🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_71🌷
میخوام قدم از قدم بردارم که مقابلم می ایسته...
- ناموسا میریزم بهم .
مگه میزارم اینجوری بری .
صبر کن مراسم تموم بشه خودم میرسونمت.
کلافه دستی به موهای حالت دارم میکشم و سکوت میکنم ..
نمیدونست ..
از آشوب درونم خبر نداشت .
نگاهم میچرخه و به جایی پشت سرش خیره میشه .
همان جایی که خواهرش روی آن صندلی سفید نشسته بود از زیر آن شنل بلند ، با ترس اطراف رو نگاه میکرد ..
سیبک گلوم تکون میخوره .
+ باشه .
سری تکون میده و به سرعت ازم فاصله میگیره .
سیگار رو از جیبم بیرون میارم و گوشه لبم قرار میدم .
با درد خیره میشم به زمین ..
لعنت به من ...
آتش افتاده بود به جانم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_72🌷
منه لعنتی گُه میخوردم اگه میدونستم قراره اینجوری نابود بشم پا بزارم توی همچین معرکه ای ...
سوئیچ ماشین دور دستم میچرخونم و آب روی میز رو سر میکشم .
صدای آهنگ ملایم ، از آشوب درونم کم که هیچ هزار برابر میکند ...
دستی پشت گردنم میکشم و نفسم رو با درد آزاد میکنم ..
چشم میچرخونم ..
به دنبال داماد میگردم .
میخواستم پیدا اش کنم تا بفهمم چه چیزی داشت که قبول کرده بودند دختر به این زیبایی رو بهش بدن ...
سرفه ای میکنم .
سیگار روی میز خاموش میکنم و از جا بلند میشم .
آرام و قرار نداشتم
عرق سرد روی پیشونی ام نشسته بود..
باز هم برمیگردم و نگاهی بهش میندازم .
با دیدن نگاه ترسیده اش به اطراف نفسم بند میاد .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید .
- اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_73🌷
نمیتونستم .
طاقت نداشتم خطبه عقد رو بخونن .
از جا بلند میشم و به سمت در خروجی حرکت میکنم..
باید تا قبل اینکه محمد من رو ببینه از اینجا میزدم بیرون ..
دلیلش باشه برای بعداً .
کلافه دستی به گردنم میکشم و با رسیدن به در سرجام خشک میشم ..
ناخودآگاه به عقب برمیگردم .
باز هم نگاهش میکنم .
من رو نمیدید ...اگر ..اگر نگاهم میکرد که دیوانه میشدم
همون بهتر که حواسش به من وا داده نبود ..
اصلا اگر متوجه میشدند چی بهم میگفتند؟
بی غیرت !
تنها واژه ای که لایقم بود تنها همین کلمه بود.
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
رسم گل پرت کردن عروس باعث مرگ شوهرم شد!
من گلریزم
تازه عروس بودم و هنوز شوهرم بهم دست نزده بود! زن دوم بودم ولی شوهرم فقط به خونهی زن اولش میرفت! و بعد از ۶ماه که میگذشت زن و شوهر نشده بودیم. یه روز دوستم اومد خونمون و کارت عروسیش رو بهم داد و گفت: قراره موقع پرت کردن دستهی گل همه دخترای مجرد باشن! منم میخوام وقتی گلم رو پرت کنم دخترای مجرد رو پشت سرم جمع کنی وایستن!
خوشحال شدم و سریع قبول کردم. شوهرم تاجر بود و اوتموقع به ترکیه رفته بود. منم که دلم تو خونه پوسیده بود بلند شدم و برای خودم لباس مجلسی خریدم تا توی عروسی حالم جا بیاد. یدفعه فکری عجیب بسرم زد!
اگه منم پشت عروس وایمیستادم و دستهگل نصیب من میشد، شوهرم منو زن خودش قبول میکرد؟
با این فکر، جرقهای تو ذهنم زد!
شب عروسی کاری که دوستم خواسته بود رو انجام دادم و آخر مجلس دخترای مجرد رو پشت سر عروس ردیف کردم.
خودمم وسطشون وایستادم و با شمارش دخترا ( یک.. دو.. سه) عروس دستهگل رو پرت کرد!
در کمال ناباوری دسته گل تو بغل من افتاد!
ذوق زده به هوا پریدم... یعنی.. یعنی وقتی عماد شوهرم از ترکیه برگرده قراره زن و شوهر بشیم؟ نگاه پر حسرت دخترای مجرد جمع رو میدیدم و به خودم می نازیدم.
با همین خیال پوچ درحالی که دستهگل عروس تو بغلم بود، به خونه برگشتم اما وقتی برگشتم صدای گریه و جیغ هووم رو شنیدم.
اونشب مادرشوهرم خبر داد که شوهرم هواپیماش سقوط کرده و مُرده!
چون عده نداشتم و دختر بودم به چهلمش نکشید که منو عقد برادرشوهر متاهلم کردن تا براش بچه بیارم!
حالا با جاریم که ۱۵سال بچهدار نشده بود هوو شده بودم!
هووی قبلیم حامله بود و چند ماه بعد منم حامله شدم.
برادرشوهرم خیلی مهربون بود، نازم رو میکشید و عین پروانه دورم میچرخید. حسادت رو تو تک تک رفتارهای جاریم میدیدم و حس غرور بهم دست میداد! اما این خوشی دوامی نداشت و ماه هفتم بارداریم تو اخبار تلویزیون خبر پیدا شدن عماد و زنده بودنش با چند نفر دیگه از سانحه هواپیمایی رو دادن! 😵🤕😰
ادامه سرگذشت گلریز 👇
https://eitaa.com/joinchat/248316831Cea7a3e3281
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_74🌷
دستی به صورتم میکشم و چشم ازش میگیرم .
کاش ..
کاش اسمش رو میدونستم ..
قدمی به سمت جلو برمیدارم که با صدای محمد سر جام خشک میشم .
- مرد حسابی .
دردت چیه دیگه ؟!
خواهرم که روی اون صندلی منتظرته ..
پاره کن اون سفته ها رو .
اخم هام در هم میره و دستم مشت میشه ..
چی داشت میگفت .
چشم میچرخونم تا پیدایش کنم اما ..
معلوم نبود کجاست .
صدای مردانه ای بلند میشه
- دِ نه دِ
نمیزارم مثل دفعه قبل بازی در بیارید .
تا بله رو نده خبری از سفته ها نیست..
بکش کنار محمد ، مهمون ها منتظرن ..
سکوت همه جا رو میگیره و من از شدت وحشت پاهام روی زمین خشک شده.
فقط ..
فقط میخواستم ببینمش ..
اون بی وجدانی که نقش داماد رو یدک میکشید رو به چشم ببینم.
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱