشید .. متوجه نشدم . کدوم شرط ؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
برنمیگردی ولی من هم چنان در شعرها هی ردیفش میکنم این واژهِ برگرد را ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای پدرِ ارمغان به گوش میرسه . - اینکه .. ما چون خانواده ات نبود که مهریه مشخص کنیم الان قراره مشخص بشه . و اینکه ارمغان تا عروسی همینجا میمونه . گُر میگیرم . جدی خیره میشم به پدر ارمغان .. کاش ارمغان اینجا نبود ... کاش میتونستم و دلم می اومد اذیتش کنم تا بگم مهریه رو همون دیروز حساب کردیم .. اما .. دلم نیومد ارمغان رو اذیت کنم . صدام صاف میکنم و با جدیت لب میزنم + مورد اول که صحبت بزرگ تر ها هست و هر جور صلاح میدونید . ولی برای اینکه ارمغان اینجا بمونه من شرمنده ام . ما رسم داریم بعد از عقد دختر رو با خودمون ببریم ..مگه نه بابا ؟ خیره میشم توی صورتش .. میدونستم .. عادت داشت مقابل بقیه از پسرش دفاع کنه . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
+مانده بودم چه بگویم به تو از درد دلم اشکم از دیده روان گشت و خودت فهمیدی...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 صدای بابا بلند میشه - با اینکه .. ما تا اینجای کار از چیزی اطلاع نداشتیم و این نشون از اشتباه شما میده جناب .. وگرنه پسر ما که تجربه ای نداشته که بخواد بی اجازه دختری رو عقد کنه . شما که بزرگ تر این دختری باید ... نگاهم سمت ارمغان می‌ره .. با دیدن دست های لرزونش .. نفسم کش میاد .. صدای کلافه ام بلند میشه . + اتفاقیه افتاده . بابا عصبی بهم خیره میشه و کلافه دستش روی پاهاش مشت میشه .. انگار که حسابی از دستم کلافه بود و اگر می‌توانست همینجا قید من رو میزد . - ما رسم داریم دختر رو بعد از عقد با خودمون ببریم .. میبینم که بابای ارمغان عصبی میشه و نگاه من باز هم به سمت ارمغان می‌ره . بی حرف سرش پایین بود و دست هاشو زیر چادرش پنهان کرده بود. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
اسم من غزالِ ! زندگینامه‌ی من روایتی واقعی از دهه ۳۰ هست! دختر زیبا و‌ تحصیلکرده شهری بودم که اصلا با فرهنگ ایل آشنایی نداشتم! بنا به مناسبات کاری پدرم، مجبور شدم زن سلطان ایل کُرد بشم..! روز خاستگاری، با  نگاه مغرور و صدای کلفت گفت: -موهای زیبایی داری!! تا دیروز توی شهر هرجور گشتی نوش جانت ! از فردا که زن من‌میشی عین زنان ایل لباس میپوشی و مراقب رفتارت هستی! تا روی دوم منو نبینی بهش میگن روی سگ ! جسورانه به چشمان پر از ابهتش خیره شدم و گفتم: -من همیشه باب روز میپوشم سلطان ! محض اطلاعتون از سگ هم نمیترسم! گره اخمش رو در هم کشید با پوزخندی عصبی گفت: -ببینیم و تعریف کنیم دختر شهری! من که میگم عین سگ از سگ میترسی! https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
یعنی هرچی ارباب رعیتی خوندی بذار کنار بیا ببین چی برات آوردم🤩 رمان «غزال در عقد سلطان» به قلم حرفه ای ترین نویسنده رمانهای ارباب رعیتی که حالا اومده ایتا😍بیا بخون ببین چه شاهکاریه این رمان عضویتش به شدت محدوده جا نمونی https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e