eitaa logo
• قَمصور •
14هزار دنبال‌کننده
215 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده الی
شوهرم نظامی بود،بخاطرحماقتم با ابروش بازی کردم و مجبور شدعقدم کنه ،اما از همون شب اول اتاقشوجدا کرد وگفت:فکر کردی با زیباییت می تونی منو خام کنی من مثل پسرای دور برات نیستم حالم ازت بهم میخوره... اما چندماه بعد بخاطر مامویت رفتیم روستای مرزی بین راه برف شدید گرفت، و تمام راه ها بسته شد مجبور شدیم برای زنده موندن به امامزاده کنار روستا بریم، اما از شانسمون درش قفل بود گوشه ستون های امامزاده پناه گرفتیم ،خیلی سردبود جوری که کم مونده بود از حال برم سهراب کنارم نشست حالش عجیب بود چشماشو ازم میدزدید مدام به موهاش چنگ میزد آخرش طاقت نیاورد دستشو دورشونه ام حلقه کرد وبا صدای بم و جذابش گفت:داری میلرزی این برف معلوم نیست تا کی ادامه پیدا کنه... سرش پایین بود کلافه گفت:چند وقتی همش بد میارم حس میکنم خدا ازم رو برگردوند حتی امامزاده قدیمی روستام درش برام بسته است شاید دلیلش این باشه در حق زنم کوتاهی کردم..گیج نگاهش میکردم که سرمو سمت شونه اش گذاشت آروم گفت: این داستان واقعی با تمام جزئیات تو این کانال بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/1439500065C019fd0088e
هدایت شده از گسترده الی
همش۱۶سالم بود که برای شنا رفتم استخر همسایه، با دوستم جوری نقشه چیده بودم که با ابرو ریزی مجبور کنم پسر همسایه که نطامی بود عقدم کنه،اما وقتی با اون ابرو ریزی پلیسا ریختن توی استخر به غلط کردن افتادم ،اما دیگه دیر شده بود ابروم رفت،پس خودمو زدم به مظلومیت سهراب با عصبانیت داد میزد و منو نشون میداد ومیگفت:به همون خدای بالا سر من دستم به این دختر نخورده من هیچ کاری باهاش نکردم .. سمت پدربزرگش رفت و بابغض گفت:به همون محرمی که ده روزشو سینه میزنی به همون مکه ای که اسم خدا رو صدا زدی من عوضی نیستم من به ناموس کسی چشم نداشتم... اما من جوری همه چیو چیده بودم که همه تقصیر افتاده بود گردنش وهیچکس حرفشو باور نمیکرد سرمو پایین انداخته بودم از خشمش دور باشم چشم‌هاش پر از خشم بود، رگ‌های پیشونیش زده بود بیرون. حرف پدر بزرگش به سهراب یک کلام بود بی آبرویی کرد باید تقاص پس بدی کنارم نشست. عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد. مثل ابر بهار گریه میکردم یدفعه با اون صدای بم و گیراش آروم کنار گوشم گفت:بلایی سرت میارم که روزی صدبار بگی کاش تو اون استخر خفه شده بودم. با آبروی من بازی می‌کنی؟دستش رو پام مشت شد دستمو گرفت، بلند شد و همه‌چی شروع شد… این داستان جذاب توی کانال زیر بخونید : 👇 https://eitaa.com/joinchat/1439500065C019fd0088e
هوس یه چیز شیرین کردی؟ 😋🍰💕 🤎 اینجا یه گوشه‌ی دنج برای عاشقای خوشمزه‌هاست! 🍓 از کیک‌های خوشگل و دسرهای وسوسه‌انگیز تا کوکی‌های خونگی و حلواهای خوش‌عطر 😍🍪 🧁 کلی ایده‌ی خوشمزه که دلت می‌خواد همشون رو امتحان کنی! 👇 بیا یه سر بزن، شاید خوشمزه‌ی موردعلاقه‌ت همین‌جا منتظرته! 🥰 🔗 @keekdeser 🎁 راستی، یه سورپرایز هم داریم که بیای تو کانال میبینی 💝