eitaa logo
• قَمصور •
14هزار دنبال‌کننده
215 عکس
21 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 مامان به سرعت سمتم میاد و دستش روی شونه ام میشینه .. هنوزم .. نگاهم خیره به در بود . دری که حسام جانم به بدترین شکل بیرون شده بود .. جواب زهرا خانم رو چه میدادم ؟! - ارمغاااااان.. ارمغان جواب بده .. محمد زنگ بزن آمبولانس خون همه جا رو گرفتههههه... محمد هنوز هم خشکش زده . لای پلک هایم هر چند ثانیه روی هم میشینه و باز هم روی هم می افته.. امید داشتم .. هنوز هم امید داشتم محمد دلش بسوزه و در رو باز کنه .. داشت میدید .. داشت میدید جان از تنم میرود.. با قدمی که به سمتم برداشت همه امید هایم از بین رفت .. چشم هام روی هم میشینه و دیگه چیزی متوجه نمیشم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
به درخواست مکرر شما vip رمان قمصور شروع شده ... - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید . 6037997148598346 اکبرزاده. فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
_
• قَمصور •
🌷🍃🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱🌷🌱 🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱 🌷🌱 🌷 #رُمـــان‌‌قَمــصور #پارت_1🌷🌱 صدای مضطرب بابا بلند میشه! _ بخون خطبه ع
عزیزای دلم ... خوش اومدید به چنل خودتون 👌🙈. این رمان خاص ترین رمانی هست که قراره شروع کنید 😄🥰.. جهت عضویت در چنل vip هم پی وی در خدمتم @ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 به سختی چشم هام رو از هم فاصله میدم و زل میزنم به مقابلم .. سر گیجه و حالت تهوع امانم رو بریده بود و حتی نمی‌دونستم باید چیکار کنم . نگاهی به محیط ناآشنا میندازم و چشم های خمارم باز تر میشه .. + ما..مان.. دست بالا میارم و روی سرم میزارم . بیمارستان بودیم . - جانم قربونت برم ؟! حالا خوبه !؟ میخواد دکتر رو خبر کنم ؟ سری به نشونه منفی تکون میدم و آب دهنم رو به سختی قورت میدم . تلخه تلخ بود . بیمارستان چکار میکردم ؟! چشم روی هم میفشارم و سعی میکنم همه چیز رو به یاد بیارم . گیج و منگ بودم . بوم ... یادم اومد ..همه چیز رو به خاطر آورده بودم . امیرحسام .. امیرحسام چه شد ؟! با چشم های اشکی بهش خیره میشم و لب میزنم + مامان ...حسام فهمید من اومدم بیمارستان !؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 نگاه مامان رنگ غم میگیره و میخواد دهن باز کنه که صدای بابا از پشت سرش بلند میشه . - نه نفهمید .. تا آمبولانس رسید ، همسایه ها تن لَششو جمع کرده بودند .. درمونده بهش خیره میشم و باز هم مهر سکوت روی لبهام میخوره . بابا عصبی جلو میاد و دستی به ته ریشش می‌کشه . نگاهی به زمین میندازه و جدی لب میزنه.. - باید سریع تر جمع کنید این بند و بساط رو .. این مهمونی به هیچ وجه نباید بهم بخوره . نه منصوری دیگه قبول می‌کنه و نه ما ابرویی برامون مونده که حال خرابی ارمغان رو بهونه کنیم . همین ؟! این یعنی تمام و ادامه زندگی نحسی من ؟ - زنگ میزنم به محمد بره از خونه لباس های ارمغان رو بیاره .. خودم ارمغان رو می‌زارم آرایشگاه .. خانم ، شما هم زحمت بکش رو بخوره حواست به مهمونی باشه و آبرو داری کن! از اون طرف خود منصوری می‌ره دنبال ارمغان ... باز هم حالت تهوع و سرگیجه سراغم میاد . محکوم شده بودم . من به این زندگی نحسی عجیب محکوم شده بودم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
-
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 سوار ماشین میشم و بغضی که سر راه گلو ام گیر کرده بود تشدید میشه . بابا سوار ماشین میشه و شربت رو به دستم می‌ده - بخور یکم جونت حال بیاد . نصفش هم به خاطر این گرما هست . نفس عمیقی میکشم و شیشه رو پایین میارم . داشتم خفه میشدم . نفسم رو با درد بیرون میدم . کاش مامان اومده بود حداقل اون از دردم خبر داشت ، نه اینکه مثل بابا و محمد من رو نادیده بگیره . انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده . نگاهی به شربت میندازم و همه رو سر میکشم . وجودم اروم میشه . نفس عمیقی میکشم و لبهای لرزونم رو در هم جمع میکنم . _ امشب ، از خانومه منصوری کسی نیست . فقط خودشه.. از خانواده ما هم یه چند تا رفیق و همکار منه و چند تا دوستای محمد. اینها رو برای چه به من میگفت؟ میخواست حالم رو بیشتر از این خراب کنه؟ چشم روی هم میزارم و سکوت میکنم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
تو را آنگونہ مے خواهم ڪہ شاهے سرزمینش را شبیہ مومنے دل ڪندہ از دنیا ڪہ دینش را