eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
210 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 چادرش کمی عقب رفت و صورتش به نمایش در اومد .. تمام وجودش به لرزه در اومد... آب دهنش رو قورت داد و سوئیچ ماشین از روی میز چنگ زد .. بهترین راه رفتن بود .. باید میرفت .. هیچ وقت گذشت نداشت .. حتی در مورد دختری که دوستش داشت و همراه یک ماهه اش بود ولی .. این دختر سر سفره عقد بود . کلافه از جا بلند شد و نگاه اخری به دختر انداخت.. حتی فکر کردن به این دختر ، خیانت بود به نون و نمک شان .. نفس عمیقی کشید تا کمی از آتش درونش کم کنه .. داشت گُر می‌گرفت.. به سمت عقب حرکت کرد که محمد رو مقابلش دید . - پسر، یک ساعته دارم نگاهت میکنم . غرق شدیااا ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
محبوب من وجودم به سمت تو خیز بر می‌دارد اما ظاهرم ساکت است....
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 خشکم میزنه.. از ترس اینکه فهمیده باشه خیره خواهرشم، عرق سرد کل وجودم رو میگیره... دست در جیب شلوارم میبرم و پوزخندی میزنم که سر جلو میاره _بگو ببینم چشمت کدوم یکی رو گرفته تا تور کنم برات داش نویان ! نفس راحتی میکشم . متوجه حال خرابی ام میشه و به احتمال زیاد ربطش میده به زهرماری خوردنم .. نگاه خیره ای بهش میندازم و تازه متوجه میشم خواهرش تا چه اندازه با خودش فرق داره .. اون .. سفید بود . ظریف بود . نگاهش ...سراسر زیبایی و پاکی بود . سرفه ای میکنم و لب میزنم + داماد تون رو ندیدم ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 می‌خنده .. می‌خنده و خبر نداره که درون من چه اشوبی به پا شده . عصبی دست در جیبم میبرم و مضطرب نگاهش میکنم ... - نترس. پیداش میشه . بدجور دلباخته ارمغان ما شده ! آتش می افته به جانم . اسمش ارمغان بود !؟ نفس عمیقی میکشم و با درد چشم روی هم میزارم . کلافه نفسم رو بیرون میدم و مطمعنم کل وجودم گُر گرفته .. چه مرگم بود ؟ مگر دختر ها برای من تنها وسیله ای برای سرگرمی نبودن؟ مگه تاریخ انقضا هر کدوم اونها یک دفعه بیشتر نبود ؟ عصبی لب میزنم + من کار دارم محمد. فقط اومدم تبریک بگم و برگردم . ان شاالله خوشبخت بشن . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید . - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 می‌خوام قدم از قدم بردارم که مقابلم می ایسته... - ناموسا میریزم بهم . مگه می‌زارم اینجوری بری . صبر کن مراسم تموم بشه خودم میرسونمت. کلافه دستی به موهای حالت دارم میکشم و سکوت میکنم .. نمیدونست .. از آشوب درونم خبر نداشت . نگاهم می‌چرخه و به جایی پشت سرش خیره میشه . همان جایی که خواهرش روی آن صندلی سفید نشسته بود از زیر آن شنل بلند ، با ترس اطراف رو نگاه میکرد .. سیبک گلوم تکون میخوره . + باشه . سری تکون میده و به سرعت ازم فاصله میگیره . سیگار رو از جیبم بیرون میارم و گوشه لبم قرار میدم . با درد خیره میشم به زمین .. لعنت به من ... آتش افتاده بود به جانم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 منه لعنتی گُه می‌خوردم اگه میدونستم قراره اینجوری نابود بشم پا بزارم توی همچین معرکه ای ... سوئیچ ماشین دور دستم میچرخونم و آب روی میز رو سر میکشم . صدای آهنگ ملایم ، از آشوب درونم کم که هیچ هزار برابر می‌کند ... دستی پشت گردنم میکشم و نفسم رو با درد آزاد میکنم .. چشم میچرخونم .. به دنبال داماد میگردم . میخواستم پیدا اش کنم تا بفهمم چه چیزی داشت که قبول کرده بودند دختر به این زیبایی رو بهش بدن ... سرفه ای میکنم . سیگار روی میز خاموش میکنم و از جا بلند میشم . آرام و قرار نداشتم عرق سرد روی پیشونی ام نشسته بود.. باز هم برمی‌گردم و نگاهی بهش میندازم . با دیدن نگاه ترسیده اش به اطراف نفسم بند میاد . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱