eitaa logo
• قَمصور •
14.1هزار دنبال‌کننده
223 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 دستی به چشم های تارم میکشم تا بتونم پیام امیرحسام رو بخونم .. پلکی میزنم که در باز میشه و محکم توی کمرم کوبیده میشه .. دست روی کمرم میزارم و صدای ناله آرومم بلند میشه . به سمت در برمی‌گردم و با دیدن محمد وحشت زده بهش خیره میشم . میدونستم تا امشب زهرش رو نریزه خواب نداره... حالا دیگر امیرحسامی هم نبود که منو از این وضعیت نجات بده . دست جلو میاره و با صدای جدی لب میزنه -گوشیتو رد کن بیاد ! دست عقب میبرم و سعی میکنم از جا بلند بشم اما درد کمرم مانعم میشه ... +چیکار به گوشی من داری آخه ؟! می‌خنده .. حرصی و عصبی .. - فکر کردی نمی‌دونم با همین باهاش موس موس می‌کنی ؟! رد کن بیاد گوشیتو تا توی دستت خوردش نکردم .. مات و مبهوت بهش خیره میشم که دست جلو میاره و موبایل رو از بین دستهایم چنگ میزنه.. قطره اشک سمجی روی گونه هام میوفته و دلخور‌ بهش خیره میشم 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 قهقه عصبی میزنه و نگاهی به صفحه گوشی ام میندازه ...! _خانومم قربون اون چشمات بشم که دیدم پر اشک شده بود و نتونستم کاری کنم... بهت قول میدم که اول و آخرش برای خودمی! تو زن منی، مال منی نه محمد نه پدرت هیچ احدی نمیتونه تو رو از من بگیره! جنون گرفته بودتش... گندی که بالا آورده بود رو نتونسته بود جمع کنه و می‌خواست منو زجر بده پیامکی دوباره اومد .. کاش دیگه پیام نمی‌داد... امشب خون به پا میشد! سمتم اومد و موهامو از زیر روسریم گرفت _ میگه زنگ بزنم حرف بزنی حالم خوب بشه ؟! یا بیاد دیدنت ؟! چقدر این امیر حسام خوبه نه؟!!! با چمشای سرخ شده لب زد _میکشمش...! هم اون پسره بی ناموس رو هم تو رو که پشت سر منو بابا چشمو گوشت میجنبه! بلند میزنم زیر گریه و دست روی صورتم میزارم تا ضربه هاش به صورتم میخوره .. من... من امیرحسام رو میخواستم . دستش بالا میاد که صدای فریادم بلند میشه ... در باز میشه و صدای گریون مامان بلند میشه . - نزنش ! تورو به خدای بالای سر نزن این دخترو .. صورتش خراب میشه کسی دیگه سمتش نمیاد.‌‌.. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 قلبم ترک میخوره.. هیچکس دلش به حال من نمیسوخت ... محمد منو روی زمین میندازه و ضربه ای به پهلو ام می‌زنه‌. نگاه دردمندم رو بالا میارم و نگاهی به دستش میندازم . - این گوشی دست من میمونه .. تا زمانی که آدم بشی ! حتی اگه تا قیامِ قیامت طول بکشه... چونه ام می‌لرزه و اون از خونه بیرون میزنه‌.. در رو محکم بهم میکوبه و سر من روی سرامیک سرد زمین میشینه .. نگاهم رنگ غم میگیره و قطره اشک سمجی روی زمین می افته .. بیچاره شده بودم .. حتی اگر بر سر لج و لجبازی هم باشه دیگه نمی‌زارن من به امیرحسام برسم .. صدای گریه ام بلند میشه و چشم هام روی هم میشینه .. داشتم آتیش می‌گرفتم .. درونم غوغا بود ؛ غوغایی به وسعت یک دریا .. چطور دلت می اومد بابا ؟! چطور دلت می اومد دختر دسته گلت رو بدی به یک مرد ۴۷ ساله که یک بچه هم داره ... قلبم تیر می‌کشه از ظلمی که از سمت خانواده خودم بهم میشد . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 _ قبول نمیکنه پدر من ! قبول نمیکنه ... دست روی گوش هام میزارم تا نشنوم چجوری دارن دخترشون رو پیشکش مرد ۴۰ ساله ای میکنن که حالا ناز هم میکنه ... صدای عصبی بابا بلند میشه _ همش تقصیر اون پسرهه بی وجدانه . اگه بفهمم کی بهش آمار داده ، بخدا خونشو میریزم. اسم امیرحسام اومده بود و من دیگه طاقت توی اتاق موندن رو نداشتم ... از اتاق بیرون زدم و به سمت محمد و بابا که وسط اتاق نشسته بودن و بحث می‌کردن رفتم. محمد با دیدن من، دست از صحبت برمی‌داره و نگاه بدی بهم می‌ندازه. _ چیه ؟ خجالت نمی‌کشی هنوزم توی چشم هامون نگاه می‌کنی ؟! نه.. من حاضر نبودم دیگه ساکت بمونم و ببینم دستی دستی دارن من رو تقدیم مرد چهل و هفت ساله‌ی زن مرده‌ای می‌کنن که فقط برای اون نیت شومی که در دلش داشت می‌خواست من رو عقد کنه! نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم قاطع حرف بزنم. _ من امیر حسام و می‌خوام! گردن بابا جوری به سمتم می‌چرخه که صدای ترق تروق مهره‌ی گردنش رو می‌شنوم... امشب می‌مردم! بابا از جاش بلند میشه. چشماش... چشماش دو کاسه‌ی خون بود؛ قرار بود روزگار منم خون کنه! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 مامان که گوشه‌ای از آشپزخونه نشسته بود، هنوز هیچی نشده سیلی‌ای به صورت خودش زد. _ یا خدا. می‌دانست قراره چی بشه... می‌دانست و برای همین دلش بی‌قرار بود. خبر داشت اگر دستشون بهم می‌رسید چه بلایی بر سرم می آوردند . _ که امیرحسام رو می‌خوای... آره؟ با آرامشی عجیب صحبت می‌کرد. آرامش قبل از طوفان! ترس توی کل وجودم پیچید اما سعی کردم نشون ندم و از حرفم برنگردم. _ آره ... اون .. خدا میشناسه.. دوستم داره ... منم ..منم میخوامش .. با همون آرامشی که از صدتا فریاد بدتر بود، سری تکون داد. _ که امیر حسام و می‌خوای... دوباره می‌خواستم دهنم رو باز کنم و بگم آره من حسامم و می‌خوام اما ضرب دست بابا که روی گونه‌ام نشست، خفه‌ام کرد. _ خجالت نمی‌کشی تو؟ تو روی من ایستادی میگی امیرحسام و می‌خوام؟ شرم و حیا نداری تو ؟! تف به چادری که تو سر می‌کنی دختره.. حرفش رو میخوره و من از درد کلامش چشم هام سیاهی می‌ره . دستم بند دیوار میشه و با درد زل میزنم به نزدیک ترین آدم های زندگی ام که قصد نابودی من رو داشتند... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 به خاطر آن انگشتر عقیقی که در انگشتش بود و به صورتم کوبیده بود، صورتم به سوزش افتاده بود . با درد در دلم شکایتش را می‌کنم. ازت دلخورم بابا.. ازت به اندازه یک عمر دلخورم که هیچوقت برام پدری نکردی! بابا، نگاه پر از نفرتم رو که می‌بینه با اون دست‌های زمخت و سیاهش چونه‌ام رو اسیر می‌کنن. _ بگو ببینم... تو اون حسام عوضی رو خبر کردی ؟! با بغض نگاهش میکنم. بغضی به وسعت یک دنیا ... آشوب بود درونم .. آشوبی که هر لحظه بیشتر از قبل منو به آتیش میکشید . از ترس چشمام و بستم اما خبری از سیلی و کتک نبود. با تردید چشمام و باز کردم که صدای محمد بلند میشه ... _ بابا نزن این دختره رو .. بابا حالا با چشم‌های برزخی‌اش به سمت محمد برمی‌گرده. _ چته؟ وکیل وصی‌اش شدی؟ آدم شدی محمد؟ محمد با خشم چشم‌هاش رو می‌بنده. _ اون مرتیکه مالک اگه این از ریخت و قیافه بیفته که نمی‌گیرتش... همینجوری هم طاقچه بالا می‌زاره که ابروم رفته . پیری ... اون وقت باید کاسه‌ی چه کنم چه کنم بگیریم دستمون... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
بسم الله الرحمن الرحیم
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 بابا با خشم و ضدحال خورده ؛ عقب میکشه.‌. _ وای به حالته یه بار دیگه اسم اون امیرحسام از خدا بی خبر و به زبونت بیاری اون وقت من می‌دونم و تو... نفس عمیقی میکشم و با درد خیره میشم به بابا .. نزدیک ترین ادم زندگی ام که جه غریبانه عذابم میداد. مامان نیشگونی از پهلویم گرفت . _ زبون به اون دهن بگیر ارمغان... اگه محمد جلوی بابات رو نمی‌گرفت خاکت می‌کرد دختر! پوزخندی روی صورتم نقش می‌بندد و نیشم را می‌زنم. _ مطمئنی بابا من و می‌کشه؟ اگه من و بکشه کی زنِ مالک بشه؟ مالک من و نگیره، از سر خیر خواهی و دلسوزی می‌خواد بدهی‌های بابا و محمد رو بده؟ با پیچیدن بوی مردونه‌ی نفرت انگیزی توی مشامه‌ام چشم می‌بندم و صدای مکروه محمد توی گوشم می‌پیچه. _ ارمغان... اون دهن و ببند. تا همینجاش هم به خاطر اینکه از ریخت و قیافه نیفتی ، زیر مشت و لگد نگرفتمت! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷🌱 از کجا معلوم با این بی‌آبرویی که سر سفره‌ی عقد به بار اومد اون مردک کثیف باز هم هواخواه وصلت با من باشه؟ با خودم فکر می‌کردم اما مامان انگار خوندن فکرم زیادی براش راحت بود. _ دندون به جیگر بگیر ارمغان .. بخداوندی خدا ، این وصلت سر نگیره دودش اول توی چشم اون حسام میره... با قهر نگاهش می‌کنم. دستی به زلف‌های پریشونم می‌کشم . - از کجا معلوم هنوز من و بخواد وقتی همچین اتفاقی دیشب پیش اومد؟ مامان در حالی که دستش رو بند شونه‌ام می‌کرد تا بلند بشه جوابم رو داد. - ارمغان‌... دعا کن این یارو مالک قبول کنه دوباره باهات سر سفره عقد بشینه وگرنه زندگیت جهنم میشه. انگار دیگه مامان هم دلش به حال من نمیسوخت . حق داشت .. زن های این خانه حرفی یرای گفتن نداشتند.. سر پایین میندازم و با درد چشم روی هم میزارم . کاش امیرحسام اینجا بود . کاش بود و میدید چجوری مقابل خانواده ام خورد شدم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱