eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
210 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
_
رسم گل پرت کردن عروس باعث مرگ شوهرم شد! من گلریزم تازه عروس بودم و هنوز شوهرم بهم دست نزده بود! زن دوم بودم ولی شوهرم فقط به خونه‌ی زن اولش میرفت! و بعد از ۶ماه که میگذشت زن و شوهر نشده بودیم. یه روز دوستم اومد خونمون و کارت عروسیش رو بهم داد و گفت: قراره موقع پرت کردن دسته‌ی گل همه دخترای مجرد باشن! منم میخوام وقتی گلم رو پرت کنم دخترای مجرد رو پشت سرم جمع کنی وایستن! خوشحال شدم و سریع قبول کردم. شوهرم تاجر بود و اوتموقع به ترکیه رفته بود. منم که دلم تو خونه پوسیده بود بلند شدم و برای خودم لباس مجلسی خریدم تا توی عروسی حالم جا بیاد. یدفعه فکری عجیب بسرم زد! اگه منم پشت عروس وایمیستادم و دسته‌گل نصیب من میشد، شوهرم منو زن خودش قبول میکرد؟ با این فکر، جرقه‌ای تو ذهنم زد! شب عروسی کاری که دوستم خواسته بود رو انجام دادم و آخر مجلس دخترای مجرد رو پشت سر عروس ردیف کردم. خودمم وسطشون وایستادم و با شمارش دخترا ( یک.. دو.. سه) عروس دسته‌گل رو پرت کرد! در کمال ناباوری دسته گل تو بغل من افتاد! ذوق زده به هوا پریدم... یعنی.. یعنی وقتی عماد شوهرم از ترکیه برگرده قراره زن و شوهر بشیم؟ نگاه پر حسرت دخترای مجرد جمع رو میدیدم و به خودم می نازیدم. با همین خیال پوچ درحالی که دسته‌گل عروس تو بغلم بود، به خونه برگشتم اما وقتی برگشتم صدای گریه و جیغ هووم رو شنیدم. اونشب مادرشوهرم خبر داد که شوهرم هواپیماش سقوط کرده و مُرده! چون عده نداشتم و دختر بودم به چهلمش نکشید که منو عقد برادرشوهر متاهلم کردن تا براش بچه بیارم! حالا با جاریم که ۱۵سال بچه‌دار نشده بود هوو شده بودم! هووی قبلیم حامله بود و چند ماه بعد منم حامله شدم. برادرشوهرم خیلی مهربون بود، نازم رو میکشید و عین پروانه دورم می‌چرخید. حسادت رو تو تک تک رفتارهای جاریم میدیدم و حس غرور بهم دست میداد! اما این خوشی دوامی نداشت و ماه هفتم بارداریم تو اخبار تلویزیون خبر پیدا شدن عماد و زنده بودنش با چند نفر دیگه از سانحه هواپیمایی رو دادن! 😵🤕😰 ادامه سرگذشت گلریز 👇 https://eitaa.com/joinchat/248316831Cea7a3e3281
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دستی به صورتم میکشم و چشم ازش میگیرم . کاش .. کاش اسمش رو میدونستم .. قدمی به سمت جلو برمیدارم که با صدای محمد سر جام خشک میشم . - مرد حسابی . دردت چیه دیگه ؟! خواهرم که روی اون صندلی منتظرته .. پاره کن اون سفته ها رو . اخم هام در هم می‌ره و دستم مشت میشه .. چی داشت می‌گفت . چشم میچرخونم تا پیدایش کنم اما .. معلوم نبود کجاست . صدای مردانه ای بلند میشه - دِ نه دِ نمیزارم مثل دفعه قبل بازی در بیارید . تا بله رو نده خبری از سفته ها نیست.. بکش کنار محمد ، مهمون ها منتظرن .. سکوت همه جا رو میگیره و من از شدت وحشت پاهام روی زمین خشک شده. فقط .. فقط میخواستم ببینمش .. اون بی وجدانی که نقش داماد رو یدک می‌کشید رو به چشم ببینم. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 با بیرون زدن محمد از اتاق کنار نگاهم دقیق میشه .. با بیرون اومدن مردی از پشت سرش سرم گیج می‌ره ... زل میزنم به مقابل و نفس توی سینه ام حبس میشه .. دست روی سرم میزارم و چشم هام سیاهی می‌ره .. مردی که .. حداقل ۴۰ سال داشت .. شکمش ، آن دکمه های ریز رو حسابی توی ذوق میزد.. ران های گنده و قد کوتاهش .. همگی باعث میشه دستم به سمت سیگار توی جیبم بره و از جیبم بیرون بکشمش... روشنش میکنم . آتش روی فیلترش...درست مثلِ آتش درون من بود ... سرفه ای میکنم و پوک عمیقی به سیگار میزنم .. دیگه نمی‌تونستم ... هرکار میکردم قلب لعنتی ام که خیلی وقت بود خاموش شده بود نمی‌گذاشت از این در بیرون برم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 قدمی به سمت جلو برمیدارم . نگاهم به سمت دخترکی می‌ره که حتی اسمش رو نمی‌دونستم .. سرش بالا میاد و با دیدن مردک‌ پیر ، دستش روی چادر به لرزه در میاد . سرفه ای میکنم و به سمت محمد میرم . مرد .. روی صندلی مخصوص میشینه و من میبینم که آن دختر ریز نقش چطوری به لرزه در میاد.. دستم مشت میشه .. دلم میخواست آوار بشم بر سر اون بی وجود .. سرفه ای میکنم و دستی به سرم میکشم . دندون روی هم میسابم و نگاهم میخ لبخند کثیفش میشه ... پوک دیگه ای به سیگار میزنم و به عاقدی خیره میشم که مشغول آماده کردن مدارک بود .. نمی‌تونستم .. هرکار میکردم نمیتونستم خودم رو آروم کنم که روی این یکی چشم ببندم . مگه خودم هزاران دختر رو بدبخت نکرده بودم ؟ پس چه مرگم بود ؟! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 محمد با دیدن من ، هول شده به سمتم میاد . - نویان داداش . بشین الان میام پیشت . بی توجه به دستش که روی شونه ام میشینه تا من رو به عقب هدایت کنه نگاهم به سمت قاب دونفره می‌ره .. پر از نفرت خیره میشم به محمد .. با دیدن نگاهم وا می‌ره - چیزی شده ؟ اگه جایی کار داری برو داداش . نمی‌خوام اذیت بشی ... زیر لب زمزمه میکنم + اونی که داره اذیت میشه زورش به تو نمی‌رسه.. سوالی بهم خیره میشه - چی ؟! چیزی گفتی ؟ کلافه دستی به موهام میکشم . پر از نفرت خیره میشم به اون لاشی ِ پیر که ریز به دختر کنارش نگاه میکرد و می‌خندید.. لب میزنم + داماد اینه ؟ 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱