🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_14 🌷🌱
به خاطر آن انگشتر عقیقی که در انگشتش بود و به صورتم کوبیده بود، صورتم به سوزش افتاده بود .
با درد در دلم شکایتش را میکنم.
ازت دلخورم بابا..
ازت به اندازه یک عمر دلخورم که هیچوقت برام پدری نکردی!
بابا، نگاه پر از نفرتم رو که میبینه با اون دستهای زمخت و سیاهش چونهام رو اسیر میکنن.
_ بگو ببینم... تو اون حسام عوضی رو خبر کردی ؟!
با بغض نگاهش میکنم.
بغضی به وسعت یک دنیا ... آشوب بود درونم ..
آشوبی که هر لحظه بیشتر از قبل منو به آتیش میکشید .
از ترس چشمام و بستم اما خبری از سیلی و کتک نبود.
با تردید چشمام و باز کردم که صدای محمد بلند میشه ...
_ بابا نزن این دختره رو ..
بابا حالا با چشمهای برزخیاش به سمت محمد برمیگرده.
_ چته؟
وکیل وصیاش شدی؟
آدم شدی محمد؟
محمد با خشم چشمهاش رو میبنده.
_ اون مرتیکه مالک اگه این از ریخت و قیافه بیفته که نمیگیرتش...
همینجوری هم طاقچه بالا میزاره که ابروم رفته .
پیری ...
اون وقت باید کاسهی چه کنم چه کنم بگیریم دستمون...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_15 🌷🌱
بابا با خشم و ضدحال خورده ؛ عقب میکشه..
_ وای به حالته یه بار دیگه اسم اون امیرحسام از خدا بی خبر و به زبونت بیاری اون وقت من میدونم و تو...
نفس عمیقی میکشم و با درد خیره میشم به بابا ..
نزدیک ترین ادم زندگی ام که جه غریبانه عذابم میداد.
مامان نیشگونی از پهلویم گرفت .
_ زبون به اون دهن بگیر ارمغان... اگه محمد جلوی بابات رو نمیگرفت خاکت میکرد دختر!
پوزخندی روی صورتم نقش میبندد و نیشم را میزنم.
_ مطمئنی بابا من و میکشه؟ اگه من و بکشه کی زنِ مالک بشه؟
مالک من و نگیره، از سر خیر خواهی و دلسوزی میخواد بدهیهای بابا و محمد رو بده؟
با پیچیدن بوی مردونهی نفرت انگیزی توی مشامهام چشم میبندم و صدای مکروه محمد توی گوشم میپیچه.
_ ارمغان... اون دهن و ببند.
تا همینجاش هم به خاطر اینکه از ریخت و قیافه نیفتی ، زیر مشت و لگد نگرفتمت!
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_16🌷🌱
از کجا معلوم با این بیآبرویی که سر سفرهی عقد به بار اومد اون مردک کثیف باز هم هواخواه وصلت با من باشه؟
با خودم فکر میکردم اما مامان انگار خوندن فکرم زیادی براش راحت بود.
_ دندون به جیگر بگیر ارمغان ..
بخداوندی خدا ، این وصلت سر نگیره دودش اول توی چشم اون حسام میره...
با قهر نگاهش میکنم.
دستی به زلفهای پریشونم میکشم .
- از کجا معلوم هنوز من و بخواد وقتی همچین اتفاقی دیشب پیش اومد؟
مامان در حالی که دستش رو بند شونهام میکرد تا بلند بشه جوابم رو داد.
- ارمغان... دعا کن این یارو مالک قبول کنه دوباره باهات سر سفره عقد بشینه وگرنه زندگیت جهنم میشه.
انگار دیگه مامان هم دلش به حال من نمیسوخت .
حق داشت ..
زن های این خانه حرفی یرای گفتن نداشتند..
سر پایین میندازم و با درد چشم روی هم میزارم .
کاش امیرحسام اینجا بود .
کاش بود و میدید چجوری مقابل خانواده ام خورد شدم ..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
🌷🍃🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱🌷🌱 🌷🌱🌷🌱 🌱🌷🌱 🌷🌱 🌷 #رُمـــانقَمــصور #پارت_1🌷🌱 صدای مضطرب بابا بلند میشه! _ بخون خطبه ع
بکوب رو پیوستن جانا...✨🤍
فقط پارت یکو شروع کن🤭🤫
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_17 🌷🌱
مامان رفت اما من توی فکر حرفهاش موندم.
از حرفهای مامان، فکر خوبی به ذهنم نرسیده بود.
قلب و جان من متعلق به یک نفر بود.
امیرحسام!
من هیچکس و جز امیرحسام نمیخواستم.
همانی که در نماز جماعت هم تمام نگاهم رو به سمت خودش میکشوند و نمازم به خطا میرفت...
بغض گلوم تشدید میشه...
سردرگم بودم....
کاش امیرحسام میتونست نجاتم بده.
با غم سرم رو میون دستهام گرفتم.
مالک زنش مرده بود و بچهاش...
بچهاش را هم من باید بزرگ میکردم ...
اگر مالک ناز میکرد و این سری اون هم بود که مثل من راضی به این وصلت نباشه، قرار بود چه بلایی سرم بیاد؟
خسته از جا بلند میشم .
دیگر موبایلی هم نداشتم که بخوام با حسام صحبت کنم..
جرعت بیرون رفتن از خونه رو هم نداشتم ...
تنها باید در باتلاقی دست و پا میزدم که تهش را بابا رقم میزد ..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_18 🌷🌱
از کجا معلوم با این بیآبرویی که سر سفرهی عقد به بار اومد اون مردک کثیف باز هم هواخواه وصلت با من باشه؟
با خودم فکر میکردم اما مامان انگار خوندن فکرم زیادی براش راحت بود.
- فکر کردی چی؟ فکر کردی یارو ولت میکنه؟
با قهر نگاهش میکنم.
- از کجا معلوم هنوز من و بخواد وقتی همچین اتفاقی امشب پیش اومد؟
مامان در حالی که دستش رو بند شونهام میکرد تا بلند بشه جوابم رو داد.
- ارمغان... خوش خیال نباش!
دعا کن این یارو مالک قبول کنه دوباره باهات سر سفره عقد بشینه وگرنه زندگیت جهنم میشه.
با نفرت و خشم، ناخنهام و کف دستم فرو بردم:
- زندگی من همین حالاش هم...
اما مجالم نداد که حرفم و به پایان برسونم.
- اشتباه فکر میکنی دخترم... جهنم واقعی اون موقعیه که مالک راضی نشه بگیرتت!
اون وقته که بابات برای جور کردن اون پول راضی به هر کاری میشه و من جلوشو نمیتونم بگیرم.
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانمَقـــصور
#پارت_19 🌷🌱
با حرفی که مامان زد خون در رگهام منجمد شد.
نه...
بابا و محمد هیچوقت اینکارو نمیکردن.
شاید یکم باهام خشن برخورد میکردند اما من باز هم دختر همین بابا بودم.
محمد شاید هیچوقت برام برادری نکرد ولی باز هم من خواهرشم و دوستم داره.
فقط مدام یه جمله رو زیر لب تکرار میکردم"اونا هیچوقت اینکارو با من نمیکنن".
شاید هم داشتم خودم رو گول میزدم ولی...
نمیدونم!
_ پاشو برو بخواب ارمغان ..
توان از پاهات رفته انقدر که فکر و خیال میکنی .
با صدای مامان به خودم اومدم.
سردرگم نگاهش کردم که دوباره تکرار کرد:
- برو بخواب!
ناچار سری تکون دادم و با ذهنی پر از فکرهای مختلف، به سمت اتاقم رفتم.
سرم رو روی بالشت گذاشتم و تصویر امیرحسام جلوی چشمهام اومد.
همان لبخند آرامی که همیشه گوشه لبش داشت ..
صدای آرامش که من رو هدیه میدونست.
میگفت تو هدیه زندگی منی...
یعنی الان حالش خوب بود؟
شاید اون خوب بود ولی من؟
من خوب نبودم...
من نمیتونستم بیشتر از این ازش بی خبر باشم ..
با همین فکرها کم کم چشمهام گرم شد و به خواب رفتم.
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
• قَمصور •
_ رمان قَمصور " به معنای خراب و از پا در آمده. " من ارمغانم...! دختری که عقایدم کامل با خانواده ا
مطمعنم این خاص ترین رمانی هست که شروع میکنی 🤫😍.
تا حالا شبیه این رمان رو قول میدم جایی ندیده باشی🤍🥰
پس بزن رو پیوستن جانانم😗