eitaa logo
• قَمصور •
14هزار دنبال‌کننده
215 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم 🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 دستی به صورتم میکشم و از جا بلند میشم .. نگاهم به سمت تخت می‌ره و با دیدن پلاستیک های روی تخت متعجب به سمتشون میرم .. نگاهی به داخلش میندازم و با دیدن لباس های داخلش کل‌وحودم به لرزه در میاد .. میزنم زیر گریه و روی زمین می‌شینم . داشتم میمردم .. هدف منصوری بی وجدان ... با آن پسر عقب مونده اش از همین حالا معلوم بود . میدونستم .. از همه چیز خبر داشتم و کاش میمردم و تن به ازدواج با این مرد نمی‌دادم .. بخدا قسم اگر از عذاب بعد از مرگ نمی ترسیدم . جان خودم رو میگرفتم .. میگرفتم تا مجبور به تحملش نباشم .. با درد سر روی تخت میزارم و نفس عمیقی میکشم . حالا تهوع امانم رو بریده بود . با حس بالا زدن اسید معده ام .. وحشت زده دست روی دهنم می‌زارم و به سرعت از اتاق بیرون میزنم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 با صدای کوبیده شدن در همه به سمتم برمیگردن و من به سرعت به سمت روشویی میرم .. در رو قفل میکنم ... محتویات معده ام بالا میاد و چشم هام سیاهی می‌ره .. دست روی صورتم میکشم و نفسم رو با درد بیرون میدم .. صدای کوبیده شدن در قلبم رو به تپش در میاره .. - ببین .. با این مسخره بازیا نمیتونی هیچ چیزو جمع کنی .. هیچ‌مرگت نیست ...وای به حالت جلوی منصوری هم انقد بی حال بازی در بیاری ... روی زمین فرود میام و چشم روی هم میزارم .. عربده میزد و من از بی جانی هیچ کدوم از حرف هاشو نمی‌فهمیدم .. دستی به صورتم میکشم و موهای پریشونم رو به پشت گوشم هدایت میکنم.. از حا بلند میشم و قفل در رو باز میکنم ... به سمت اتاقم حرکت میکنم که محمد سد راهم میشه و با جدیت زل میزنه بهم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
بسم الله الرحمن الرحیم
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 سر بالا میارم با چشم های قرمز زل میزنم بهش - نگاه کن ریخته و قیافشو .. وصله ناجور که میگن تویی ارمغان . هر سازی خودت دلت میخواد میزنی ..مگه نگفتم این چند روز به خودت برس.. باز هم حالا تهوع بهم دست میده و دستم روی معده ام میزارم . چشم روی هم میفشارم که صدای عصبی اش به گوشم میرسه . - چیزی خوردی ؟! چشم باز میکنم و باز هم بی حرف بهش خیره میشم . - منو‌سگ نکن ارمغان.. بزار این دو روز آخر تحملت راحت باشه و با بدن سالم برای خونه شوهر .. واقعا چه بر سر خانواده مان اومده بود که اینجوری از هم دیگه فراری بودیم ؟! حتی نمی‌تونستیم یک کلمه با هم حرف بزنیم و حرف دوم به دعوا کشیده میشد .. بی حال دستی به صورتم میکشم .. + جز صبحونه صبح چیزی نخوردم . صدای مامان بلند میشه - خب برا همینه قربون چشم هات برم . بیا و یه چیزی بخور. کمتر این زندگی رو به خودت و ما سخت کن ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
به درخواست مکرر شما vip رمان قمصور شروع شده ... - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید . 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
• قَمصور •
به درخواست مکرر شما vip رمان قمصور شروع شده ... - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبل
خبر دارید vip چه خبر هایی هست😉🙃.. عضویت رو تا فردا ظهر به مناسبت عید غدیر باز کردیم
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 مامان دستم رو می‌کشه و بی‌توجه به محمد من رو به سمت آشپزخونه می‌بره اشاره‌ای بهم می‌کنه تا پشت میز بشینم و خودش به سمت یخچال میره آب خنک را از یخچال برمی‌داره و توی لیوان می‌ریزه و مقابلم قرار میده به سمتم میاد و بوسه روی موهام می‌زنه - الهی دردت به جون من بیاد مادر تو فکر می‌کنی من ناراحت نیستم از این وصلت ؟! بخدا که هستم .. تو عزیزمی... تو از پوست و جون خودمی ... چطور آخه دلم میاد اذیتت کنم ؟! ازم فاصله می‌گیره و دستی به صورتش می‌کشه . گریه کرده بود ؟! می‌دونستم که وصلت مامان و بابا هم از روی اجبار بوده اینو گاهی وقت‌ها از رفتارهاشون می‌شد فهمید.. مامان هیچ وقت اهل گله نبود . همیشه سکوت می‌کرد و با درد به گوشه نگاه می‌کرد ... اما.. بابا بعضی وقت‌ها اونقدر عصبانی میشد که هر چیزی رو به زبون می آورد .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
-