eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
210 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 می‌خنده .. می‌خنده و خبر نداره که درون من چه اشوبی به پا شده . عصبی دست در جیبم میبرم و مضطرب نگاهش میکنم ... - نترس. پیداش میشه . بدجور دلباخته ارمغان ما شده ! آتش می افته به جانم . اسمش ارمغان بود !؟ نفس عمیقی میکشم و با درد چشم روی هم میزارم . کلافه نفسم رو بیرون میدم و مطمعنم کل وجودم گُر گرفته .. چه مرگم بود ؟ مگر دختر ها برای من تنها وسیله ای برای سرگرمی نبودن؟ مگه تاریخ انقضا هر کدوم اونها یک دفعه بیشتر نبود ؟ عصبی لب میزنم + من کار دارم محمد. فقط اومدم تبریک بگم و برگردم . ان شاالله خوشبخت بشن . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید . - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 می‌خوام قدم از قدم بردارم که مقابلم می ایسته... - ناموسا میریزم بهم . مگه می‌زارم اینجوری بری . صبر کن مراسم تموم بشه خودم میرسونمت. کلافه دستی به موهای حالت دارم میکشم و سکوت میکنم .. نمیدونست .. از آشوب درونم خبر نداشت . نگاهم می‌چرخه و به جایی پشت سرش خیره میشه . همان جایی که خواهرش روی آن صندلی سفید نشسته بود از زیر آن شنل بلند ، با ترس اطراف رو نگاه میکرد .. سیبک گلوم تکون میخوره . + باشه . سری تکون میده و به سرعت ازم فاصله میگیره . سیگار رو از جیبم بیرون میارم و گوشه لبم قرار میدم . با درد خیره میشم به زمین .. لعنت به من ... آتش افتاده بود به جانم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 منه لعنتی گُه می‌خوردم اگه میدونستم قراره اینجوری نابود بشم پا بزارم توی همچین معرکه ای ... سوئیچ ماشین دور دستم میچرخونم و آب روی میز رو سر میکشم . صدای آهنگ ملایم ، از آشوب درونم کم که هیچ هزار برابر می‌کند ... دستی پشت گردنم میکشم و نفسم رو با درد آزاد میکنم .. چشم میچرخونم .. به دنبال داماد میگردم . میخواستم پیدا اش کنم تا بفهمم چه چیزی داشت که قبول کرده بودند دختر به این زیبایی رو بهش بدن ... سرفه ای میکنم . سیگار روی میز خاموش میکنم و از جا بلند میشم . آرام و قرار نداشتم عرق سرد روی پیشونی ام نشسته بود.. باز هم برمی‌گردم و نگاهی بهش میندازم . با دیدن نگاه ترسیده اش به اطراف نفسم بند میاد . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تا امشب ساعت 12 میتونید vip رو به مبلغ 80 هزار تومن خریداری کنید . - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نمی‌تونستم . طاقت نداشتم خطبه عقد رو بخونن . از جا بلند میشم و به سمت در خروجی حرکت میکنم.. باید تا قبل اینکه محمد من رو ببینه از اینجا میزدم بیرون .. دلیلش باشه برای بعداً . کلافه دستی به گردنم میکشم و با رسیدن به در سرجام خشک میشم .. ناخودآگاه به عقب برمی‌گردم . باز هم نگاهش میکنم . من رو نمیدید ...اگر ..اگر نگاهم میکرد که دیوانه میشدم همون بهتر که حواسش به من وا داده نبود .. اصلا اگر متوجه می‌شدند چی بهم میگفتند؟ بی غیرت ! تنها واژه ای که لایقم بود تنها همین کلمه بود. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_