🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_43🌷🌱
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه و نمیتونم چیزی به زبون بیارم .
دست جلو میبرم تا متوجهم بشن..
با صدای کوبیده شدن در حیاط نفسم میره و روی زمین می افتم .
با چشم های نیمه باز خیره میشم به مقابل ..
بیرونش کرده بودند..
قطره اشک سمجی روی گونه ام فرود میاد و من ریختن قطره خون روی زمین رو حس میکنم .
محمد به سمتم برمیگرده و با دیدن من بهت زده سرجاش خشک میشه ..
چشم هام روی هم میاد و صدای عربده های حسام از پشت در نفسم رو میبره ..
نگذاشتن..
نگذاشتن ببینمش ..
حتی برای آخرین بار هم نتونستم ببینمش .
مگر ممکن بود از سفره عقد فردا هم نجات پیدا کنم ؟!
محال ممکن بود
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد
وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید
• سعدی
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_44🌷🌱
مامان به سرعت سمتم میاد و دستش روی شونه ام میشینه ..
هنوزم ..
نگاهم خیره به در بود .
دری که حسام جانم به بدترین شکل بیرون شده بود ..
جواب زهرا خانم رو چه میدادم ؟!
- ارمغاااااان..
ارمغان جواب بده ..
محمد زنگ بزن آمبولانس خون همه جا رو گرفتههههه...
محمد هنوز هم خشکش زده .
لای پلک هایم هر چند ثانیه روی هم میشینه و باز هم روی هم می افته..
امید داشتم ..
هنوز هم امید داشتم محمد دلش بسوزه و در رو باز کنه ..
داشت میدید ..
داشت میدید جان از تنم میرود..
با قدمی که به سمتم برداشت همه امید هایم از بین رفت ..
چشم هام روی هم میشینه و دیگه چیزی متوجه نمیشم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
به درخواست مکرر شما vip رمان قمصور شروع شده ...
- اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید .
6037997148598346
اکبرزاده.
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
• قَمصور •
🌷🍃🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱🌷🌱 🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱 🌷🌱 🌷 #رُمـــانقَمــصور #پارت_1🌷🌱 صدای مضطرب بابا بلند میشه! _ بخون خطبه ع
عزیزای دلم ...
خوش اومدید به چنل خودتون 👌🙈.
این رمان خاص ترین رمانی هست که قراره شروع کنید 😄🥰..
جهت عضویت در چنل vip هم پی وی در خدمتم
@ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_45🌷🌱
به سختی چشم هام رو از هم فاصله میدم و زل میزنم به مقابلم ..
سر گیجه و حالت تهوع امانم رو بریده بود و حتی نمیدونستم باید چیکار کنم .
نگاهی به محیط ناآشنا میندازم و چشم های خمارم باز تر میشه ..
+ ما..مان..
دست بالا میارم و روی سرم میزارم .
بیمارستان بودیم .
- جانم قربونت برم ؟!
حالا خوبه !؟ میخواد دکتر رو خبر کنم ؟
سری به نشونه منفی تکون میدم و آب دهنم رو به سختی قورت میدم .
تلخه تلخ بود .
بیمارستان چکار میکردم ؟!
چشم روی هم میفشارم و سعی میکنم همه چیز رو به یاد بیارم .
گیج و منگ بودم .
بوم ...
یادم اومد ..همه چیز رو به خاطر آورده بودم .
امیرحسام ..
امیرحسام چه شد ؟!
با چشم های اشکی بهش خیره میشم و لب میزنم
+ مامان ...حسام فهمید من اومدم بیمارستان !؟
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_46🌷🌱
نگاه مامان رنگ غم میگیره و میخواد دهن باز کنه که صدای بابا از پشت سرش بلند میشه .
- نه نفهمید ..
تا آمبولانس رسید ، همسایه ها تن لَششو جمع کرده بودند ..
درمونده بهش خیره میشم و باز هم مهر سکوت روی لبهام میخوره .
بابا عصبی جلو میاد و دستی به ته ریشش میکشه .
نگاهی به زمین میندازه و جدی لب میزنه..
- باید سریع تر جمع کنید این بند و بساط رو ..
این مهمونی به هیچ وجه نباید بهم بخوره .
نه منصوری دیگه قبول میکنه و نه ما ابرویی برامون مونده که حال خرابی ارمغان رو بهونه کنیم .
همین ؟!
این یعنی تمام و ادامه زندگی نحسی من ؟
- زنگ میزنم به محمد بره از خونه لباس های ارمغان رو بیاره ..
خودم ارمغان رو میزارم آرایشگاه ..
خانم ، شما هم زحمت بکش رو بخوره حواست به مهمونی باشه و آبرو داری کن!
از اون طرف خود منصوری میره دنبال ارمغان ...
باز هم حالت تهوع و سرگیجه سراغم میاد .
محکوم شده بودم .
من به این زندگی نحسی عجیب محکوم شده بودم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱