eitaa logo
• قَمصور •
14هزار دنبال‌کننده
217 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 دست روی صورتم میزارم و صدای گریه ام بلند میشه . من رو نمیدید .. فاصله مان زیاد بود. - صدای خودشه ...برو کنار محمد ..ارمغاااان دِ لعنتی میگم برو کنااااار‌...بزار ببینمشششش. دست به دیوار میگیرم و به سختی بلند میشم - مامان زنگ بزن ۱۱۰ این بی غیرت تر از این حرف هاست .. چشم بابا رو هم دور دیده شیر شده برای من ... با قدم های نامتعادل به سمت جلو حرکت میکنم و سرم گیج می‌رفت . همه چیز مقابل چشم هام تار بود. جلوی ورودی میرسم و نگاهی بهش میندازم که محمد بیرون پرتش می‌کنه .. باز هم روی زمین می افتم و صدای جیغم بلند میشه .. دست به دیوار میگیرم و به هر سختی هست باز هم از حا بلند میشم . می‌خوام دهن باز کنم دهن باز کنم و التماس کنم بزارن چند دقیقه ببینمش . دلم پر میکشید براش.. سه روز بود ندیده بودمش . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت بهم!❤️🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه و نمیتونم چیزی به زبون بیارم . دست جلو می‌برم تا متوجهم بشن.. با صدای کوبیده شدن در حیاط نفسم می‌ره و روی زمین می افتم . با چشم های نیمه باز خیره میشم به مقابل .. بیرونش کرده بودند.. قطره اشک سمجی روی گونه ام فرود میاد و من ریختن قطره خون روی زمین رو حس میکنم . محمد به سمتم برمیگرده و با دیدن من بهت زده سرجاش خشک میشه .. چشم هام روی هم میاد و صدای عربده های حسام از پشت در نفسم رو می‌بره .. نگذاشتن.. نگذاشتن ببینمش .. حتی برای آخرین بار هم نتونستم ببینمش . مگر ممکن بود از سفره عقد فردا هم نجات پیدا کنم ؟! محال ممکن بود 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبد وین بشاشت که تو داری همه غم‌ها بزداید • سعدی
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 مامان به سرعت سمتم میاد و دستش روی شونه ام میشینه .. هنوزم .. نگاهم خیره به در بود . دری که حسام جانم به بدترین شکل بیرون شده بود .. جواب زهرا خانم رو چه میدادم ؟! - ارمغاااااان.. ارمغان جواب بده .. محمد زنگ بزن آمبولانس خون همه جا رو گرفتههههه... محمد هنوز هم خشکش زده . لای پلک هایم هر چند ثانیه روی هم میشینه و باز هم روی هم می افته.. امید داشتم .. هنوز هم امید داشتم محمد دلش بسوزه و در رو باز کنه .. داشت میدید .. داشت میدید جان از تنم میرود.. با قدمی که به سمتم برداشت همه امید هایم از بین رفت .. چشم هام روی هم میشینه و دیگه چیزی متوجه نمیشم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
به درخواست مکرر شما vip رمان قمصور شروع شده ... - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید . 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
_
• قَمصور •
🌷🍃🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱🌷🌱 🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱 🌷🌱 🌷 #رُمـــان‌‌قَمــصور #پارت_1🌷🌱 صدای مضطرب بابا بلند میشه! _ بخون خطبه ع
عزیزای دلم ... خوش اومدید به چنل خودتون 👌🙈. این رمان خاص ترین رمانی هست که قراره شروع کنید 😄🥰.. جهت عضویت در چنل vip هم پی وی در خدمتم @ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 به سختی چشم هام رو از هم فاصله میدم و زل میزنم به مقابلم .. سر گیجه و حالت تهوع امانم رو بریده بود و حتی نمی‌دونستم باید چیکار کنم . نگاهی به محیط ناآشنا میندازم و چشم های خمارم باز تر میشه .. + ما..مان.. دست بالا میارم و روی سرم میزارم . بیمارستان بودیم . - جانم قربونت برم ؟! حالا خوبه !؟ میخواد دکتر رو خبر کنم ؟ سری به نشونه منفی تکون میدم و آب دهنم رو به سختی قورت میدم . تلخه تلخ بود . بیمارستان چکار میکردم ؟! چشم روی هم میفشارم و سعی میکنم همه چیز رو به یاد بیارم . گیج و منگ بودم . بوم ... یادم اومد ..همه چیز رو به خاطر آورده بودم . امیرحسام .. امیرحسام چه شد ؟! با چشم های اشکی بهش خیره میشم و لب میزنم + مامان ...حسام فهمید من اومدم بیمارستان !؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 نگاه مامان رنگ غم میگیره و میخواد دهن باز کنه که صدای بابا از پشت سرش بلند میشه . - نه نفهمید .. تا آمبولانس رسید ، همسایه ها تن لَششو جمع کرده بودند .. درمونده بهش خیره میشم و باز هم مهر سکوت روی لبهام میخوره . بابا عصبی جلو میاد و دستی به ته ریشش می‌کشه . نگاهی به زمین میندازه و جدی لب میزنه.. - باید سریع تر جمع کنید این بند و بساط رو .. این مهمونی به هیچ وجه نباید بهم بخوره . نه منصوری دیگه قبول می‌کنه و نه ما ابرویی برامون مونده که حال خرابی ارمغان رو بهونه کنیم . همین ؟! این یعنی تمام و ادامه زندگی نحسی من ؟ - زنگ میزنم به محمد بره از خونه لباس های ارمغان رو بیاره .. خودم ارمغان رو می‌زارم آرایشگاه .. خانم ، شما هم زحمت بکش رو بخوره حواست به مهمونی باشه و آبرو داری کن! از اون طرف خود منصوری می‌ره دنبال ارمغان ... باز هم حالت تهوع و سرگیجه سراغم میاد . محکوم شده بودم . من به این زندگی نحسی عجیب محکوم شده بودم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱