eitaa logo
• قَمصور •
14.1هزار دنبال‌کننده
223 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 دوباره پچ پچ جمعیت بلند میشه. قدمی به سمت جلو برمیدارم که نگاه امیر حسام به سمتم میاد آخ که نگاهش برای هرکس وحشت داشت برای من سراسر آرامش بود. لبخند کمرنگی میزنه و باز هم نگاهش رو از من میگیره! میخواست دلم رو گرم کنه... میخواست آرومم کنه و بگه تا من هستم از هیچ کس و هیچ چیز نترس. این حرف رو بارها بهم زده بود ! مامان مشغول صحبت با جمعیت میشه و سعی در هدایت شون به سمت بیرون داره! _آقای ملک! این زن نامزد منه.. اسم من روشه.. این عقد باید بهم بخوره.. امیر حسامی که از او جز لبخند ندیده بودم حالا رگ گردنش بیرون زده و داره تمام تلاشش رو میکنه که مبادا به کسی بی احترامی نکنه! بابا از جا بلند میشه و میخواد حرفی بزنه که صدای همان مرد بی نام و نشون بلند میشه. _قرار من و شما این نبود آقای ملک! شما هیچ چیزی از این اتفاق ها به من نگفته بودید.. بابا وحشت زده میخواد دهن باز کنه که مرد اشاره ای به مادر و خواهرش میکنه و از خونه بیرون میزنه. محمد عربده ای میزنه و لگد محکمی به صندلی ها میزنه. حال وقت وحشت بود.. تنها من، محمد، بابا و امیر حسام مانده بودیم و چشم های خونی هر سه شان وجودم را می‌لرزاند 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 محمد عصبی به سمتم میاد و لب میزنه. _همه این اتیش ها از گور تو بلند میشه... معلوم نیست چجوری خبرش کردی که فهمیده! دعا کن حسام از این خونه بیرون نره و گر.. صدای امیر حسام بلند میشه و نفس حبس شده من رها! _اگه برم از این خونه میخوای چیکار کنی محمد آقا!؟ دست بلند کنی روی زن من؟! می‌خوام ببینم جرعتش رو داری ؟! بابا بلند میخنده و صدای خنده محمد هم همراهش بلند میشه. _زنممم! زن چی؟! کشک چی؟؟ میفهمی چی میگی تو؟! امیر حسام میخواد دهن باز کنه که بابا با جدیت لب میزنه _این منصوری که هیچی! من دخترمو به پیرمرد معتاد عیاش بدم به تو یکی نمیدم که ادعا حلال حرومی داری و ناموس سرت نمیشه.. چادر از سرم رها میشه و نگاهم مستقیم به سمت امیر حسام میره.. وای که آتش زده بود به جان امیر حسامم. دست گذاشته بود روی نقطه ضعف‌ش و چشم های سرخ و دست های گره خورده امیر حسام خبرهای خوبی نمی‌داد.. عاجزانه چشم روی هم میزارم و صلواتی میفرستم! _دست شما درد نکنه آقای ملک! حالا من شدم بی ناموس؟! شرم نمیکنین هر چیزی رو نسبت میدین به بنده های خدا؟! مگر بابا و محمد این حرف ها می‌فهمیدند؟! از پوزخند گوشه لبشان مشخص بود.. سمتم میاد. _ارمغان رو با خودم میبرم! میره پیش مادرم تا تکلیف مشخص بشه.. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 به سمتم میاد که صدای سراسر خشم بابا بلند میشه. _قَلم کن دستتو پسر محمد رضا! دَم از حیا و غیرت میزنی و اینجوری میخوای دختر نامحرم رو همراه خودت راهی کنی؟! قلم میکنم دستتو! امیر حسام دندون روی هم میسابه و من غمگین به‌ش خیره میشم. آنقدر غمگین که چادر از دستم رها میشه و از روی سَرم سُر میخوره! نگاهش خیره چادر میشه . مقابل همه خم میشه و چادر از روی زمین برمیداره‌ به سمتم میگیره .. لبهای لرزونم بهش میدوزم که دهان باز کنه . چشم هام زوم میشه روی لبهاش و منتظر صداشم . صدایی که بلند بشه و مثل همیشه آرومم کنه _بپوش قربونت برم ! یک وقت بَد به دلت راه ندیا! من تا تورو به دست نیارم دیگه پامو از این شهر بیرون نمیزارم. میخواست بره؟! به گریه میوفتم و سر پایین ميندازم تا نبینه ! اشک و التماسم رو نبینه ‌و پاهاش برای رفتن شل بشه ... محمد جلو میاد و شونه امیر حسام رو از پشت میکشه! _برو بیرون تا زنگ نزدم پلیس! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 نگاه خیره امیر حسام رو تا جلوی در حس میکنم اما توان بالا آوردن سرم رو ندارم! میترسیدم گریه ام رو ببینه و آشوب بپا کنه! توی خانه آنها، برعکس جایی که من بزرگ شده بودم گریه زن حرمت و ارزش داشت! امیر حسام رو بیرون میکنن و میبینم که چجوری تمام تلاشش رو می‌کنه باهاشون درگیر نشه . تنها نگرانی اش من بودم که هنوز هم بین دست این آشنا های هفت پشت غریبه گرفتار شده بودم . و گرنه که خدا می دانست خون بپا میشد .. ترسیده توی خودم جمع میشم و از جلوی چشم شون دور میشم تا بر سر من آوار نشن! حال که منصوری رفته بود ، آنها چیزی برای از دست دادن نداشتن ... داخل اتاق میشم و با صدای بلند میزنم زیر گریه. روی زمین میشینم و چادر روی سرم ميندازم.. دست روی دهنم میزارم تا صدای گریه ام به بیرون نرسه و باز هم حواسشون به من جمع بشه . با صدای پیامک موبایلم سر بالا میارم و چشم های اشکی ام رو پاک میکنم . موبایل روشن میکنم . چشم هام از شدت گریه تار میبینه . کلمات تار دیده میشن و هر چه تلاش میکنم نمیتونم چیزی ببینم . دستی به چشم هام میکشم و با دیدن اسم امیر حسام ، اشکم بند میاد و نگاهم خیره صفحه گوشی میشه . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 دستی به چشم های تارم میکشم تا بتونم پیام امیرحسام رو بخونم .. پلکی میزنم که در باز میشه و محکم توی کمرم کوبیده میشه .. دست روی کمرم میزارم و صدای ناله آرومم بلند میشه . به سمت در برمی‌گردم و با دیدن محمد وحشت زده بهش خیره میشم . میدونستم تا امشب زهرش رو نریزه خواب نداره... حالا دیگر امیرحسامی هم نبود که منو از این وضعیت نجات بده . دست جلو میاره و با صدای جدی لب میزنه -گوشیتو رد کن بیاد ! دست عقب میبرم و سعی میکنم از جا بلند بشم اما درد کمرم مانعم میشه ... +چیکار به گوشی من داری آخه ؟! می‌خنده .. حرصی و عصبی .. - فکر کردی نمی‌دونم با همین باهاش موس موس می‌کنی ؟! رد کن بیاد گوشیتو تا توی دستت خوردش نکردم .. مات و مبهوت بهش خیره میشم که دست جلو میاره و موبایل رو از بین دستهایم چنگ میزنه.. قطره اشک سمجی روی گونه هام میوفته و دلخور‌ بهش خیره میشم 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 قهقه عصبی میزنه و نگاهی به صفحه گوشی ام میندازه ...! _خانومم قربون اون چشمات بشم که دیدم پر اشک شده بود و نتونستم کاری کنم... بهت قول میدم که اول و آخرش برای خودمی! تو زن منی، مال منی نه محمد نه پدرت هیچ احدی نمیتونه تو رو از من بگیره! جنون گرفته بودتش... گندی که بالا آورده بود رو نتونسته بود جمع کنه و می‌خواست منو زجر بده پیامکی دوباره اومد .. کاش دیگه پیام نمی‌داد... امشب خون به پا میشد! سمتم اومد و موهامو از زیر روسریم گرفت _ میگه زنگ بزنم حرف بزنی حالم خوب بشه ؟! یا بیاد دیدنت ؟! چقدر این امیر حسام خوبه نه؟!!! با چمشای سرخ شده لب زد _میکشمش...! هم اون پسره بی ناموس رو هم تو رو که پشت سر منو بابا چشمو گوشت میجنبه! بلند میزنم زیر گریه و دست روی صورتم میزارم تا ضربه هاش به صورتم میخوره .. من... من امیرحسام رو میخواستم . دستش بالا میاد که صدای فریادم بلند میشه ... در باز میشه و صدای گریون مامان بلند میشه . - نزنش ! تورو به خدای بالای سر نزن این دخترو .. صورتش خراب میشه کسی دیگه سمتش نمیاد.‌‌.. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 قلبم ترک میخوره.. هیچکس دلش به حال من نمیسوخت ... محمد منو روی زمین میندازه و ضربه ای به پهلو ام می‌زنه‌. نگاه دردمندم رو بالا میارم و نگاهی به دستش میندازم . - این گوشی دست من میمونه .. تا زمانی که آدم بشی ! حتی اگه تا قیامِ قیامت طول بکشه... چونه ام می‌لرزه و اون از خونه بیرون میزنه‌.. در رو محکم بهم میکوبه و سر من روی سرامیک سرد زمین میشینه .. نگاهم رنگ غم میگیره و قطره اشک سمجی روی زمین می افته .. بیچاره شده بودم .. حتی اگر بر سر لج و لجبازی هم باشه دیگه نمی‌زارن من به امیرحسام برسم .. صدای گریه ام بلند میشه و چشم هام روی هم میشینه .. داشتم آتیش می‌گرفتم .. درونم غوغا بود ؛ غوغایی به وسعت یک دریا .. چطور دلت می اومد بابا ؟! چطور دلت می اومد دختر دسته گلت رو بدی به یک مرد ۴۷ ساله که یک بچه هم داره ... قلبم تیر می‌کشه از ظلمی که از سمت خانواده خودم بهم میشد . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 _ قبول نمیکنه پدر من ! قبول نمیکنه ... دست روی گوش هام میزارم تا نشنوم چجوری دارن دخترشون رو پیشکش مرد ۴۰ ساله ای میکنن که حالا ناز هم میکنه ... صدای عصبی بابا بلند میشه _ همش تقصیر اون پسرهه بی وجدانه . اگه بفهمم کی بهش آمار داده ، بخدا خونشو میریزم. اسم امیرحسام اومده بود و من دیگه طاقت توی اتاق موندن رو نداشتم ... از اتاق بیرون زدم و به سمت محمد و بابا که وسط اتاق نشسته بودن و بحث می‌کردن رفتم. محمد با دیدن من، دست از صحبت برمی‌داره و نگاه بدی بهم می‌ندازه. _ چیه ؟ خجالت نمی‌کشی هنوزم توی چشم هامون نگاه می‌کنی ؟! نه.. من حاضر نبودم دیگه ساکت بمونم و ببینم دستی دستی دارن من رو تقدیم مرد چهل و هفت ساله‌ی زن مرده‌ای می‌کنن که فقط برای اون نیت شومی که در دلش داشت می‌خواست من رو عقد کنه! نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم قاطع حرف بزنم. _ من امیر حسام و می‌خوام! گردن بابا جوری به سمتم می‌چرخه که صدای ترق تروق مهره‌ی گردنش رو می‌شنوم... امشب می‌مردم! بابا از جاش بلند میشه. چشماش... چشماش دو کاسه‌ی خون بود؛ قرار بود روزگار منم خون کنه! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 مامان که گوشه‌ای از آشپزخونه نشسته بود، هنوز هیچی نشده سیلی‌ای به صورت خودش زد. _ یا خدا. می‌دانست قراره چی بشه... می‌دانست و برای همین دلش بی‌قرار بود. خبر داشت اگر دستشون بهم می‌رسید چه بلایی بر سرم می آوردند . _ که امیرحسام رو می‌خوای... آره؟ با آرامشی عجیب صحبت می‌کرد. آرامش قبل از طوفان! ترس توی کل وجودم پیچید اما سعی کردم نشون ندم و از حرفم برنگردم. _ آره ... اون .. خدا میشناسه.. دوستم داره ... منم ..منم میخوامش .. با همون آرامشی که از صدتا فریاد بدتر بود، سری تکون داد. _ که امیر حسام و می‌خوای... دوباره می‌خواستم دهنم رو باز کنم و بگم آره من حسامم و می‌خوام اما ضرب دست بابا که روی گونه‌ام نشست، خفه‌ام کرد. _ خجالت نمی‌کشی تو؟ تو روی من ایستادی میگی امیرحسام و می‌خوام؟ شرم و حیا نداری تو ؟! تف به چادری که تو سر می‌کنی دختره.. حرفش رو میخوره و من از درد کلامش چشم هام سیاهی می‌ره . دستم بند دیوار میشه و با درد زل میزنم به نزدیک ترین آدم های زندگی ام که قصد نابودی من رو داشتند... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 به خاطر آن انگشتر عقیقی که در انگشتش بود و به صورتم کوبیده بود، صورتم به سوزش افتاده بود . با درد در دلم شکایتش را می‌کنم. ازت دلخورم بابا.. ازت به اندازه یک عمر دلخورم که هیچوقت برام پدری نکردی! بابا، نگاه پر از نفرتم رو که می‌بینه با اون دست‌های زمخت و سیاهش چونه‌ام رو اسیر می‌کنن. _ بگو ببینم... تو اون حسام عوضی رو خبر کردی ؟! با بغض نگاهش میکنم. بغضی به وسعت یک دنیا ... آشوب بود درونم .. آشوبی که هر لحظه بیشتر از قبل منو به آتیش میکشید . از ترس چشمام و بستم اما خبری از سیلی و کتک نبود. با تردید چشمام و باز کردم که صدای محمد بلند میشه ... _ بابا نزن این دختره رو .. بابا حالا با چشم‌های برزخی‌اش به سمت محمد برمی‌گرده. _ چته؟ وکیل وصی‌اش شدی؟ آدم شدی محمد؟ محمد با خشم چشم‌هاش رو می‌بنده. _ اون مرتیکه مالک اگه این از ریخت و قیافه بیفته که نمی‌گیرتش... همینجوری هم طاقچه بالا می‌زاره که ابروم رفته . پیری ... اون وقت باید کاسه‌ی چه کنم چه کنم بگیریم دستمون... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱